|
کتابی خوانده ام که چند سال پیش هم خوانده بودمش و این بار دومم بود : "یک روز مانده به عید پاک" نوشته زویا پیرزاد . سه تا داستان کوتاه مربوط به هم دارد و به موضوع به نظر من مهمی پرداخته ؛ دوستی بین مسیحی و مسلمان و تعصباتی که در این زمینه وجود دارد . البته بیشتر به تعصب مسیحی ها پرداخته شده ولی فکر میکنم بین مسلمان ها هم این تعصب وجود دارد که در اصفهان با وجودی که خیلی مردمان مذهبی ای هستند ولی به خاطر همجواری و زندگی با مسیحی ها در سالیان بسیار این تعصب کمتر شده است بخصوص در انهایی که در مناطق ارمنی نشین و نزدیک به آنها زندگی می کنند . ولی واقعا چرا باید در این زمان هنوز همچین تعصباتی وجود داشته باشد؟ چرا هنوز یک مسیحی و مسلمان نمی توانند با همدیگر ازدواج کنند بدون اینکه دینش را تغییر دهد؟ چرا میتوانی سالها در کشوری زندگی کنی و بروی و بیایی و پذیفته شده باشی ولی وقتی میخواهی با همسایه یا همکلاس مسلمانت ازدواج کنی باید تغییر دین بدهی و مسلمان بشوی وگرنه نمیتوانی به خواسته ات برسی؟ البته فقط در مورد ازدواج نیست و حتی در دوستی های خیلی ساده هم این تعصبات وجود دارد و مردم دیدی ناخوشایند دارند ولی در مورد ازدواج بیشتر خودش را نشان میدهد و به همین دلیل هم من در مورد ازدواج نوشتم. به هرحال کتاب و موضوع جالبی بود برایم.
بعضی روزها هست که از اول صبح شارژم و صبحش هم خوب میگذرد و با خودم فکر میکنم امروز یکی از بهترین روزهایم میشود ولی یکدفعه با یک اتفاق ، یک نفر چنان حالت را میگیرد که ذره ذره فرو میروی ، صورتت سرخ میشود و با همه سر دعوا داری حتی پشه ها هم راحتت نمی گذارند و مدام دور سرت می چرخند و میخواهند توی دهان و دماغت بروند و اخر هم یکی شان توی چشمت میرود و چشمت آب می افتد و مجبور می شوی وسط محوطه روبروی دانشکده آینه از توی کیفت در بیاوری و به زور پشه مرده را از توی چشمت بکشی بیرون و همان لحظه ای که فکر میکنی حالت دارد آرام آرام خوب میشود دوباره همونی که حالت رو گرفته را می بینی و دوباره میرود روی اعصابت و سر رفیقات خالیش میکنی چون نمیخوای محل "او" بگذاری .بعد یک شکلات داغ در جمع دوستایی که دلت براشون تنگ شده بود حالت رو خوش میکنه و بعد دوباره در جمع یکسری دیگه از دوستات چنان سردردی میگیری که میری توی اون اتاق تا بخوابی و خوابت نمی بره و عوضش از سردرد دلت میخواد گریه کنی و گریه ات نمیاد و با سردردی که هنوز ادامه داره برمیگردی بین دوستات و از کنارشون نشستن سعی میکنی لذت ببری ولی این سردرد کوفتی که امروز با چای هم خوب نشده و مجبور شدی برخلاف معمول قرص بخوری، نمیگذاره . حیف که چهارشنبه اینطوری گذشت، میتونست روز خیلی خوبی برام باشه چون تدریس عملی ام رو خیلی خوب انجام دادم و دلم میخواست کل روز رو تو حال خوش باشم...
امروز، 16 آذر، روز دانشجو، رفتیم زندان... بازدید از زندان مرکزی اصفهان برای درس مددکاری. هرچند توی بندها نرفتیم یا نگذاشتند با زندانی هایی که توی کارگاه های زندان بودند حرفی بزنیم ولی جالب بود . اصلا احساس نکردم رفته ام توی زندان ، انگار توی یک مجتمع بزرگ فرهنگی،ورزشی وارد شده بودیم. کتابخانه،کلاس های سواد اموزی تا رشته دانشگاهی (از دانشگاه علمی کاربردی) ، کلاس زبان،کارگاه های فنی ، تالار تئاتر ،موسیقی و فیلم و یک ورزشگاه بزرگ با وسایل ورزشی و بدنسازی. خیلی از زندانی های مرد که ما توی کارگاه ها و سالن ورزش دیدیم ، جوان بودند همسن و سال های ما و این خیلی تکان دهنده بود (بیشترشان هم به خاطر اعتیاد اینجا بودند.) رییس زندان میگفت حدودا 4000 زندانی مرد دارند و 100 زندانی زن که بیشتر این زنان به خاطر همسرکشی در زندان هستند. راستی امروز مجبور شدیم چادر سر کنیم و اگر مرا بکشند هم حاضر نیستم یکبار دیگر چادر سر کنم . اولین بارم بود و اصلا نمیتوانستم چادر را روی سرم نگه دارم. قیافه ام هم که خنده دار و دیدنی بود. روز دانشجو ، مبارک.
- در ده روز گذشته دو تا اتفاق افتاد که خیلی تاثیر گذاشته رویم. یکی اینکه یکشنبه پیش ،یکی از استادهایی که فقط کار ترجمه و تحقیق و مشاوره انجام میدهد به خواهش استاد خودمان آمد سرکلاس و ما را " همکاران" خطاب کرد. تابحال اتفاق نیافتاده بود از طرف استادی ، اینطور خطاب شویم همیشه دانشجویان و نهایتا "دوستان" خطاب شده بودیم ولی انروز احساس کردم واقعا دارم مشاور میشوم ، احساس کردم یکی من را واقعا پذیرفته هرچند چندین سال از او جوان ترم ، هنوز درسم تمام نشده، هنوز شروع به کار نکرده ام . همین احساس باعث شد صاف سر جایم بنشینم و سراپا گوش بشوم. بعد فهمیدم که اکثریت کلاس این احساس را داشته اند. احساس شادی دارم و از این احساسم لذت میبرم. مورد بعدی اینکه چهارشنبه صبح امتحان داشتیم و استاد که وارد شد اول با توضیحات ارام بخشش اضطرابی را که بعضی از بچه ها داشتند را کم کرد و بعد برگه ها را پخش کرد و رفت!! جالب اینکه هرچند نه خود استادمان سر جلسه بود و نه هیچ مراقبی، ولی اولین امتحانی که با این روش صورت گرفت امتحان خیلی ارامی بود و کمترین میزان تقلب انجام شد. بعد از امتحان فهمیدیم که دوربین توی کلاس کار گذاشته بودند ولی خوب ما که نمیدانستیم. احساس غرور کردم . - در روز جهانی حقوق بشر ،اتفاقات کاملا متضاد با حقوق بشر افتاده، در ایران 10 نفر را اعدام کرده اند و در هند سه روز انفجار در دو هتل و بیمارستان و 200 نفر کشته و حدود 290 نفر زخمی برجای مانده..... چه میشود گفت؟
بعضی وقتها انقدر شادیم که نمیتوانیم بگوییم چقدر، بعضی وقتها انقدر غمگینیم که نمیتوانیم بگوییم چقدر، بعضی وقتها انقدر شادیم ولی نمیتوانیم به کسی بگوییم چرا، بعضی وقتها انقدر غمگینیم ولی نمیتوانیم به کسی بگوییم چرا، بعضی وقتها انقدر شادیم که خودمان هم نمیدانیم چرا، بعضی وقتها انقدر غمیگینیم که خودمان هم نمیدانیم چرا، بعضی وقتها انقدر شادیم که دلمان میخواهد وسط کریدور دانشکده هم برقصیم و بچرخیم و آواز بخوانیم ، بعضی وقتها انقدر غمگینیم که دلمان میخواهد فقط یک گوشه بنشینیم و کسی هم سراغمان نیاید ، بعضی وقتها هم هیچکدام این ها نیستیم . من همه این حالتها را تجربه کرده ام و تجربه همه شان حتی ان وقتها که غمگینیم لذتی وافر دارد.
دلم برای آن خانه تنگ شده ، آن خانه با آن حوض وسطش، آن دار "مو" یش، آن یاس های بنفش و زردش ،آن نرگس هایش، آن خرمالویش،آن گل های ریز قرمزش،آن چاه ترسناک و مرموزش،آن انباری گوشه حیاطش،آن خانه خالی انطرف حیاطش،آن حمام تاریکش،آن زیرزمین پر از گربه اش،آن پشت بام لرزانش،آن خانه پر از صفایش و آن خانم جون عزیزی که درش زندگی میکرد؛ خانم جون من! آن دو سال آخر ،هیچوقت از یادم نمیرود ،آن شب ها و روزهایی که باهاشان گذراندم را،ان روزی را که با هم آلبومها را پیدا کردیم و بیرون کشیدیم و عکس ها را نشانم دادند تا رسیدیم به عکس عموحسین و داغشان را تازه کرد و حرفها برایم زدند و عکس های بعدی فراموش شدند،آن عیدی را که ما پیششان بودیم و یکی از اخرین عیدهایشان بود را، آن کوزه سبزه شان را که مامان دوسالی است یکی از سبزه های عیدش را به یاد خانم جون به ان روش می اندازد، ان چشم های آبی تیله ای را که تمام مهرشان را توی انها میریختند و هربار به رنگی و حالتی دیگر بود،آن علاقه شان به گل های توی حیاط که میدانستند هرگوشه کنار باغچه چه گل جدیدی روئیده ،نرگس ها سر زده،یاسها جوانه داده، آن سوره ای را که بار اول به خواهش خودشان و بار های دیگر به رغبت خودم برایشان میخواندم و غلطهایم را میگرفتند بدون انکه خودشان سواد خواندن داشته باشند. آن موهای حنا گذاشته و لباسهای رنگی شان که فکر نمیکنی زنی 92 ساله این رنگها را بپوشد یا موهایش را حنا بگذارد ،آن روزی که زمین خوردند و بیمارستان رفتند و عمل کردند و.... آن روزی را که تنها از راه مدرسه رفتم ملاقات شان و و بعد کلی افسوس خوردم که چرا بیشتر باهاشان حرف نزدم ؟اگر میدانستم این اخرین ملاقاتم باهاشان است،که این کمپوتها هیچوقت خورده نمیشوند ، که این شکلاتهای عمه ریحان ، چند روز دیگر به خرما تبدیل میشود. اگر میدانستم .... دلم نمیخواهد ان شب و چند روز بعدش را به یاد بیاورم. آن شب که بابا زنگ زد و گفت حالشان خوب نیست و صدایش انقدر غمگین بود که بعد که گوشی را گذاشتم به بیژن گفتم مطمئنم اتفاقی افتاده و یکربع بعدش نرگس از سرکارش زنگ زد و گفت.... و چقدر که انشب گریه کردم ،چقدر فردایش در بغل بابا و مامان و عموها و عمه ها گریه کردم و نتوانستم برای بار اخر برایشان " " را بخوانم .... چقدر ،گل باران بود روی بدنشان. فکر میکنم همیشه این افسوس برایم بماند، که نتوانستم ( یا از روی اشتباه خودم) ،برای اخرین بار آن دستان مهربان را توی دستم نگرفتم ، آن بدن نحیف را در اغوش نگرفتم و... ولی خوشبختانه هنوز انقدر افرادی که دوستشان دارم کنارم هستند که میتوانم محبتم را به انها بدهم. دلم برای ان خانه تنگ شده ،ولی بدون خانم جون ،دیگر رفتن به انجا صفایی ندارد برایم هرچند میدانم که هنوز سرسبز و پرگل است و روح خانم جون در گل های انجا و در خانه حضور دارد . 21/8/87 ساعت 8صبح خانم جونم آذرماه سال 83 فوت کردند و من این نوشته را برای مهمانی ماهیانه مان که پنجشنبه بود نوشتم ولی نخواندم چون فقط احساس خودم را نوشته ام و دقیقا هم ان چیزی که میخواستم از اب در نیامده .
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |