تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

امروز اولین حقوقم را گرفتم. اولین اولین اش را.

قاعدتا خیلی باید کیف داشته باشد و کلی باید خوشحال باشم ولی نمیدانم چرا خوشحال نیستم خیلی، حتی دلم هم گرفته. هرچند شیرینی اش را امشب به خانواده ام میدهم ولی ته دلم انقدر شادی نیست . شاید یه دلیلش ترس باشد ، ترس از حرفی که استادم به مامان ارسلان زده، یه روز باید ارسلان برود مرکز تا ازش یه امتحانی بکند که ایا تاثیری داشته؟ کار معمولی است ولی میترسم این دستمزد و دستمزد بعدی واقعا حقم نباشد و بازخورد خوبی نداشته باشد این همه وقت و انرژی و پول.

خودم به نظرم اثرش را دیده ام و بهتر شده خواندنش ،پس نباید فکرهای منفی بکنم ولی از اینکه نظر استادم چه خواهد بود نگرانم. 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت20:23توسط مینا | |

- جامعه شناس باید توی مردم وول بخوره.

- اگر سواد نداشته باشه توی مردم ذوب میشه.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت0:4توسط مینا | |

چای

باد

موی پریشان

طبیعت سبز

و من .

دیگر چه میخواهم؟؟؟؟

                                                         "م.الف 6/5/87"

 

 

 

 

چای سیاه خوشرنگ محبوب من

چای سبز بدرنگ میخواهد تو را از میان بردارد؟ 

                                                              "م.الف 4/3/87" 

+نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت21:11توسط مینا | |

وقتی پسر دخترعمویم که 4 ساله است (شاید هم 5) بهم میگوید "خاله...." دلم غش میرود بخصوص که به خاله خودش نمیگوید خاله.

چند شب پیش هم پسر خواهر یکی از پسرهای گروه کوهمان از تهران زنگ زده بود بهش که"دایی، میخوام برم باغ کیک تولد بخورم، تو هم بیا" خودش وقتی این را تعریف کرد معلوم بود که کلی ذوق کرده بود، منم ذوق کردم.

 فکر میکنم حالا که من اینطوری با یه "خاله" گفتن بچه های آشنا و غریبه دلم ضعف میرود وقتی بچه خواهرم بهم بگوید خاله چه حالی پیدا میکنم،هنوز که برایم پیش نیامده

"عمه"تا حالا کسی بهم نگفته پس حس چندانی در موردش ندارم ولی فکر اینکه روزی بچه های برادرم بهم بگویند  عمه شادم میکند.(تازه عمه بودن کمتر از خاله بودن اتفاق میافتد چون خیلی ها به غریبه ها هم میگن خاله)   

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت22:20توسط مینا | |

جمعه با چندتایی از دخترها و پسرهای گروه کوهمان رفتیم دهی نزدیک شهرضا . هوا، عالی بود و آسمان، ابی و زمین، سبز و آب، زلال و دوستان ،جمع. خیلی خوش گذشت و حسابی کیف کردیم.

1 ساعتی مانده بود به وقتی که میخواستیم برگردیم که یکی از دخترها که از صبح دل درد وحشتناکی داشت حالش خیلی بد شد و قلبش گرفت و حتی لحظه ای از هوش رفت . اولین بار همچین اتفاقی توی جمعمان میافتاد و حسابی هول شده بودیم و نمیدانستیم چه کار باید بکنیم. خودش هم همه اش میگفت الان خوب میشم و قبلا هم این اتفاق افتاده و ولم کنین ولی هرچه صبر میکردیم وضع بدتر میشد و حال ما هم به دنبال ان بدتر. بالاخره به زور مانتویش را پوشاندیم و سوار ماشینش کردیم ولی مرکز بهداشت ده بسته بود و همانطور اوردیمش اصفهان . الان حالش خوب است و ظاهرا یک حمله عصبی بوده و مشکل جسمانی ندارد.

این اتفاق تجربه ای شد تا بفهمم و بفهمیم که چقدر دانستن کمک های اولیه در گروه ما و گروه هایی مثل ما که زیاد کوه میروند و امکان اتفاقات پیش بینی نشده برایشان زیاد است ، مهم است . از ترم 3 میخواسته ام بروم کلاس های امداد و کمک های اولیه ولی همه اش به بهانه ساعت بد و تداخل با کلاس ها ، پشت گوش انداختم. انروز اگر میدانستیم که توی این موقعیت بهتر است توی یک کیسه پلاستیکی ارام نفس بکشد این قدر عصبی نمیشدیم و او هم زود حالش خوب میشد . یا اگر خودش میدانست که توی این وضعیت چه حالتی پیدا میکند و چه کاری ما باید برایش بکنیم کار خیلی راحت تر پیش میرفت(البته دانستنش کافی نیست باید به ما هم میگفت،خودش هم نمیدانست). 

این یکساعت یکی از بدترین یکساعت های عمرم بود.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت12:17توسط مینا | |

خیلی حس بدیه که فکر کنی با یکی خیلی دوستی و دوست صمیمی ات است ولی یهو بفهمی اون جوری ها هم که فکر میکنی نیست ، از هم دور شدید و خودت خبر نداری ، اون حسی که تو داشتی و اونم یه وقتی همون حس را داشته الان تو هنوز داری و اون دیگه نداره ، به اکثر بچه ها حتی اونایی هم که اونقدر باهاشون دوست نیست حرفش رو میزنه الاّ تو .

من الان تجربه اش کردم.

+نوشته شده در شنبه 1387/05/12ساعت22:23توسط مینا | |

بارها شنیده بودم و خوانده بودم که وقتی احساس رضایت درونی بهت دست میدهد یک تشویق یا به عبارتی بهترین تشویق است برای ادامه کارت و احساسی که به خودت داری. ولی هیچگاه مثل امروز نشده بود که احساس رضایت کنم ،احساس کنم یکی از بهترین روزهای زندگیم است و احساس کنم با وجود اینکه تجربه کمی دارم و در واقع بی تجربه هستم ولی میتوانم ، اگر بخواهم از پسش برمیایم و میتوانم از پس کاری که بهم سپرده شده خوب برایم ،انطور که راضیم کند .

امروز از خانه ارسلان که برمیگشتم احساس میکردم دارم روی هوا راه میروم ،قدمهایم محکم است و لرزشی شادی بخش در وجودم. امروز ارسلان بعد از چند جلسه داستان هایی را که قرار بود با کلمات کار شده بنویسد نوشته بود ، با هم با خمیرهای رنگی کلماتمان را ساختیم و یکبار هم نگفت حالش رو ندارم  و من اینکار رو نمیکنم ، وقتی داشتم میرفتم برخلاف هربار امد دم پله ها و خندید و خداحافظی کرد، خودش پیشنهاد داد کلماتی را که هنوز باهاشان داستان نساخته را توی دو تا داستان دیگر در 10 خط بنویسد و امتحان کردم دیدم کلمات جلسات قبلی را درست میخواند .

خیلی خیلی خوشحالم

+نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت22:53توسط مینا | |