تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

- جای بیژن این روزها که هم من رسماً  فارغ التحصیل شده ام و هم بهترین و شادی بخش ترین خبری  که سالهاست هردومان منتظرش بوده ایم بالاخره بهمان رسیده است خیلی خیلی خالیست. کاش در خانه و پیش ما بود تا باهم شادی کنیم و شادی ما هم تکمیل شود.

- چند روز پیش در تلویزیون برنامه ای نشان میداد در مورد رسیدن افراد به پوچی و اینکه چه کار میشود کرد برای رفع مشکل. در گزارشی که گرفته بودند خیلی از جوان ها "توکل به خدا" را مطرح میکردند و صاحب نظران برنامه حتی روان شناسان و مشاورانش هم راه حلشان همین بود . من میگویم توکل به خدا لازم است ولی کافی نیست. مگر میشود بنشینی و دست روی دست بگذاری و فقط به خدا توکل کنی و مشکلاتت حل بشود؟ باید راه های برخورد با مشکل و حل مسائل زندگیمان را یاد بگیریم تا بتوانیم از پس آنها بربیاییم و تلویزیون و برنامه های پربیننده یکی از راه های خوب برای آموزش این مسئله به مردم است که متاسفانه کم ازش استفاده میشود.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت22:14توسط مینا | |

کنارت می نشینم ، دستم را روی زانویت تکیه میدهم و به روی خودم نمیاورم که چه احساس خوبی از اینکار بهم دست داده، دلم میخواهد موهایت را به هم بریزم ، صورتت را توی دستم بگیرم و فقط به آن چشمهای سیاه مرموزت که گاه پر از خنده است و گاه از غم سرشار میشود و گاه بی هیچ احساسی بسته میشود و خیره میشود به دورها، به اعماق ذهنت ، نگاه کنم. دلم میخواهد سر توی بازوانت بگذارم و موهایم را نوازش کنی ، دلم میخواهد هرلحظه آن بازوان نرم و آن دستان گرم را توی دستم بگیرم، دلم میخواهد با من حرف بزنی حتی با چشمهایت فقط.دلم میخواهد از بودنم در کنارت و از بودنت در کنارم شاد باشی ، راضی باشی من که بعضی وقتها نه شادم نه راضی.دلم میخواهد برایت سه تار بزنم و شادی و غرور را در صورتت و روی زبانت ببینم .دلم میخواهد روبرویت برقصم و بچرخم و قهقه خنده ام را دوستانمان در کنارمان بشنوند .دلم میخواهد دیوار اتاقم باز پذیرای دستخطت باشد، پذیرای شعرهایت و شعرهای دیگران.دلم میخواهد خنده را برایت بلوتوث کنم ، دلم میخواهد گاهی خودت بیایی کنارم بنشینی و سرحرف را باز کنی، دلم میخواهد بعضی وقتها غافلگیرانه برایم مسیج بفرستی وفقط بپرسی چطورم ، دلم میخواهد ....

 

شروع شدن این نوشته خودم را هم متعجب کرد ولی بعضی وقتها لازم است که من هم احساساتم را بیرون بریزم. خوب شد نوشتم.

+نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت22:39توسط مینا | |

این روزها ایران روزهای غریبی را میگذراند، خیابانها پر است از دختران و پسران معترض ، افرادی که به شعورشان و به رأی و نظرشان توهین شده ، خیابانها پر است از صدای جوانانی خشمگین که دیگر نه به طرفداری از کاندید موردنظرشان بلکه برای دفاع از نظرشان به خیابان آمده اند، جا به جای شهر من صدای "الله اکبر" به گوش میرسد ، خیابان ها بیشتر از قبل مردم را سیاهپوش می بیند، من و دوستانم و مردم شهر و کشورم دیگر دل و دماغ کار کردن نداریم،توی چشمها و روی لبهای مردم خنده را دیگر نمی بینی،   امتحانها گند زده میشود و ما روزها و شبها یا پای تلفن خانه یا تلویزیون ها نشسته ایم به امید یک خبر شادی بخش، به امید یک خبر از شورای نگهبان که سرحالمان بیاورد، به زور سعی میکنیم وارد سایتها بشویم و بفهمیم دنیا و ایران چه واکنش هایی دارند، این روزها هرجا میروم از کنار هرکسی که رد میشوم کنار هرکس که می نشینم صحبت از تجمعات این روزهاست از انتخابات ،و من از رفتن به داخل این تجمعات میترسم، از کتک خوردن وگاز اشک آور زدن و  تیر خوردن میترسم،از کبودی و نقص عضو و مرگ میترسم، از گرفتار شدن میترسم، از حرفهای راجع به این روزها به صورت مستقیم پشت تلفن میترسم، از روزهای آینده ایران با این رییس جمهور میترسم، از ترک کشورم میترسم، ولی رودررو با دوستانم سر اتفاقات حرف میزنم چه دوستان اصلاح طلبم چه دوستان اصولگرایم که کم هم نیستند ،سعی میکنم واقعیت این روزها را برایشان مشخص کنم ، سعی میکنم واقعیت را بگویم، سعی میکنم موضع بگیرم راجع به اتفاقات، سیاه میپوشم برخلاف همیشه ام و سعی میکنم اگر به سایتی راه پیدا کردم! اگر عکسی دیدم نگهش دارم و سعی میکنم تمام اتفاقات این روزها را حداقل برای خودم بنویسم و تا الان 21 صفحه نوشته ام و "مطمئنا هنوز ادامه دارد" . همه این کارها انجام میشود، مردمی از جنس خود ما هر روز در سراسر ایران آسیب میبینند و حتی میمیرند ولی آرزویی ذهن مرا پر کرده و رها نمیکند که امیدوارم اگر تغییری ایجاد شد مردم نگویند این بود که برایش بدنم را دادم، جانم را دادم،روحم را دادم؟ امیدوارم آینده  این تجمعات و اعتراضات بیارزد، امیدوارم مردم و من افسرده تر از الان نشویم. امیدوارم.... 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت23:46توسط مینا | |