تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

استاد درس انقلاب اسلامی مان از نهضت تحریم تنباکو و مشروطه و حوادث بعدش میگفت و ترغیب شدم به اینکه بروم سراغ تاریخ سوم دبیرستانم و هم کمی بیشتر در مورد اینها بخوانم و هم از صحت گفته هایش مطمئن شوم. در همین حین به مطلب جالبی برخوردم که دست کمی از برخوردهای اخیر گشتهای ارشاد ندارد.:                                                                                                                           "فرمان ریش!!                                                                                                                    پترکبیر برای غربی کردن روسیه ،برانداختن سنن قومی و آداب و رسوم دیرینه مردم کشورش را ،به غلط، وجهه همت قرار داده بود . از جمله گمان میکرد علت عقب ماندگی مردم روسیه نوع ارایش سر و صورت ،پوشش لباس و آداب و مراسم خاص انان است و بدین خاطر "فرمان ریش" را صادر کرد . به موجب فرمان ریش ، همه مردم روسیه(به غیر از روحانیون مسیحی) می باید ریش خود را میتراشیدند . البته او بزرگوارانه به آنان اجازه داده بود که سبیل های خود را همچنان نگه دارند. از دیگر نشانه های عقب ماندگی روسیه در نظر پتر کبیر قبای بلند مردان بود ، بدین خاطر دستور داده بود هرکس به مسکو میاید باید قبایش را تا زانو ببرد و یا جریمه بلندی ان را بپردازد. "

+نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت22:22توسط مینا | |

این نقاشی را توی بسته کارت پستال هایمان پیدا کردم . نقاشی من است برای تولد نرگس .احتمالا من 7ساله بوده ام (و خواهرم 14 ساله) خیلی برایم جالب بود مخصوصا قیافه بیژن که چهار زانو نشسته و حتی زیپ شلوارش هم فراموش نشده و حتی گوشهای گوشواره دار من و نرگس که سوراخ دارد. سهیلا را نمیدانم کی بوده شاید یکی از دوستان نرگس بوده!!  

+نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت22:50توسط مینا | |

این ترم پایان نامه دارم و هنوز روی موضوعم تصمیم نگرفته ام چند تا موضوع نوشته ام و از شما هم میخواهم موضوعی به من پیشنهاد بدهید به این صورت "تاثیر .... بر..... " و ترجیحا در مورد کودکان باشد .

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت9:9توسط مینا | |

- وای که چهارشنبه ها چه روزهای خوبی است!!!

با دو استادی که دوستشان دارم و کلاسهایشان ارزش بخصوصی برایم دارند و تا حالا یکبار هم نشده که بدون اشتیاق سر کلاسشان بروم ، چهارشنبه ها کلاس دارم. آنقدر جذاب و با علاقه درس میدهند، آنقدر باسوادند و آنقدر برایت ارزش و اهمیت قائلند که به کلاس می کشانندت و از چرت زدن و گوش ندادن و حوصله سر رفتن ات خبری نیست . خوشحالم که باهاشان کلاس دارم.

-استادی را برای درس "روشها و فنون تدریس" گروه ما گذاشته اند که خودش روشهای تدریس را بلد نیست و سر کلاسش خوابت میگیرد و تمام مدت کلاس را یا حرف میزنی یا بلوتوث بازی میکنی !!!! البته من با گروه خودمان نگرفته ام.

- استاد درس انقلاب ، 5 تا انتظار از ما دارد که دوتای اولیش جالب بود برایم: با نیت الهی به کلاس بیایید نه با نیت درس و نمره و ... ، با وضو وارد کلاس شوید چون تحصیل یک عبادت است. آخر هر جلسه هم یک دعا از صحیفه سجادیه برایمان میخواند . اینها فقط برایم جالب بود و هیچگونه ارزش گذاری رویشان نمیکنم.  

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت22:49توسط مینا | |

بعضی وقتها مثل الان ، هوس میکنم بنشینم روی رفه پنجره یا حتی پشت پنجره، بدون هیچ پرده ای و راحت و آزاد ،به آسمان نگاه کنم ، موسیقی ملایمی گوش بدهم و کتابی بخوانم یا چیزی بنویسم یا حتی هیچکدام، فقط فکر کنم. اگر باران بیاید هم که چه بهتر . برف را به اندازه باران دوست ندارم ، توی برف سردم میشود ، دستها و دماغم یخ میکند و قرمز میشود،کفش هایم خیس میشود،ترس لیز خوردن سراغم میاید یا گاهی یکهو گلوله برفی توی سرم،یقه ام،یا صورتم میخورد. ولی باران ، خیس میشوم ولی خیسی اش را دوست دارم ، گرم است و لیز و نرم ،حتی اگر شلاقی باشد، چشمهایم ریز میشود، خنده ام میگیرد، موهایم به سرم و صورتم می چسبد، دماغم چین میخورد،قلبم پر از هیجان میشودو دوست دارم بدوم و بدوم . زیر باران دویدن یا راه رفتن یا ایستادن و سرم را رو به آسمان و باران گرفتن را دوست دارم چه تنها باشم چه با فرد دیگری چه دختر باشد چه پسر. بوی خاکش را هم دوست دارم ، زمین و دماغم پر از بوی خاک میشود ، موش آب کش شدن را هم دوست دارم ، که از سر و رویم آب بچکد، که زیر پایم چاله آبی پیدا شود،که مانتویم تیره تر به نظر برسد، که جوراب هایم خیس خیس و پاهایم خیس تر شده باشند ، انگشت های پایم را وقتی از توی کفش و جوراب خیس در میاورم دوست دارم ،مچاله شده و مثل انگشت شست بچه هایی که انگشت می مکند شده،خیس و مچاله و تر و تازه،مثل وقتی تازه از حمام در امده ای و آنوقت هم میشود راحت ناخن گرفت بدون درد و بدون فشار و بی ناراحتی . فقط باید حواست باشد که از ته نگیری شان . بعد از باران، کنار بخاری یا شوفاژ نشستن را هم دوست دارم ، بچسبی بهش و توی خودت گلوله بشوی. رعد و برقش را هم دوست دارم آسمان و زمین و خانه و خیابان روشن میشود و بعد، آن صدای مهیب و خوش که خبر باران دارد؛ هرچند گاهی سرکارت میگذارد و رعد و برقش میزند و بارانش نمی اید . آنوقت ها حسابی حالم گرفته میشود ،به زمین و زمان فحش میدهم البته گاهی. بیشتر، حالم گرفته میشود و دوست دارم تنها بنشینم برای خودم و کسی سراغم نیاید . برف نمیگذارد توی حال خودت باشی. همه اش باید حواست باشد به کسی نخوری، لیز نخوری، کسی بهت نخورد، گلوله برفی توی صورتت حواله نشود، از پشت هلت ندهند،دستکش و شالگردن و کفش های کوهت را بپوشی که یخ نزنی،لباس گرم زیر پالتویت یا مانتویت بپوشی، شلوار گرمکن زیر شلوار لی ات بپوشی ،خلاصه کلی دنگ و فنگ و امادگی میخواهد و آخرش هم نمیتوانی لذت ببری. آدم برفی ساختنش کیف داشت و خوردن برفش که تازگی ها برفها تمیز نیست و ادم برفی هم کسی را میخواهد که نه تنبلی کند و نه ناز داشته باشد و از سرمای برف بدش نیاید؛پس من ،نیستم.بعد هم برف بازی یک پایه باحال میخواهد که دم دست باشد که من ندارم. ولی باران خودت پایه خودت باشی کافی است. مخصوصا وقتهایی که دلت گرفته و توی خودت هستی کیف دارد کنار رودخانه زیر باران راه بروی و فکر کنی،گریه که نمیتوانم بکنم،نمی اید معمولاً . وقتهایی هم که گریه ات میگیرد،زیر باران، اشکها شور نیست دیگر،گرم است و شیرین. خوشت میاید باز گریه کنی و اشکها را بخوری و بچشی. حالتهای مردم ولی هم در برف هم در باران دیدنی است ، بعضی ها میروند که زودتر به سرپناهی برسند ،بعضی ها در حین دویدن برای رسیدن به سرپناه، بد و بیراه هم میگویند،بعضی ها به خودشان ،که چرا چتر ندارند یا کلاه . بعضی ها هم به برف یا باران بی موقع،حتی اگر به موقع آمده باشد و از قبل خبر داده باشد،با رعد و برقش یا با ابرهای تیره و تارش یا با رسیدن اش به شهرهای مجاور. بعضی ها هم آرام آرام و بی خیال راه میروند و لذت میبرند ، بعضی ها فکر میکنند که حالا با چی ادم برفی بسازیم یا با کی برویم برف بازی ، بعضی ها هم همان وقت زنگ میزنند به کسی و یا ، دلش را میسوزانند یا، قرار میگذارند که با هم بروند بیرون، زیر باران یا برف.ولی خلاصه اش به نظر من باران یک چیز دیگر است . الان هم نزدیک پاییز. پس هورا.  

27/6/87  در ایوان.         

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت0:39توسط مینا | |

من یک استعمارگر هستم.

استعمار کلمه جدیدی است که من امروز یاد گرفته ام استعمار در معنی لغوی یعنی طلب عمران و ابادانی!!

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت0:30توسط مینا | |

از دیشب تا حالا دارم به این فکر میکنم که واقعا کجا وطن ماست؟ جایی که به دنیا اومدیم؟ جایی که سالهاست توش زندگی میکنیم؟ جایی که دلمون پیشش است؟ جایی که به زبون رسمی اش حرف میزنیم؟ جایی که اسمش توی شناسنامه مان است؟ جایی که شهروند اونجا محسوب میشیم؟ جایی که دوست داریم شهروند اونجا محسوب بشیم؟ جایی که ارزو میکردیم توش به دنیا بیاییم؟ جایی که به مسائلش علاقه نشون میدهیم و برامون مهمه؟ جایی که برای رو کم کنی بعضی ها میگیم وطنمونه؟ جایی که خونه مان را با صنایع دستی اش پر کرده ایم؟ جایی که حتی بعضی وقتها کتمان میکنیم توش به دنیا اومدیم؟ جایی که با وجود مسائل اجتماعی زیادش که باهاشون روبرو هستیم هنوز درش زندگی میکنیم؟ جایی که به خاطر بی پولی مجبوریم تحملش کنیم؟ جایی که هروقت میریم سفر چمدانمان را پر از سوغاتش میکنیم؟ جایی که رفقامون توش زندگی میکنند؟ جایی که خونواده مان هستند؟  جایی که برای دیدنش لحظه شماری میکنیم؟ جایی که برای بودنش کارهایی کرده ایم و حالا نمیتونیم پامون رو توش بذاریم؟ جایی که وقتی ازش دوریم افسرده هستیم و وقتی هم توش هستیم فحشش میدیم؟ جایی که اگر یکسال هم توش نباشیم دیگه نمیتونیم به زبونش حرف بزنیم؟ جایی که بعد سالها دوری ازش هنوز به زبونش مسلطیم و بدون هیچ اشتباهی حرف میزنیم؟ جایی که دیگه هیچ دوست و اشنا و خانواده ای توش نداریم ولی زمانی خونه پدری مون توش بوده؟ جایی که کلی هم آشنا توش داریم ولی سال به سال هم سراغی ازشون نمیگیریم؟ جایی که خجالت میکشیم بگیم توش به دنیا اومدیم؟ جایی که با غرور میگیم مال اونجاییم؟ واقعا کجا وطن ماست؟ چه در مورد شهر چه در مورد کشور.  

+نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت0:40توسط مینا | |