|
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه بوی شادی های راه مدرسه بوی ماه مهر. هرچند ما از 6 مهر کلاس هایمان را شروع میکنیم!!! ولی ماه مهر حال و هوای دیگری دارد بخصوص که پسرخاله و نوه عمه ام امسال کلاس اولی هستند و حسابی مرا به یاد روزهای اول مدرسه انداخته اند و خاطرات برایم زنده میشود.
اینرا مدتها پیش ،نمیدانم کی چون تاریخ نزده ام ،خوانده ام و توی ورد ذخیره اش کرده بودم . دوستش دارم چون یه جوری نوشته که حسم را قلقلک میدهد حس نوشتنم را. سبکش را خیلی دوست دارم. چشمهاي تو شايد عادت دارند به خنديدن ... دلم برايت تنگ شده بود براي چشمهايت و چيز مبهمي كه در تو هست ومن نمي دانم چيست اما دوستش دارم . راستش را بخواهي خيلي ها را بيشتر از تو دوست دارم اما چيزي درتو هست كه خيلي بيشتر دوست دارم يك چيزي كه نمي دانم چيست اما دلم را برايت تنگ مي كند گاهي وامروز وقتي شال گردنت را پس دادم احساس كردم گرماي عميقي را از دست دادم گرماي عميقي كه بوي دستهاي تورا مي داد اما شال گردن هركسي مال خودش است مثل دستكش هاي هركسي واين موضوع بعد ازجاماندن دستكش هايم توي تاكسي كمي نگران كننده است چون شايد ديگر نتوانم دستكش بخرم چون چيزي كه دستها را گرم مي كند نمي شود همين جور رفت وازهرمغازه اي خريد مثل چيزي كه دل را گرم مي كند ودرهيچ مغازه اي نيست . حالم امشب كمي عجيب خوب است ومن مطمئنم به خاطر ديدن توست وچرايش دقيقا همان چيزي است كه درتوهست ومن نمي دانم چيست . دلم را به دريا مي زنم كمي خيس شدن بد نيست گاهي . حتي اگر هوا مثل اين روزها بسيارسرد باشد ... برايت sms مي زنم كه دلم مي خواهد چند روزي را با تو زندگي كنم فقط با تو ! فقط من وتو ... مي پرسم برايت امكان دارد يا نه ! به شدت دلم مي خواهد كه بگويي امكانش هست . راستش خانه ي من امكانات زيادي ندارد يك تخت دارم كه اگر تو بيايي ميشود مال تو ومن مي توانم روي زمين بخوابم روبه روي شعله هايي كه اطمينان بخش اند بعد مي توانيم چراغ ها را خاموش كنيم وبگذاريم شعله هاي آتش حرف بزنند . يخچالم گوشت ندارد يعني هيچ وقت نداشته است اما اگر تو غذاي گياهي دوست نداشته باشي مي توانم براي چند روز بزنم زير عادت يخچال . يك شيشه نسكافه دارم كه باهم شريك مي شويم بعد از سيگار توي دوتا فنجان سفيد و چند جلد كتاب ومقداري هم شكلات . چيزهاي ديگري هم هست كه اگر تو بيايي مي تواني با تمامشان شريك شوي غيراز مسواكم ! چقدر دلم مي خواهد كه چند روزي را با كلمه هاي تو زندگي كنم با دستهاي تو با چشمهاي تو با شالگردن تو ... كاش بتواني چند روز ازدكتر مرخصي بگيري مگر خودش نگفته كه باهم همكاريد خوب لغت نامه را مي تواني بياوري توي خانه قول نمي دهم كه كمكت كنم چون بلد نيستم اما مزاحمت هم نمي شوم اگر كارداشته باشي من ساكت مي نشينم آن طرف اتاق آيين دادرسي مي خوانم اصلا براي خودم هم خوب است چون بعضي وقتها كه غلامي ويرش مي افتد روي سوال كردن هي با خودم نمي گويم كه مرتيكه اين سوالها را از كجايش درمي آورد ! اما درعوض مي توانم قول بدهم هر وقت خسته شدي برايت چاي وبيسكوييت بياورم با چند تا شعر از احمد شاملو شايد هم فروغ. صدايت را دوست دارم وقتي شعر مي خواني و چشمهايت را كه هميشه مي خندند ... چون خجالت مي كشيدم اين ها را حضوري بگويم اينجا نوشتمشان تو هراز گاهي نوشته هاي مرا مي خواني واين تقريبا خوب است خيلي خوب ! (از وبلاگ بائوباب 2)
امروز تولد وبلاگم است ،تولد دو سالگی اش. و من تازه متوجه شده ام که با روز تولد یکی از دوستانم همزمان شده است . دو سال پیش دوست جدیدی که یکسال بود به جمعمان اضافه شده بود توی کله ام انداخت که وبلاگ بنویسم و امسال دوست قدیمی ای که سالهاست همدیگر را میشناسیم در عید نوروز با هدیه اش که سررسیدی زیبا بود یادم انداخت که همیشه "عاشق نوشتن "بوده ام عشقی که مدتها بود از دفتر و خودکار تبدیل شده بود به صفحه ورد و کیبورد. امسال باز شروع کردم به نوشتن توی دفتر و با خودکار، هرچند خیلی وقتها طفره میروم ولی بیشتر از قبل شده ،بعد از شروع به وبلاگ نوشتنم. دو دوست عزیزم از هردویتان ممنونم هر دو یادم اوردید که میتوانم بنویسم و نوشتن را بسیار دوست دارم . دوست قدیمی تولد تو و وبلاگم هم مبارک.
امروز عجیب بوی باران توی کله ام پیچیده و هوس راه رفتن توی باران کرده ام ولی کو بارانش؟ رعد میزند ، بوی باران مستت میکند، ابرهای سیاه رژه میروند ،باد غوغا میکند ولی یکباره همه چیز تمام میشود و من میمانم و مستی اش.
کلاسم با ارسلان یکهو امروز تمام شد. انتظار نداشتم ،فکر میکردم هنوز یک هفته دیگر مانده ولی امروز وقتی داشتم میامدم مامانش گفت امروز جلسه اخر بود و فکر کرده این یک هفته را که مانده به شروع مدارس ازاد باشد و برای خودش. درست بود و منطقی ولی ناگهانی.... ترجیح میدادم زودتر بهم گفته شود چون اینطوری یک کتاب داستان نیمه خوانده شده روی دستم ماند و کتاب فارسی دومش را هم سریعتر پیش میرفتیم . ولی در کل تجربه خوب و باارزشی بود.
چند روز دیگر تا شروع سال تحصیلی و ترم تحصیلی جدید مانده است . این دو سه روزه دستم به انتخاب واحد ترم اخرم بند بوده است ولی نتیجه خوبی داشت وبا استادهایی که دوستشان داشتم و میخواستم یکبار دیگر کلاس هایشان را تجربه کنم ، درس گرفتم. شنبه که رفتیم دانشگاه تا شاید بتوانیم به همراه 83یی ها انتخاب واحد کنیم ، نتوانستیم که ،ولی حسابی به کارشناس گروهمان و مدیر گروهمان و رییس دانشکده مان حرف زدم و گله کردم و کم کاری هایی که در این 3 سال و نیم سر ما دراورده بودند را یاداوری کردم و اتفاقا فهمیدیم که نه تنها دانشجویان که خود اعضای گروه هم از دست کارشناس گروه دل خوشی ندارند و بارها تذکر داده اند بهش. خلاصه قرار شد ما نامه ای برای رییس دانشکده بنویسیم و شکایاتمان را مورد به مورد بگوییم تا بررسی شود و در سمتش تجدید نظر کنند. ما هم نوشتیم و کلی هم امضا کردیم و دیروز بردم که بقیه بچه ها هم امضا کنند که توی سایت دانشکده متوجه شدیم نامه مان به سرقت رفته و هرچه گشتیم هم پیدا نشد که نشد!!! از اینکه تابستان دارد تمام میشود خوشحالم ولی امسال برخلاف هرسال از بیکاری و حوصله سر رفتن نیست بلکه از این است که امسال کارهایی کرده ام که راضیم میکند . از اینکه دانشگاه دارد تمام میشود هم خوشحالم هم ناراحت چون هم از دست بعضی اساتید و مسئولین دانشکده و دانشگاهی که فقط اسم در کرده راحت میشوم و چون زود تمام شد و من دیر فهمیدم که چطور میشود از همین امکانات و اساتید و درس ها استفاده کرد و دلم هم برای دوستانم تنگ میشود. این ترم فقط دو روز در هفته کلاس دارم با 19 واحد.
5 روزی با یکی از دوستانم رفتیم تهران خانه یکی دیگر از دوستانم. سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت و خیلی چیزها از رابطه مان با هم یاد گرفتیم و در مورد همدیگر کشفیاتی کردیم. سعی کردیم حسابی خوش بگذرانیم و کمترین کنتاک ها را داشته باشیم هرچند پیش امد و برخوردهایی با هم داشتیم ولی زود تمام شد و دلخوری ها گفته شد و حل شد. مثلا فهمیدیم که یکی مان ترجیح میدهد همه باهاش رک و راست باشند و راحت حرفشان را بزنند و ان یکی ترجیح میدهد در لفافه و با آرامی و با توجه به طرف مقابل حرفش را بزند و کسی را ناراحت نکند که البته هر دوی اینها در بعضی جاها خوب است و در بعضی جاها نباید استفاده شود مثلا در به زبان اوردن احساساتمان یا دلخوری ها و دلتنگی هایمان راحت باید حرف را به زبان اورد و حرف طرف مقابل را هم شنید یا در مواقعی که موضوع برای طرفت مهم است یا حساسیتی رویش دارد باید از رک گویی کم کرد و حرف را مزمزه کرد. من خودم ترجیح میدهم همه با من راحت حرفشان را بزنند و چیزی توی دلشان نماند چون همین دلخوری ها یا احساسات توی دل مانده و نگفته باعث ایجاد سو ءتفاهمات و مشکلاتی میشود که از ان مسئله اولیه گنده تر و پیچیده تر است و خیلی وقتها هم یکهو سرریز میکنند و تمام وجود و شخصیت طرف مقابل را خورد و درهم ریخته میکند. یا مثلا یاد گرفتیم چطور برنامه بریزیم که هم بهمان خوش بگذرد هم بتوانیم با هم حرف بزنیم و هم از وقتمان استفاده درستی کرده باشیم. یکی از جاهایی که رفتیم و خیلی بهمان خوش گذشت مجموعه سعد اباد بود مجموعه ای با 410 هکتار مساحت و کاخ ها و موزه های بسیار زیبا و بلیط هایی با قیمت مناسب. دو تا از کاخ ها و در واقع 3 تا از موزه هایش را دیدیم کاخ سفید (ملت) که کاخ تابستانی محمدرضا پهلوی بود و کاخ سبز که کاخ رضاشاه پهلوی بود و موزه اب ،موزه ملل و نگارستان. "خزان بهاری" مجموعه سعد اباد هم خیلی زیبا بود طوری که دلم میخواست فقط بچرخم و بدوم و برقصم . جای همه انهایی که دوستشان دارم خیلی خالی بود.
- فکر کنم یک هفته ای است ننوشته ام در این یک هفته دو سه جلسه چند تایی از کتاب های قصه بچگی ام را برای ارسلان بردم (من میتوانم ،سیمون و دانه های برف ،دوستان من) و نتیجه ...... خیلی خوب بود . خیلی خوشحال شدم و هستم البته هنوز پیش استادم نرفته و نمیدانم نتیجه ان چی خواهد بود که انهم فکر کنم تا یک هفته دیگر مشخص میشود. حالا برخلاف چیزی که در پست قبلی نوشتم فکر میکنم حتی اگر روزی که پیش استادم میرود او راضی نباشد من که راضی بوده ام و این مهمتر است امیدوارم؛ که دکتر فرامرزی راضی خواهد بود و من به کارم با او و کودکان دچار اختلالات یادگیری ادامه خواهم داد. - داداشم اول اسفند اعزام میشود برای سربازی. از همین حالا هروقت فکرش را میکنم دلم میگیرد و دلتنگ میشوم. با نبودن او من خیلی تنها میشوم مدتهاست به با هم بودن عادت کرده ام،ناهارهای دوتایی در 5 روز هفته ، کوه رفتن ها ،نمایشگاه ها و پارکها، دوستان مشترک بسیارمان ،حرفهایی که با هم زده ایم و میزنیم ، خنده هایمان و البته دعواهایمان ، دست پختش که عالی است ، کمک من در کارهای خانه به او !!! ،شیطنت هایمان در طول روز،سربه سرهایی که ظهرها سرش در میاورم ؛ حیف که انطوری که باید قدر همدیگر را نمیدانیم . الان هم که رفته شمال با دو تا از دوستهایمان. جایش خالی است.
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |