|
تجربه کاری جدیدی که دارم برایم جالب است و دوستش هم دارم و دلم میخواهد ادامه پیدا کند . خودم هم از کار خودم راضیم و به نظرم هم کنترل کلاسم و هم ارتباط گیری ام با بچه های کلاس و مدرسه خیلی خوب است حتی شاید بهتر از اعضای قدیمی گروه که سالهاست در این زمینه فعالیت می کنند و تجربه بیشتری در کار با بچه ها دارند اما یک مسئله اینجاست که از بودنش احساس خوبی ندارم و دلم میخواهد رفع شود . انهم اینکه احساس میکنم اعضای این گروه هنوز ما را در جمع خودشان نپذیرفته اند و از این 8 نفر فقط 2 نفر هستند که بیشتر ما را پذیرفته اند و بیشتر میتوانیم باهاشان حرف بزنیم (منظور از "ما" من و دختر عمویم هستیم که هردو به تازگی به این گروه اضافه شده ایم ) دلم میخواهد با این گروه ادامه بدهم چون هم کارشان را دوست دارم و به نظرم کار مهمی انجام میدهند هم چون عاشق کار با بچه ها هستم و این تجربه ای عالی برای من خواهد بود هرچند دلم نمیخواهد رشته خودم را کنار بگذارم ولی تا بتوانم در رشته خودم کار بکنم این کار باب میل من است.
چشمانم چشمانت را میجوید گوشهایم صدایت را. دستانم دستان گرمت را و تنم شانه هایت را. دوری ات ...... " م.الف 8/6/87"
میشود بین شخصیت های شاهنامه فردوسی و امامان و پیامبران اسلامی شباهت هایی پیدا کرد بخصوص در مورد شخص سیاوش. عشق زلیخا همسر شاه مصر به حضرت یوسف شبیه عشق سودابه، همسر شاه به سیاوش که پسر شاه از همسر اولش است . رد شدن سیاوش از میان اتش به سلامت و سرد شدن اتش بر او را در مورد حضرت ابراهیم هم میتوان دید و شباهت مهم دیگر سیاوش با امام حسین است که حتی در مراسم هایی که برای این دو برگزار میشود هم این شباهت را میتوان دید، مظلومیت سیاوش و امام حسین هم مانند یکدیگر است. مورد بعدی میان حضرت ادم و کیومرث در شاهنامه است که هر دو بوجود اورنده انسان و اولین فرد بشر هستند. این شباهت ها روز تاسوعای همین امسال به نظرم رسید و برایم جالب بود . شما مورد دیگری سراغ دارید؟
دلم میخواهد بنویسم،همیشه نوشتن را دوست داشته ام و آرامم کرده ، کلی هم مورد دارم برای نوشتن ، تجربه های تازه ... ولی نوشتنم نمی آید، کلمات توی ذهنم ردیف میشوند ولی روی کاغذ نمی نشینند ، تا میخواهم روی کاغذ بیاورمشان در میروند ،جملاتی که بهشان فکر کرده ام قاطی میشوند و جملات و کلمات تازه بی دعوت از راه میرسند،احساس ها با هم جا عوض میکنند و یکدفعه میبینم از حسی نوشته ام که رو نبوده، از ته ته های روحم سرکشیده و حس قبلی را سرکوب کرده و پایین کشیده. نمیدانم باهاش چیکار کنم.
بالاخره اینجا هم برف اومد و زمستان از راه رسید . تا حالا که اینجا هوا بهاری بود انگار نه انگار که دی و بهمن است و بالاخره بعد از مدتها من هم (با دوستای کوهمون) برف بازی کردم و لذت بردم و تقریبا به جرات میتونم بگم برای اولین بار آدم برفی ساختم . یادمه بچه که بودم تهران که برف میومد با داداشم و بچه های محله سرسره برفی می ساختیم . خبری از آدم برفی نبود اینجا هم اگه برف میومد نهایتش برف بازی کردن با بچه های محل بود و معمولش این بود که من اصلا از خونه بیرون نمیرفتم چون از سرمای برف خوشم نمیاد ولی اینبار با دوستامون آدم برفی ساختیم یه آدم برفی 2 متری ، کمی هم بیشتر. دیروز خیلی بهم خوش گذشت هرچند سرما خوردگیم بدتر شد ولی می ارزید.
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |