|
امروز اولین حقوقم را گرفتم. اولین اولین اش را. قاعدتا خیلی باید کیف داشته باشد و کلی باید خوشحال باشم ولی نمیدانم چرا خوشحال نیستم خیلی، حتی دلم هم گرفته. هرچند شیرینی اش را امشب به خانواده ام میدهم ولی ته دلم انقدر شادی نیست . شاید یه دلیلش ترس باشد ، ترس از حرفی که استادم به مامان ارسلان زده، یه روز باید ارسلان برود مرکز تا ازش یه امتحانی بکند که ایا تاثیری داشته؟ کار معمولی است ولی میترسم این دستمزد و دستمزد بعدی واقعا حقم نباشد و بازخورد خوبی نداشته باشد این همه وقت و انرژی و پول. خودم به نظرم اثرش را دیده ام و بهتر شده خواندنش ،پس نباید فکرهای منفی بکنم ولی از اینکه نظر استادم چه خواهد بود نگرانم.
- جامعه شناس باید توی مردم وول بخوره. - اگر سواد نداشته باشه توی مردم ذوب میشه.
چای باد موی پریشان طبیعت سبز و من . دیگر چه میخواهم؟؟؟؟ "م.الف 6/5/87" چای سیاه خوشرنگ محبوب من چای سبز بدرنگ میخواهد تو را از میان بردارد؟ "م.الف 4/3/87"
وقتی پسر دخترعمویم که 4 ساله است (شاید هم 5) بهم میگوید "خاله...." دلم غش میرود بخصوص که به خاله خودش نمیگوید خاله. چند شب پیش هم پسر خواهر یکی از پسرهای گروه کوهمان از تهران زنگ زده بود بهش که"دایی، میخوام برم باغ کیک تولد بخورم، تو هم بیا" خودش وقتی این را تعریف کرد معلوم بود که کلی ذوق کرده بود، منم ذوق کردم. فکر میکنم حالا که من اینطوری با یه "خاله" گفتن بچه های آشنا و غریبه دلم ضعف میرود وقتی بچه خواهرم بهم بگوید خاله چه حالی پیدا میکنم،هنوز که برایم پیش نیامده "عمه"تا حالا کسی بهم نگفته پس حس چندانی در موردش ندارم ولی فکر اینکه روزی بچه های برادرم بهم بگویند عمه شادم میکند.(تازه عمه بودن کمتر از خاله بودن اتفاق میافتد چون خیلی ها به غریبه ها هم میگن خاله)
جمعه با چندتایی از دخترها و پسرهای گروه کوهمان رفتیم دهی نزدیک شهرضا . هوا، عالی بود و آسمان، ابی و زمین، سبز و آب، زلال و دوستان ،جمع. خیلی خوش گذشت و حسابی کیف کردیم. 1 ساعتی مانده بود به وقتی که میخواستیم برگردیم که یکی از دخترها که از صبح دل درد وحشتناکی داشت حالش خیلی بد شد و قلبش گرفت و حتی لحظه ای از هوش رفت . اولین بار همچین اتفاقی توی جمعمان میافتاد و حسابی هول شده بودیم و نمیدانستیم چه کار باید بکنیم. خودش هم همه اش میگفت الان خوب میشم و قبلا هم این اتفاق افتاده و ولم کنین ولی هرچه صبر میکردیم وضع بدتر میشد و حال ما هم به دنبال ان بدتر. بالاخره به زور مانتویش را پوشاندیم و سوار ماشینش کردیم ولی مرکز بهداشت ده بسته بود و همانطور اوردیمش اصفهان . الان حالش خوب است و ظاهرا یک حمله عصبی بوده و مشکل جسمانی ندارد. این اتفاق تجربه ای شد تا بفهمم و بفهمیم که چقدر دانستن کمک های اولیه در گروه ما و گروه هایی مثل ما که زیاد کوه میروند و امکان اتفاقات پیش بینی نشده برایشان زیاد است ، مهم است . از ترم 3 میخواسته ام بروم کلاس های امداد و کمک های اولیه ولی همه اش به بهانه ساعت بد و تداخل با کلاس ها ، پشت گوش انداختم. انروز اگر میدانستیم که توی این موقعیت بهتر است توی یک کیسه پلاستیکی ارام نفس بکشد این قدر عصبی نمیشدیم و او هم زود حالش خوب میشد . یا اگر خودش میدانست که توی این وضعیت چه حالتی پیدا میکند و چه کاری ما باید برایش بکنیم کار خیلی راحت تر پیش میرفت(البته دانستنش کافی نیست باید به ما هم میگفت،خودش هم نمیدانست). این یکساعت یکی از بدترین یکساعت های عمرم بود.
خیلی حس بدیه که فکر کنی با یکی خیلی دوستی و دوست صمیمی ات است ولی یهو بفهمی اون جوری ها هم که فکر میکنی نیست ، از هم دور شدید و خودت خبر نداری ، اون حسی که تو داشتی و اونم یه وقتی همون حس را داشته الان تو هنوز داری و اون دیگه نداره ، به اکثر بچه ها حتی اونایی هم که اونقدر باهاشون دوست نیست حرفش رو میزنه الاّ تو . من الان تجربه اش کردم.
بارها شنیده بودم و خوانده بودم که وقتی احساس رضایت درونی بهت دست میدهد یک تشویق یا به عبارتی بهترین تشویق است برای ادامه کارت و احساسی که به خودت داری. ولی هیچگاه مثل امروز نشده بود که احساس رضایت کنم ،احساس کنم یکی از بهترین روزهای زندگیم است و احساس کنم با وجود اینکه تجربه کمی دارم و در واقع بی تجربه هستم ولی میتوانم ، اگر بخواهم از پسش برمیایم و میتوانم از پس کاری که بهم سپرده شده خوب برایم ،انطور که راضیم کند . امروز از خانه ارسلان که برمیگشتم احساس میکردم دارم روی هوا راه میروم ،قدمهایم محکم است و لرزشی شادی بخش در وجودم. امروز ارسلان بعد از چند جلسه داستان هایی را که قرار بود با کلمات کار شده بنویسد نوشته بود ، با هم با خمیرهای رنگی کلماتمان را ساختیم و یکبار هم نگفت حالش رو ندارم و من اینکار رو نمیکنم ، وقتی داشتم میرفتم برخلاف هربار امد دم پله ها و خندید و خداحافظی کرد، خودش پیشنهاد داد کلماتی را که هنوز باهاشان داستان نساخته را توی دو تا داستان دیگر در 10 خط بنویسد و امتحان کردم دیدم کلمات جلسات قبلی را درست میخواند . خیلی خیلی خوشحالم
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |