|
دو تا موضوع ذهنم را به خودش مشغول کرده : _ این که چقدر خوب است هر آدمی برای خودش گوشه تنهایی ای و شاید مهمتر از آن "وقت" ی برای تنهایی داشته باشد که بتواند در آن فکر کند، ساز بزند ، بنویسد ، بخواند ، گریه کند ، قدم بزند، حتی بعضی ها وسایلشان را مرتب میکنند و با اینکار آرام میگیرند، ... در واقع هرکسی خیلی وقت ها انقدر درگیر زندگی اش شده که یادش میرود بعضی کارها را چقدر دوست دارد چقدر وقت است که انجامشان نداده ، البته به نظر من حتما لازم نیست زمان مشخصی داشته باشد ولی اگر وجود داشته باشد شاید در زندگی مان خیلی تاثیر داشته باشد و یادمان بیاندازد که علیرغم روابط و دوستان و آشنایان و کارهای ناتمام زیادی که داریم هنوز علایق و سرگرمی ها و شخصیت و زندگی فردی ای هم داریم که باید به آن هم برسیم و نباید فراموشش کنیم . برای من این وبلاگ یکی از گوشه های تنهایی است و وزمانی که برای آپ کردن وبلاگم،مینویسم یکی از اوقات تنهایی ام . البته زمان هایی هم هست که دوست دارم تنها باشم و به خودم، روابطم و حرفها و نظرات خودم و دیگران فکر کنم و حتی گاهی (که البته خیلی کم پیش میاید) گریه کنم . الان هم بعد حدود 9 ماه دوباره اتاقم از برادرم جدا شده و دوباره اتاق خاص خودم را دارم و دوباره دیوارهایی که در این 9 ماه کمتر رویشان نوشته ام! - نباید بگذاریم که نظرات و قضاوت هایمان در مورد دیگران ،آنهایی که میشناسیم، را به افراد دور و برمان انتقال دهیم و رابطه انها را هم تحت تاثیر نظر خودمان قرار دهیم. به نظر من اینکه بگذاریم هر فردی هرچند نزدیکترین فرد زندگی ما باشد، با اطرافیانش رابطه ای بگیرد که حتی خیلی هم متفاوت از رابطه ما با آن فرد باشد بهتر از این است که بدون اینکه آن شخص را بشناسد قضاوتی در موردش داشته باشد .
امروز با قرار قبلی با یکی از استادانمان که خیلی هم دوستش دارم رفتم مرکز مشاوره اش برای یکی از کیس هایی که قبلا تعریفش را توی کلاسمان کرده بود : پسری بود دوم راهنمایی با ضریب هوشی بسیار بالا در سطح تیزهوش که در همه درس هایش عالی است به جز ریاضی که نمره های خیلی پایین میگیرد در واقع مشکل اختلال یادگیری در ریاضیات دارد. خیلی جالب بود و خیلی به اطلاعاتم در مورد افراد دارای اختلال یادگیری اضافه شد چیزهایی که بعضیهایش را در کلاس نگفته بود . وقتی داشتم از مرکز میامدم خانه در راه فکر میکردم که اگر قرار باشد با یک جلسه سه ربعی حضور در اتاق مشاوره کلی به دانش مان اضافه شود در صورتی که در طول چهار سال تحصیلمان کلاس عملی بیشتر از این داشته باشیم چقدر میتوانیم باسواد باشیم و چقدر تاثیر گذار. فکر نمیکنم هیچوقت امروز را فراموش کنم.
دیروز فیلمنامه "حقایقی درباره لیلا دختر ادریس" از بیضایی را خواندم . به این موضوع پرداخته بود که چقدر نظرات و برداشت های ما از اطرافیانمان و زندگی آدم ها میتواند روی زندگی ها تاثیر بگذارد و حتی زیر و رو کند و ما میتوانیم با برخوردهایمان آدمها را آنطوری کنیم که فکر میکنیم هستند.
در این روزهای اولیه سال جدید دو تا کتاب تمام کرده ام که هر دویشان عیدی بوده است . "بازی آخر بانو " که رمانی است از بلقیس سلیمانی و رمان "هزار خورشید تابان" از خالد حسینی . هر دو را خیلی خیلی دوست داشته ام و از خواندنشان لذت برده ام و در طول خواندن هزار خورشید تابان همه اش شخصیت اصلی بازی آخر بانو (گلبانو) با یکی از شخصیت های اصلی هزار خورشید (که البته شاید هم بتوان او را اصلی ترین شخصیت کتاب دانست)جابجا میشد درواقع همه اش ذهنم عز مریم به سمت گلبانو میرفت هرچند در ظاهر خیلی هم شباهتی به همدیگر نداشتند ولی شخصیتشان خیلی به هم نزدیک بود هر دو آدمهایی بودند که با وجود سختی ها و مشکلاتی که در طول داستان دچارش میشوند باز هم زندگی می کنند و سعی می کنند زندگیشان تباه نشود هر چند این مشکلاتشان با هم فرق دارد ولی برخوردهای هر دو امیدوارانه است. بازی اخر بانو را از این لحاظ خیلی دوست داشتم که اصلا پیش بینی پذیر نبود و در لحظه ای که فکر میکردم الان فلان اتفاق میافتد اتفاقی رخ میداد که اصلا انتظارش را نداشتم و همین خیلی داستان را جذاب کرده بود و نمیتوانستم کتاب را زمین بگذارم و یکی دیگر هم این که مثل اکثر داستان های ایرانی نبود که همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشود و همه چیز آن نمیشود که شخصیت داستان و خواننده میخواهد البته اینطور هم نمیشود که هیچ چیز مطابق میل شخصیت داستان نباشد بعضی اتفاق ها همان است که باید بشود و این برایم خیلی لذت بخش بود و منطقی تر است . از نظر سبک داستانی هم جالب بود. هزار خورشید تابان را هم از این لحاظ دوست داشتم که یک رمان تاریخی است که قسمت های تاریخی اش طوری در داستان آمیخته شده که حوصله ات سر نمیرود و در ضمنش با تاریخ کشور افغانستان که خیلی برایمان مهم نبوده اشنا میشویم شاید خیلی هایمان در زمان طالبان توجه نشان داده ایم خیلی هایمان در زمان حمله و استقرار امریکا و خیلی هایمان هم اصلا توجهی نداشته و نداریم . من خودم از دسته اول بودم که در زمانی که طالبان بودند با اینکه خیلی هم سنی نداشتم ولی مطالب مربوط بهشان را جمع میکردم و الان هم هرازگاهی کهخبر جالبی از افغانستان به گوشم میخورد مثل کایت سواری زنان افغان توجهم جلب میشود . در این کتاب با قبل از امدن طالبان و حتی مسعود و کمونیست ها و مجاهدین آشنا شدم و دیدم که افغانها هم خیلی کشور بدون تاریخی نیستند . زنان شخصیت این داستان همه زنانی تنها و برای مردان فقط برای بچه اوردن ارزش دارند ولی خود این زنان برای خودشان ،عشقشان، زندگیشان بیشتر از این ها ارزش قایلند و نمیخواهند به راحتی از دستش بدهند ولی گاهی اوقات هم پس کشیده اند ، کم اورده اند و مغلوب خشونت همسرشان و دروغ هاو نامردی های مردان اطرافشان میشوند . در هر دو داستان با همه شخصیت های داستان همراه شدم و در کنارشان راه رفتم و زندگی کردم و سعی کردم خودم را جای انها بگذارم . به نظر من حتما بخوانیدشان. شماها خوندید ان دو تا کتاب رو؟نظرتون چی بود؟
- چقدر لذت بخش است شنیدن اینکه کسانی که اصلا انتظارشان را نداری وبلاگت را می خوانند و یا تعریفش را شنیده اند و در صدد خواندنش هستند ، آنهم در اولین روزهای نوروز. - نوروز بر همه دوستان عزیزم مبارک . امسال برای هیچکدام از دوستانم هدیه عید نخریدم ولی برای بعضی هایشان ارزوهایی کردم که خیلی به دل خودم چسبید و خیلی به حال و هوایشان میخورد . - امسال عید با ظاهری در بازدید ها ظاهر شدم که با اینکه به نظر خودم خیلی هم خوب نشده بود ولی همه کلی تعریفش را کردند و به نظر همه رنگ صورتم خیلی باز شده بود. موهایم .... - باز هم کشف جدیدی از اطرافیانم داشتم که خیلی جالب بود. - برای پیام عیدی که میخواستم بفرستم کلی توی کتاب شعرها را نگاه کردم ، کلی نشستم و دیوار نوشته هایم را خواندم که شعری پیدا کنم ولی چیزی که هم جدید باشد هم جالب و هم برای بهار به دلم بنشیند پیدا نکردم . اخر خودم متنی نوشتم که به دلم چسبید. - قول داده بودم در مورد انتخابات بنویسم ولی ننوشتم... احیانا از سر تنبلی ... - یکی از بهترین بازدید های عید مال خانه مادرجونم است . کلی دوستام را دیدم . کلی خندیدیم . کلی حرف زدیم و با کلی آدم برخورد کردیم. - اسم جدیدی پیدا کرده ام که دختر دایی مامانم که خیلی دوستش دارم برایم گذاشته :جیرجیرک. - یکی از دوستان کوهمان اسمش برای حج دانشجویی در آمده ، 7 فروردین راه میافتند . خیلی خوشحال است . من هم خیلی دوست دارم بروم و مردم را ببینم ، برخوردها، عقاید و رسوم کشورهای دیگر . امیدوارم با کلی خاطره و فکر و عکس جدید برگردد و همینطور شاد و راضی. - تست هوش وکسلر را که خیلی برایم مهم بود عیدی گرفتم و همینطور انگشتر غیر طلایی را که عاشقش شده بودم را و کتاب هزار خورشید درخشان را. خیلی عالی بود. - امروز باز یاد یکی دیگر از بهترین دوستان بابا مامانم افتادم که او هم سالهاست فوت شده . بابا از این یکی کمتر از همه دوستانش حرف زده با اینکه صمیمی ترین بوده، از همه بیشتر.
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |