تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

دیشب چهارشنبه سوری بود و ما رفتیم در باغی نزدیکی اصفهان ، باغی که کلی خاطره برای تک تک ما داشته و الان خودش خاطره هایش را از دست داده ، یعنی درخت های چندین و چند ساله اش را البته به غیر از آن درخت شاتوتی که همیشه در شاخه های پر از شاتوتش آویزان بودیم و با دست ها و لبهایی سرخ پایین میامدیم.

دیشب کلی از روی اتش پریدیم ، دور آتش رقصیدیم و شعر خواندیم و سر به سر همدیگر گذاشتیم و دوستان مان را که مدتها بود ندیده بودیمشان دیدیم و دوستان جدیدی هم پیدا کردیم . هر سال با خودم فکر میکنم وای چه قدر خوب است من امسال هم در این جشن هستم و هنوز برایم خسته کننده و لوس و بی مزه نشده، چه قدر خوب است که هنوز میتوانم از بودن با خانواده ام و دوستانم لذت ببرم، چه قدر خوب که این همه دوست و آشنا دور و برم هست که هنوز هم دارم کشفشان میکنم و ازشان خسته نشده ام ،چه قدر خوب که من انقدر احساس خوشبختی میکنم و میتوانم انرا به زبان بیاورم، چه قدر از این دردی که در بدنم پیچیده ، به خاطر شیطنت ها و جست و خیزهای دیروز، خوشم میاید، چه قدر بوی خاک و اتش را دوست دارم با اینکه تمام اتاق را پر کرده و همه میگویند کاش لباس هایت را می شستی تا بوی اتش بپرد ،چه قدر از اینکه دیشب روی خاک نشستم پاهایم را در دلم جمع کردم به شعری که خوانده میشد گوش کردم و حرارت و برق اتش را در تنم و چشمانم ذخیره کردم بدون اینکه به متلک های اطرافیانم گوش کنم (حتی بشنوم چه میگویند) خوشحالم و چه خوب که هنوز جشنها و ایین هایی داریم برای خودمان که انجامشان میدهیم و از انجام دادنشان – در حال حاضر در این اخرین روزهای اسفند-  لذت میبریم از خانه تکانی و شیشه پاک کردن و سقف روبیدن گرفته تا چوب جمع کردن و اتش روشن کردن و پایکوبی کنار اتش تا هفت سین چیدن و تخم مرغ رنگ کردن تا لحظه سال تحویل و صدای توپ و عیدی گرفتن و دید و بازدید ها. خوشحالم که این جشن های اندک به جا مانده مان را حفظ کرده ایم .سالی جدید منتظر است تا ما انرا پر از روزهایی نو ، شاد و موفق بسازیم. به امید این سال.

یعنی عیدی های امسالم چیه؟ 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت22:28توسط مینا | |

- چه کیفی دارد خانه تکانی و شیشه پاک کردن.

- چقدر ادمها عجیبند ...

- در مورد انتخابات بعدا مینویسم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23ساعت23:53توسط مینا | |

امروز سالگرد عمویم است. عمویی که همیشه آرزو داشته ام کاش او را میدیدم، عمویی که یکی از صمیمی ترین دوستان بابا و مامانم در سالهای جوانی بود، عمویی که در اوج جوانی ،22 سالگی، 4 سالی قبل از اینکه من به دنیا امده باشم از دنیا رفته است انهم به ناحق،عمویی که بابام گاهگاهی اشتباها اسم داداشم را اسم او صدا میکند.

در این 20 سال هر لحظه آرزو داشتم او را ببینم و با او حرف بزنم و هیچگاه نشد در این همه سال یکبار به سر خاک او برویم چون بابا طاقت نداشته و مامان هم دلش نمیخواسته تنهایی برود و ما هم. بابا هر از گاهی خاطراتی را که با دوستان قدیمش داشته ، دوستانی که حالا هیچکدامشان نیستند،برایمان تعریف میکند و چقدر دلم میخواهد که حداقل یکبار آنها را دیده بودم و الان همه آنها کنار هم بودند. خیلی حس غریبی است- که شاید حتی من هم که سالهاست با این خاطرات بزرگ شده ام غریبی ای را که بابا و مامانم حس میکنند از نبودن دوستان چندین ساله شان ،حس نکنم ولی میدانم که با اینکه خیلی هم راحت نیستند در مورد این دوستان و ان سالهای دور حرف بزنند ولی همیشه به آنها فکر میکنند و دلشان میخواهد در کنارشان بودند .امسال خیلی دلم میخواست حداقل خودم تنهایی بروم سر خاکش ولی باز هم نشد . دلم خیلی گرفته و بیشتر از این نمیتوانم بنویسم. 

- میخواستم از کارآموزی امروز بنویسم ولی دلم شدیدا گرفته . بعدا مینویسم . حیف که دلم گرفت چون خیلی بهم خوش گذشت و خیلی دلم میخواست تعریف کنم ولی .....

+نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19ساعت22:12توسط مینا | |

فردا اولین روز کارآموزی ام است . خیلی دلهره دارم . کارآموزی مشاوره تحصیلی و شغلی. باید برویم دبیرستان و کلی کار داریم که انجام بدهیم سخت ترین هایش سر و کله زدن با دخترهای دبیرستانی است مخصوصا وقتی بخواهی برایشان جلسه راهنمایی گروهی بگذاری یعنی در مورد موضوعی برایشان حرف بزنی . امروز که با دوستام در مورد موضوعمان حرف میزدیم یکی شان میگفت میخواهد در مورد روش های مطالعه حرف بزند ولی من فکر میکنم باید موضوعی باشد که هم برایشان جذاب باشد هم حرف دلشان باشد هم کاربردی باشد و به دردشان بخورد و هم دوباره منزجرشان نکنی که "این یکی هم تکرار مکررات میکند" همه اش فکر میکنم خوب من حداکثر 5 سال ازشون بزرگتر هستم و یعنی به حرف من گوش میدهند؟ یا به همین دلیل سر به سرم میگذارند و اذیت می کنند؟ یا اون دو تا دانش اموزی که باید بهشون مشاوره بدهم باهام حرف میزنند؟ به حرفها و پیشنهاد هایی که بهشون میدهم گوش میدهند؟ خدایا خیلی میترسم و اضطراب دارم. از دخترهای دبیرستانی که این پست رو میخونند خواهش دارم که موضوعی رو که دوست دارن مشاورشون بیاد در موردش باهاشون حرف بزنه و اطلاعات بهشون بده رو بهم بگن. ممنون میشم. 

 

- وای که چقدر شیر کاکائو بهم آرامش میده......    

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت23:16توسط مینا | |

دیروز برای درس مشاوره خانواده 5 تا از بچه ها که درواقع یک گروه بودن کنفرانسی راجع به عشق دادند . بحث خیلی داغی درباره تعریفمان از عشق راه افتاد . اکثریت بچه ها عشق را از خود گذشتگی و از خود گذشتن به خاطر دیگری و خود را فدا کردن در راه دیگری و به خاطر دیگری می دیدند. ولی من این را که در عشق باید به خاطر معشوقت از خودت و نیازها و هدفها و علایق و ... خودت بگذری مخالفم و همین طور با این مطلبی که بچه ها می گفتند در عشق یکی ( درست تر است که مرد باشد) باید بالاتر باشد و یکی پایین تر یا یکی جلوتر و یکی عقب تر و دیگری (بهتر است که زن باشد) باید عقب تر یا پایین تر از او باشد و در واقع به دنبال او بدود  ( البته از نظر عقلی و شخصیتی و کلا همه چیز) .من میگفتم ( و میگویم) که چرا باید تو دنبال او بدوی؟ چرا نمیشود که کنار هم راه برویم یا با هم از پله ها بالا برویم؟ چرا حتما یکی باید به دنبال دیگری بدود ؟ ولی متاسفانه به نتیجه ای  نرسید و استادمان هم گفت حرفی که من میزنم در رده عشق حسابگرانه قرار میگیرد و حرف بقیه در رده عشق فداکارانه .( البته یکی دیگر هم بود که حرف مرا تائید میکرد!! ) . نظر شما در مرود این بحث چیه ؟ و شما چه تعریفی از عشق دارین؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت23:27توسط مینا | |

 یکی از استادانمان جمله جالبی از کانت گفت که:تجربه بدون علم کور است،علم بدون تجربه چلاق است.

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت23:3توسط مینا | |