|
- کارورزی ام تمام شد و خیالم از بابت 60 ساعتم راحت شد ولی حیف... دلم برای مدرسه و مشاورانمان و دانش آموزان مدرسه بخصوص چندتایی که بیشتر با هم رفیق شدیم تنگ میشود. این مدت خیلی خوب بود و خیلی چیزها یاد گرفتم و فکر میکنم آماده ام برای مشاور مدرسه بودن . قبل از این حتی نمیخواستم فکر کار در مدرسه را بکنم و میخواستم حتما فوق بگیرم و برای خودم یک مرکز مشاوره بزنم و کار بکنم ولی الان هنوز هم میخواهم فوق بگیرم ولی شک کرده ام که فوقم را در زمینه مشاوره تحصیلی بگیرم یا نه؟ و دلم میخواهد تا زمانیکه فوق قبول میشوم و فوقم تمام میشود توی مدرسه کار کنم یا حداقل یکی از ارجحیت های شغلی ام کار در مدرسه بخصوص دبیرستان است و حتی در روستا هم. یکی دیگر هم کار با کودکان دارای اختلال یادگیری است و یکی هم بازی درمانی. فرصتهای شغلی اش هم دم دستم است و میتوانم شروع کنم. امیدوارم که بشود. - یکی از چیزهایی که تازگی زیاد میبینم دختر و پسرهایی است که با هم دوست میشوند . دخترها یا پسرهایی خیلی خوش تیپ و خیلی روی مد و خیلی به ظاهر خودشان میرسند دوست دختر یا دوست پسری دارند که زمین تا اسمان با خودشان متفاوت است . خیلی زشت خیلی بدتیپ و خیلی بدظاهر و گاهاً معتاد و بعضی وقتها هم میبینی فلان فرد به سلیقه حداقل ظاهری فرد مقابلش نمیخورد. این خیلی برایم عجیب است و به این رسیده ام که خیلی ها چون دوستی دیگری برایشان پیش نیامده یا فکر میکنند پیش نمیاید با اولین پسر یا دختری که بهشان نگاه میکند و پیشنهاد دوستی میدهد دوست میشود . یک نمونه اش را امروز دیدم در مورد دوست دبیرستانم ، دوستی که خیلی به ظاهر خودش میرسید ،ظاهر طرف مقابلش برایش خیلی مهم بود واز پسرهایی خوشش میامد که خیلی خوش تیپ و زیبا بودند و دوست پسری که امروز با هم دیدمشان خیلی بدتیپ،زشت و قیافه اش به معتادها میخورد....
چند روزی بود که چشم چپم به شدت درد میکرد و حسابی سرخ شده بود وحتی گاهی از شدت درد و سوزش نمیتونستم چشمانم رو باز کنم هرچی هم که توی چشمم رو نگاه میکردم چیزی پیدا نبود و روز دوم رفتیم بیمارستان فارابی که بسته بود و رفتیم دکتر عمومی که قطره داد ولی تاثیری نداشت و یکی از قطره ها هم هربار حسابی چشمم را میسوزاند تا دیروز که دیگر نمیشد تحملش کرد و با مامان رفتیم بیمارستان فیض . در راه که تمام مدت توی اتوبوس روی چشمم را گرفته بودم و وقتی هم توی خیابان میرفتیم عینک افتابی میزدم و چون نمیتونستم چشمم رو راحت باز کنم بازوی مامان را گرفته بودم و میرفتم و مردم به حساب یک دختر کور بهم راه میدادند و ترمز میکردند ، خیلی خنده دار بود. در آخر یک آشغال خیلی خیلی کوچولو از توی چشمم بیرون اورده شد و راحتم کرد. کلی لجم در امد که یه آشغال به این کوچولویی چند روز مرا اذیت کرد و پدرم رو دراورد. البته الان خوب خوبم.....
چشمانت با آن شیطنت درونشان از جلوی چشمانم نمیرود، مثل آن بار که چشمان من از جلوی چشمان دیگری. "م.الف -20/2/87"
این را دیشب نوشتم ولی کارتم تموم شده بود نشد بذاشتم: تولدم است و من شادم .... امشب تولدم بود و همه خانواده دور هم جمع بودیم . با هم رقصیدیم، عکس گرفتیم، کیک خوردیم، هدیه باز کردیم و شام خوردیم و حرف زدیم. مامان و بابا بخصوص از تولد من گفتند و اتفاقاتی که افتاده بود و کلی با هم خندیدیم. بابا روزی که من به دنیا آمده بودم و رفته بود بیمارستان دیدن مامان و من، یه دسته گل بزرگ گل مینا برده بوده ، مامان کیسه آبش یک روز و نیم زودتر پاره شده و مجبور شده توی بیمارستان بستری شود، روزی که مامان قرار بوده مرخص بشه بابا با داداشم که آن موقع سه سالش بوده میرود دنبال مامان و حالت داداشم که تا حالا بچه کوچولو ندیده بوده خیلی بامزه بوده، خواهرم میگفت خیلی از صدای گریه من خوشش میامده و اذیتم میکرده که گریه کنم ! ، از بین ما سه تا من زودتر راه افتاده ام؛ 9 ماهگی. بعضی وقتها بداخلاقی هایی کرده ایم با هم، تندی کرده ایم ، از دست هم دلخور و ناراحت شده ایم ولی واقعا همه خانواده ام را دوست دارم و خوشحالم که خانواده من هستند، دوستانی صمیمی و نزدیک. دوستانی هم دارم که از بودنشان خیلی خوشحالم و خیلی برایم ارزش دارند .
پنجشنبه با 8 تا از دوستان دانشگاهم رفتیم باغ یکی دیگر از دوستانمان. همیشه به داداشم که با دوستانش میرفتند باغ حسودیم میشد و میگفتم چرا ما نمیتوانیم برویم ولی پنجشنبه ما هم رفتیم و واقعا هم خوش گذشت . با اینکه تعدادمان کم بود ولی چون خیلی به هم میخوردیم و کسی نبود که ساز مخالف باشد خیلی خوش گذراندیم. هر اتیشی تونستیم سوزوندیم و هر شیطنتی تونستیم کردیم. از رقصیدن با تنها آهنگ رقصی که توی نوارهای دوستم پیدا میشد تا جوجه درست کردن و آب پاشیدن به همدیگه و راه رفتن توی محله و توت خوردن و عکس و فیلم گرفتن تا سربسر گذاشتن و عاصی کردن الاغ همسایه و سوار گاری بزرگ و تمام فلزی رها شده توی کوچه شان . تازه اش رشته هم درست کردیم و از درخت هم بالا رفتیم و انقدر آلوچه خوردیم که داشت حالمان بد میشد. برای برگشتن بابای دوستمان با ماشینش ما را رساند دم ایستگاه اتوبوس و فکر کنین چطوری ما 8 تا توی پژو جایمان شد؛ دو تا که جلو نشستیم و یکی هم روی پای ما و 5 تا هم عقب!! اونی که روی پای ما نشسته بود سرش را تا آخر مسیر گذاشته بود روی داشبورد و نمیتوانست سرش را بلند کند یا حتی به سمت ما بچرخد. تا وقتی داشتیم برمیگشتیم خانه اصلا احساس خستگی نمیکردیم ولی تا رسیدم خانه فهمیدم چقدر خسته ام و دلم میخواست همان ساعت8.30 بیفتم توی رختخواب ولی تا 11.30 دوام آوردم و فردایش برای کوه رفتن نتونستم بیدار بشم.
چشمانت لو میدهندت ولی زبانت انکار میکند و من نمیدانم کدام را باور کنم ....
- چندین روزه ننوشته ام . - بعضی وقتها از بعضی آدمها انتظار توجهی داریم که وقتی اون توجه بهت نمیشه دلت میگیره دل گیری ای که خیلی وقتها بهش که فکر میکنی باز هم دلت میگیره گاهی وقتها هم خنده ات میگیره . - تو همه کس من نیستی ، عزیزم! از این جمله خیلی خوشم اومده. - اون اول که قرار بود برای کارآموزیم برم مدرسه خیلی اضطراب داشتم و همش دلم میخواست از زیر انجام دادنش در برم ولی الان که 32 ساعت رفتم بخصوص این دو جلسه ای که 3 مورد مشاوره فردی دادم انقدر دوست داشتم که دلم میخواد دیرتر تموم بشه هر چند سختی های زیادی داره و انقدر بچه ها با مشکلات جورواجور و عجیب غریبی میان پیشت که سر درد میگیری و گیج میشی و انقدر هم دانش آموز و کار برای انجام دادن زیاد و وقت برای رسیدن به همشون انقدر کم است که فرصت نمیکنی فکر کنی به فلان دانش اموز چی بگی . - چهارشنبه ها انقدر شارژم که نگو . - تا حالا شده بری به استادت اصرار کنی امتحان براتون بذاره و اون خیلی راغب نباشه ولی به خاطر اصرار شماها امتحان بذاره؟
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |