تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

خسرو شکیبایی هم مرد. امروز صبح که مسیج های تسلیتش را برایم میفرستادند باورم نمیشد همه اش فکر میکردم این هم مثل پیامهای تسلیت بازیگران دیگر است که مدتی دور میگشت و الکی بود.

صدای شکیبایی همیشه برایم خاطره دارد مخصوصا توی فیلم "خانه سبز" .با ان صدای خاص و محکم که "س" را طور غریبی تلفظ میکند.

 بازی اش را هم که توی فیلمهای زیادی دیده ایم و خاطره انگیز است مثل خانه سبز ، خواهران غریب و روزی روزگاری هرچند که خیلی چیزی ازش به خاطر ندارم و فقط یک تصویر شکیبایی را دارم که مطمئن هم نیستم تصویر درستی باشد. به هرحال مطمئنم که صدایش همیشه برایم یادگار میماند.

+نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت23:15توسط مینا | |

من کلاً آدمی نیستم که راحت گریه کنم خیلی وقتها میشه یه چیزی خیلی ناراحتم میکنه، خیلی میترسونتم ، خیلی اعصابم رو خرد میکنه و من دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم توی این موقعیت ها معمولا موهای تنم سیخ میشه و یخ میکنم.

تاحالا برای فوت یکی دو نفر بوده که واقعا خودم از ته دل گریه کردم ؛ توی مراسم های ختم از گریه دیگران یا زاری نزدیکان اون فرد یا حرفهایی که در موردش میزنند گریه ام گرفته ،خانم جونم که خیلی دوستشان داشتم و فکر میکنم که یکسالی میشد هفته ای حداقل یکشب پیششان بودیم و خیلی وقتها شد که برایشان قران خواندم و زن دایی مامانم که سالها پیش فوت کردند و من فقط دو روز قبلش دیده بودمشان ، استثنا هستند، سر فیلم ها هم تا حالا فقط دو بار شده که گریه ام گرفته یکی فیلم Monaliza smile  و یکی هم angel eye.

بعضی وقتها به افرادی که راحت میتونند گریه کنند و خودشون رو خالی کنند غبطه خوردم دلم خواسته من جای اون بودم ولی نشده .

بعضی وقتها من نخواستم.

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت22:57توسط مینا | |

-     دیروز جلسه اول کار با ارسلان بود. خوب بود و حس خوبی دارم. برای جلب اعتمادش و ایجاد یک رابطه دوستانه بینمان این جلسه را فقط با هم حرف زدیم و بازی کردیم(به پیشنهاد خودش نقطه بازی و به پیشنهاد من شکل ماهی کشیدیم و دورش را بریدیم و شهر ماهی ها درست کردیم ؛ماهی بودن شکلمان را ارسلان پیشنهاد داد ) و خودش هم از این کار استقبال کرد . مامانش هم به نظرم زن خیلی فهمیده ای آمد. خیلی خوب با حرفهایم برخورد کرد و پذیرفتشان. در کل فکر میکنم هم من از انها خوشم امده هم انها از من.

       یکشنبه و سه شنبه 11- 10 صبح.

-     دیروز عصر هم بعد از یکسال دوباره جلسه کتابخوانی مان را راه انداختیم. یکسری از بچه های کوهمان و دو سه تایی دیگر که بیشتر اهل کتاب بوده ایم دور هم جمع شده ایم. فعلا قرار شده که هرجلسه سه تایمان نوشته ای بنویسیم یا مقاله ای که دوست داشته ایم را بیاوریم و بخوانیم و سرش حرف بزنیم در واقع فعلا یک بحث ازاد باشد تا مطمئن شویم چه کتابی بخوانیم.

-          امروز بعد از سالها دوباره فیلم هیوا را دیدم .عشقش برایم عجیب است و در مورد خودم فکر میکنم ناممکن.

-     بیسکوییت "سلامت" برایم کلی خاطره به همراه میاورد بخصوص عصرانه های خانه خاله ام را. حتی اگر بویش هم بهم برسد میروم به عصرهای شادی که با خاله و شوهرخاله چای و بیسکوییت سلامت میخوردیم. مدتی است خانه خاله ام نرفته ام با اینکه خیلی خوش میگذرد.

-       چند شب پیش خواب سه تا از پسرهای کوهمان را دیدم شب بعدش خواب همان سه تا را دیدم که داشتم خواب دیشبم را برایشان تعریف میکردم. همان شب توی خوابم ، خوابیدم و خواب دیدم!!! خیلی باحال بود.

-     ظاهرا برنامه ی رفتن به باغ یکی از دوستان دانشگاهم با بقیه بچه های کلاسمان به هم خورده. دوستم برای بار دوم دعوتمان کرده بود به باغشان ولی الان هنوز هیچ خبری نداده.

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت23:42توسط مینا | |

 امروز که دفترهای یادداشت روزانه چند سال پیشم را نگاه میکردم دیدم دو سه سالی میشود که نزدیک 18 تیر ،خوابی می بینم که خیلی ناراحتم میکند و دیشب هم این خواب را دیدم.

من (فکر کنم حدودا 15 ساله) خانه یکی از دوستان هستم و میخواهم بادوچرخه برگردم خانه و انقدر عجله دارم که یادم میرود مانتو و روسری بپوشم و همان طور با لباس خانه و بی روسری میپرم روی دوچرخه . وسطهای کوچه چندین ماشین پلیس می بینم و یکی از پلیس ها از همان دور بهم تذکر میدهد و پلیس های دیگر همه چپ چپ نگاهم میکنند و من از ترس اینکه کتک نخورم سریع می پیچم توی کوچه ای و دم خانه ای می ایستم که خیال کنند دارم میروم توی خانه ام و دست از سرم بردارند. تا دور میشوند دوباره راه میافتم و نزدیک های دوباره پلیس ها را میبینم و این بار مرا میگیرند و داخل اتاق بزرگی انداخته میشوم که در نگاه اول نمی فهمی چی توی اتاق روی هم تلنبار شده و دقیق که شوی می بینی بچه های کوچولویی هستند یا درست تر بگویم سرهای ادمهایی است که روی هم تلنبار شده اند و کار من این است که پوست سرهایشان را بکنم و من مجبور به انجام این کار هستم و از ترس اینکه من هم به این مجموعه اضافه شوم اینکار را انجام میدهم.  

حالا که داشتم اینها را مینوشتم حالم میخواست به هم بخورد . و عجیب است که این خواب دقیقا دو سه سالی دارد تکرار میشود .

فردا 18 تیر است . انروز کذایی که از راه دور خبرهایش به گوشمان میرسید و مو بر تنمان سیخ میکرد و وای به حال انهایی که تهران بودند و بدتر از همه انهایی که توی کوی دانشگاه در معرض این اتفاقات وحشتناک بودند.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت21:4توسط مینا | |

- مدتی است روی دیوار اتاقم ننوشته ام

- شدیدا به چای معتاد شده ام طوری که اگر در روز 4-5 تا لیوان چای نخورم تمام روز خمیازه میکشم و با خودم فکر میکنم اگر کسی مرا ببنید فکر میکند واقعا معتادم.

- تازگی ها آدمهایی را میبنم که رفته اند در یک کشور خارجی زندگی کنند یا درس بخوانند ولی برخوردهای کاملا متفاوتی در ان کشور دارند . بعضی ها که با دل و جان میروند و ایران را انقدر سیاه می بینند که انجا هم برای مردم ان کشور همه اش از شرایط بد ایران میگویند و اتفاقات و تحقیرها و تهدیدها و نا امنی ها و ازادی نداشتن ها(من هم نمیگویم این ها توی ایران نیست ولی واقعا فقط همین هاست؟) بعضی ها چندان دلشان نمیخواهد بروند و میروند ولی انجا باز همان رفتارهای دسته اول را دارند و بعضی ها دلشان نمیخواهد بروند و میروند ولی انجا انقدر از ایران و طبیعت و فرهنگ و  مردم و تاریخ و ادبیات و شرایط نه چندان بدش در کنار مشکلات و بدی هایش حرف میزنند که دهان همه باز میماند که "پس ایران این ها را هم دارد؟" . من خودم چند نمونه اش را دیده ام.   

+نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت22:23توسط مینا | |

دیروز روز اول کارم بود.

این ترم درسی داشتیم در مورد کودکانی که اختلال در یادگیری دارند توی املا، انشا، ریاضی، نوشتن و خواندن . درس فوق العاده جالبی بود و خیلی خوشم اومد . یکبار هم توی همین وبلاگم در مورد روزی که رفتم مرکز مشاوره استادمون و پسری که اختلال ریاضی داشت را دیدم و با کار استادم اشنا شدم و خیلی هم لذت بردم ، نوشتم . از اون روز چند بار دیگه هم به استادم گفتم که اگر کیسی پیش اومد که میشد من باهاش کار کنم بگه و خیلی علاقه دارم و حتی به عنوان کاراموز و خلاصه میشه گفت پیله اش شدم و الان از این که بهش سپردم و نشون دادم که از کارش و درسش خوشم اومده خیلی راضی بودم . ترم های پیش هم اتفاق افتاده بود که از درسی خوشم بیاد و دوست داشته باشم توش کار کنم و حتی به استادم هم گفته باشم ولی همش فکر کرده بودم اگه برم ده بار و هزار بار بهش بگم با خودش میگه این چقدر پیله است و تازه بدتر میشه ولی این ترم به این ندای قلبی ام گوش ندادم و رفتم و الان هم کار دارم. کیس من پسری چهارم دبستانی است که اختلال خواندن دارد . دیروز رفتم مرکز مشاوره استادمون و دیدمش و با هم اشنا شدیم پسرکی تپلی و بامزه و خیلی دوست داشتنی به اسم ارسلان و اون هم ظاهرا من رو پسندید. یکمی از روی کتاب فارسی سومش برامون خوند و خوب فهمیدم در کجاها اشکالاتی هست و خطاهای خواندنش رو متوجه شدم . قرار شد از هفته دیگه هفته ای دو روز و روزی یکساعت برم خونه شون و باهاش کار کنم.

 دیروز وقتی میرفتم هیچ اضطرابی نداشتم مطمئن بودم موفق هستم و کارم رو خوب انجام میدم الان هم  هنوز این حس رو دارم و به خودم مطمئنم ولی دیروز که ارسلان رو دیدم و فهمیدم که دیگه کار قطعی است و روش مشخصی رو باید کار کنم (البته از خلاقیت خودم هم میتونم استفاده کنم) ترس برم داشت که اخه من این روش رو فقط توی کلاس شنیدم و استادمون برامون گفته ، کار عملی که باهاش نکردم چی کار باید کنم ولی بعدش فکر کردم که پس کتاب ها و اینترنت چیه؟ به چه درد میخوره؟ برای همین روزاست دیگه و استادم هم اطمینان بهم داد که هم خودش هوایم رو داره هم اروم اروم راه میافتم .

خیلی خوشحالم خیلییییییییییییییییییییییی.

نکته: شوهر خاله ام که این مطلبم را خوانده بودند فکر کرده بودند که این کودکان، کودکان عقب مانده هستند و این نکته برای رفع این اشتباه است این کودکان اتفاقا کودکانی هستند با هوش متوسط یا بالاتر از متوسط و به هیچ عنوان مشکلات هوشی ندارند و از نظر جسمی هم سالم هستند و مشکلات در شنوایی و بینایی شان ندارند ولی در تشخیص بینایی(شنوایی)، ادراک بینایی(شنوایی) ،حافظه بینایی(شنوایی) یا توالی حافظه بینایی(شنوایی) مشکل دارند نه از لحاظ جسمی و هوشی.

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت21:7توسط مینا | |

مشتی غذای محبوب من :

مواد لازم:

گوشت چرخ کرده نیم کیلو

هویج رنده شده دو تا (کوچک نباشد)

آرد نخودچی دو پیمانه

رب انار یک و نیم پیمانه

شیره یک پیمانه

آب یک پیمانه

 

گوشت ، هویج،آرد نخودچی را با هم مخلوط میکنیم و کمی آّب میزنیم تا کمی از سفتی دربیاید. تکه هایی از مواد را توی دستمان به حالت لوله ای درمیاوریم و سپس سرخ میکنیم در اخر هم مشتی های سرخ شده را در اب انار و شیره می اندازیم و میگذاریم حدود نیم ساعتی بجوشد.

اگر دوست دارید بیشتر، ترش باشد آب انار بیشتر بریزید و اگر میخواهید شیرین تر باشد شیره را بیشتر کنید.

من که عاشقشم امیدوارم شما هم دوست داشته باشید.

+نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت20:42توسط مینا | |

بوی عطرش

سرمستم میکند

تمام وجودم را در میگیرد

از روحم بالا میرود

میرسد به دماغم و چشمانم و

تماماً در برم میگیرد.

مشتی محبوب من.                             "م .الف 3/4/87"

+نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت20:41توسط مینا | |

بالاخره امتحاناتم تمام شد هرچند ان چیزی که میخواستم نشد ولی خیالم راحت شد . این ترم را در طول این 6 ترم بیشتر از همه دوست داشتم و به نظرم بیشتر از همه در این ترم چیزهایی یاد گرفتم انقدر که کارهای عملی داشتیم. 8 تا درس داشتم و برای 7 تایش کار عملی انجام دادم تازه یکیش کلاً عملی بود و سر کلاس رفتن نداشت و کاراموزی در مدرسه بود برای دوتایش هم چندتا کار انجام دادیم و یکی هم که ازمون های شخصیت بود و باید تست های شخصیت اجرا میکردیم و یکی از لذت بخش ترین کارهایمان بود. در انجام کار عملی گروهی، فهمیدم اگر میخواهی کارت مطابق میلت پیش برود چند تا نکته هست یکی اینکه یا باید همه اعضای گروه سلیقه و اهمیتی که به کار میدهید مثل هم باشد یا اگر مثل هم نبود با فرد متفاوتی که در گروه هست همه اش باید چک کنی و ازش کار را بخواهی تا کار، مرتب و خوب و دقیق از اب دربیاید . دیگر اینکه افرادی که ازشان تست گرفتم از بین 6-7 نفر فقط یکی شان بود که به جانم غر نزد و حتی از تست تعریف هم کرد و خیلی لذت برده بود. و مهمتر اینکه اگر خواستید برای من یا فرد دیگری تست روان شناسی بزنید حواستان باشد که دقیق و درست و صادقانه جواب بدهید و خواب الوده هم نباشید چون جواب تستتان چیز عجیب و غریب و خنده داری درمیاید که البته خالی از لطف نیست و کلی سرش میخندیم!!! ولی اگر میخواهید تفسیر درست حسابی و دقیقی دربیاید به توصیه من عمل کنید. و اخر اینکه از انهایی که حتی فکرش را هم نمیکنید قبول کنند بپرسید ایا حاضرند تستتان را جواب بدهند ، شگفت زده میشوید..

+نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت22:29توسط مینا | |