تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

باد میاید

کف پایم را قلقلک میدهد

بدنم را

روحم را.

کاش دلم را هم

تکانی میداد.          "م .الف 15.3.87"

+نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت0:5توسط مینا | |

تمام شدن کارهای عملی و شروع شدن امتحانات ......

+نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت22:6توسط مینا | |

بعضی وقتها خیلی از دست خودم عصبانی میشوم که چرا اینقدر زود عصبانی میشوم و داد میکشم سر یکی یا سریع حالش را میگیرم و کل آن روز خوب را به دهن مان زهر میکنم. حتی یکی از تحقیق هایم برای درس مشاوره گروهی مان را روی کنترل خشم انجام دادم ولی نمیتوانم اجرایش کنم یعنی بعد که عصبانی شدم و چند نفری را ناراجت کردم و خودم هم اعصابم به هم ریخت و احساس کردم الان پس میافتم تازه یادم میاید که ایوای من باید فلان کار را میکردم. خیلی حس بدی است که بدانی چه کار باید بکنی و نتوانی به موقع انجامش دهی. ولی وقتی با یکی بحثمان میشود و به عصبانیت و حتی داد میکشد ، از اینکه یکی دیگر یکهو همان وسط برگردد بهم چیزی بگوید خوشم نمیاید و حتی در آن لحظه مضر میدانم چون خودم میدانم کارم درست نیست و ناراحتم ولی وقتی یکی دیگر همان موقع دخالت میکند فکر میکنم من باید ثابت کنم که حرف من درست است و هم اینکه  این باعث میشود آن فرد دیگر هم فکر کند خوب کار من درست بوده که فلانی این حرف میزند و از من دفاع میکند و جلوی مینا درمیاید و تازه بدتر میشود؛ ترجیح میدهم بعدا بیاید بهم بگوید. یک چیز دیگر هم اینکه معمولا از کسانی حرفشان را قبول میکنم ( در مورد اینکه برخورد من درست نبوده و زود عصبانی میشوم) که خودشان زود عصبانی نشوند و وقتی هم از یکی عصبانی میشوند به حرفهایشان عمل کنند.

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/15ساعت22:53توسط مینا | |

مرموز بودنت را عاشقم و

 چشمان مهربانت را که همیشه میخندد.

کاش همیشگی باشد

دوستیمان.                           "م.الف.5/3/87"

+نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت22:56توسط مینا | |

سالها پیش زمانی که دختر کوچکی بودم در همسایگی مان دوست پسری داشتم سالها از خودم بزرگتر، او احتمالا 18-20 ساله و من 5-6 ساله. او یکی از بهترین دوستان من در کودکی بود و خیلی دوستش داشتم تا روزی که آمد و همقد من نشست روی دو پا و دستم را گرفت و گفت من دارم میرم سربازی اومدم ازت خداحافظی کنم من هم همان طور ایستادم و رفتنش را نگاه کردم رفتنی که دیگر بازگشتی نداشت و من دیگر ندیدمش هم ما امدیم اصفهان و هم او رفته بود کشور دیگری . هنوز هم گاهی این خاطره توی کله ام چرخ میخورد و دلم برایش تنگ میشود.  دوست دارم یکبار دیگر ببینمش یا ازش خبری به دست بیاورم ولی هیچ کس را ندارم که خبرش را داشته باشد. امیدوارم همیشه هرجا هست شاد باشد و شاد.

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت0:4توسط مینا | |