|
امروز،اول اسفند، سالگرد فوت پسر عمه ام است که شش سالی قبل از این که من به دنیا امده باشم فوت شده است. این داستان را که در زیر مینویسم از دفتری است که سالها پیش، سال 77 یعنی 9 سال وقتی دوم راهنمایی بوده ام ، داستان هایم را در آن مینوشتم و الان حدودا یک ماه است که دوباره پیدایش کرده ام. بالای این داستان نوسته ام: " تقدیم به حسین عمه که عاشق گل پامچال است." "بهار میرسد صندوق گلهای بنفشه را از ماشین درآوردم و روی زمین گذاشتم بعد از آن سه گلدان گل پامچال. وقتی گلهای پامچال را در میاوردم صدایش در گوشم پیچید: گل پامچال گل پامچال از دل خاک بیرون بیا. این شعر را با خودم زمزمه میکردم. همه گلها را کنار پله ها گذاشتم. کنار باغچه نشستم. دستم را در گ̗ل های باغچه فرو کردم. دستم را که گلی شده بود از خاک بیرون اوردم. گلها را با دستم پاک کردم. ناگهان دوباره یاد آن شعر کوتاه افتادم و بعد آنرا با صدای بلند خواندم: گل پامچال گل پامچال از دل خاک بیرون بیا. یادم میاید مامان میگفت : حسین عمه این شعر را خیلی دوست داشت. دماغم را در گلها فرو کردم. خیلی بویی نداشت. قرمز رنگ بود و رنگ زرد خورشیدی در وسطش خودنمایی می کرد. زیبا بود. ••• از توی اتاق به گلهای بنفشه که به باغچه زیبایی خاصی داده بودند نگاه میکردم. در را باز کردم و روی سکوی کنار باغچه نشستم. سرم را در گلهای بنفشه فرو کردم. بوی خیلی خوبی داشت. افتابه را از دستشویی برداشتم،پر از آبش کردم و با آن روی گلها آب پاشیدم. گلها خیس شده بودند و قطره های آب از روی برگ ها و گلبرگ ها روی خاک میریخت. آفتابه را کنار پله ها گذاشتم. یکدفعه آفتابه را برداشتم و پله ها را دو تا یکی بالا رفتم و آفتابه را همانطور که تکان تکانش میدادم آبش را روی حیاط خاکی پاشیدم. بوی خوبی از خاک های حیاط بلند شده بود. دوباره به گلها نگاه کردم. این بار بیشتر دوستشان داشتم و دوباره با خود زمزمه کردم: گل پامچال گل پامچال از دل خاک بیرون بیا فصل بهاره عزیز موقع کاره." میدانم که این نوشته را نمیشود داستان دانست یا خیلی ایرادات دارد ولی چون خیلی دوستش داشتم و مناسبت هم داشت نوشتم و از همه مهمتر که شاید شما از این نوشته لذت نبرید ولی من خودم خیلی لذت برده ام و هربار میخوانم دلم یه حالی میشود.
در مورد اینکه روز عشق چه روزی یه اصلا تعصب ندارم مهم اینه که ادم یادش باشه میتونه روز عشق هم داشته باشه حتی شاید روزی خاص خودش نه ۲۵ نه ۲۹ بهمن . واقعا چه فرقی میکنه که ولنتاین به کسی هدیه بدی یا سپندارمذگان؟ چرا برای اینکه اثبات کنیم به فرهنگمان اهمیت میدهیم و میخواهیم جشن های از یاد رفته اش را یادآوری کنیم جشن ها و فرهنگ به قولی"غربی ها" را خورد میکنیم؟ به هرحال این شعر من رو به یاد روز عشق انداخت : دندان بر گوشت سفید سیبی درشت زدن در یک روز برفی پانخورده زمستان،شفاف چون شیشه، عشق من، چون لذت نفس کشیدن است در جنگل پربرف سپیدارها،دوست داشتن تو.... "ناظم حکمت"
دیشب داشتم میمردم... مهمان داشتیم و من شام نخورده بودم و خیلی گرسنه بودم رفتم2-3 قاشق برنج با ماست خوردم و آخرین قاشقی که خوردم حس کردم گیر کرد ،قبلا هم پیش آمده بود و با خوردن کمی آب رد شده بود ولی دیشب که آب خوردم دیدم نه تنها آن غذا پایین نرفت آبی هم که خورده بودم نه پایین میرفت نه بالا میامد و حس کردم الان است که خفه شوم و خواستم بروم دم آشپزخانه و مامان بابام را صدا کنم که نفهمیدم چی شد ولی انگار زمین خوردم و بلند شدم و اگر خواهرم ندیده بود و صدا نزده بود من خفه شده بودم..... خدایی خیلی وحشتناک بود و به شدت ترسیده بودم اگر من الان مرده بودم چی میشد؟
چند روزی رفته بودیم تهران، برای کاری اداری و مهم و من در این چند روز چند تا چیز مهم هم یاد گرفتم اول اینکه بعضی از افراد صرفا برایشان قانون مهم است و به هیچ جوری حاضر نیستند از قانونی که دارند پایین بیایند ولی بعضی دیگر علیرغم و در کنار توجه و احترام به قانون و بدون اینکه قانون را زیر پا بگذارند کمک هم میکنند و راهنمایی هایی می کنند که راهگشا است و کار را راه میاندازند. دیگر اینکه به این رسیدم که واقعا چقدر در ادارات ما با کامپیوتر و اینترنت بیگانه اند و بلد نیستند از آن استفاده کنند به قول بابام در این دوره اگر زبان و کامپیوتر بلد نباشی و بخواهی کار کنی مثل این است که بخواهی بروی سر خیابان و یه بیل و کلنگ هم دستت بگیری و زمین را بکنی به جای اینکه از ماشین الات مربوط به ان استفاده کنی .یعنی اگر در این اداره از کامپیوترو ایمیل و فکس بلد بود استفاده کند یه فکس یا ایمیل میزد و درخواستی را که ما خودمان میبایست بیاییم از اصفهان بگیریم و دوباره برگردیم تهران و شاید کارش یک ماهی طول بکشد، در عرض حداکثر یکساعت انجام میشد و ما هم خلاص میشدیم. مطلب بعدی اینکه در ضمن اینکه پیشداوری نباید بکنیم و همه خوب ها و بدها را باید در کنار هم دید ولی باید حواسمان باشد که همه چیز را به گردن یک فرد یا یک موقعیت نیندازیم. و یک مطلب خوشمزه!!!! دیشب که از تهران برگشتیم سر راهمان رفتیم ماست هم بخریم و برویم خانه وقتی از مغازه داشتیم میامدیم بیرون "جرقه" را دیدم .... جرقه، شیرین گندمک است و سالها پیش، وقتی فکر کنم راهنمایی بودم ، در روزهایی که مادربزرگم پایشان شکسته بود و هرشب یکی از بچه هایشان خانه شان میماند، فردا صبح روزی که ما بودیم وقتی میخواستیم نوبتمان را با عمه ریحانه عوض کنیم همیشه با یک بسته از این جرقه ها برای من میامدند و دیشب بعد از سالها دوباره دیدم و خیلی جلوی خودم را گرفتم که جیغ نکشیدم!!! الان هم جلویم است و جای شماها خالی.
دوستی دارم که اگر فردی ما دو تا را با هم ببیند مثلا در دانشگاه ، فکر میکند حراقلش ما فقط دو تا همکلاسی بوده ایم بدون هیچ رابطه خاصی ولی در باطن او میگوید که من بهترین دوستش هستم با هیچ یک از دوستانش به حد من صمیمی نیست . همه اتفاقات زندگیش را میدانم ، دوستی هایش را ، تردیدها ، اطمینان هایش را و... . او هم از من میداند، یکی از دوستان خوب من هم هست، ولی واقعا برای خودم هم عجیب است که چطور میشود با کسی تا این حد دوست بود ولی در ظاهر رابطه معلوم نباشد ...
یک خبر خوب در روزنامه ها چاپ شده است که برایم شادی بخش بود: اعدام در ملأ عام ممنوع شد. امیدوارم روزی برسد که این خبر هم چاپ شود: اعدام ممنوع شد.
داشتم به این فکر میکردم که این جمله " هر فردی را باید همانطور که هست بپذیری و نباید بخواهی که تغییرش دهی" خیلی معروف است و چقدر افرادی که از این جمله گاهاً سوء استفاده کرده اند به این صورت که هرکاری کرده اند یا هر برخوردی خواسته اند انجام داده اند و با گفتن این جمله دهان بقیه را بسته اند یا بعضی ها هستند _بیشتر این را توی زن و شوهرها یا دوست دخترها دوست پسرها دیده ام _که چون طرف مقابل را دوست دارند _ یا فکر میکنند دوستش دارند_ هر وقت کسی از اطرافیان یا دوستان در مورد او حرفی بزند یا ایرادی از طرز برخورد یا عمل او بگیرد سریعا با این حرف جلوی آن فرد درمیایند که " همینه دیگه باید همینطوری بپذیریش" یا حتی گاهی خودشان در طرف مقابلشان چیز می بینند که نمی پسندند ولی با این حرف به نوعی خود را دلداری میدهند. به نظر من این جمله باید اینطور میبود:" هر فردی را باید با همان نظرات، اعتقادات و توانایی ها و محدودیت هایی که دارد بپذیری ولی اگر برخورد یا نظر و اعتقادی دارد که به تو و دیگران یا خودش صدمه میزند و خطرناک است باید سعی کنی با کمک خودش رفعش کنی و تغییر دهی." نظر شما چیه؟
دو تا کتاب به تازگی خوانده ام که دوست دارم معرفیشان کنم : یکی رمان "گل صحرا" از واریس دیری (و کاتلین میلر) با ترجمه شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی است.این کتاب در مورد زندگی دختری سومالیایی است که آرزو دارد مدل شود و روزی که پدرش در سن 13 سالگی با پیرمردی 80 ساله که قصد داشته واریس را با دادن تعداد زیادی شتر که در زندگی عشایر افریقایی نقش مهمی داشته در اختیار خود بگیرد ، برمیگردد، او از خانه و قبیله و کشور خود میگریزد و در راه خود هم با مسائل زیادی روبرو میشود ولی به هدف خودش میرسد . هدف اصلی این کتاب این مسئله است که این دختر در 5 سالگی، زمانی که اصلا نمیدانسته اینکار چطور انجام میشود و تنها تصورش این بوده که ختنه شدن برابر است با بزرگ شدن و در اصل فقط بزرگ شدن را دوست داشته است(ختنه شدن در رسوم آفریقایی یعنی که این دختر اماده ازدواج و وفاداری به همسرش است !!) ،ختنه شده است و از این مسئله و عواقبی که برایش به وجود آورده است رنج می برد ولی سعی میکند با ان، که در کشورهای آفریقایی امری پذیرفته و بدیهی به نظر میرسد و از کودکی دختران را دچار میکند، بجنگد و به نوعی با مسئله ای که درگیر بوده و تجربه کرده است و میداند کار اشتباهی است و چه عواقب وحشتناکی به دنبال دارد مبارزه کند و به ان به صرف اینکه یکی از رسوم قدیمی و قبیله ای اش است نگاه نکند. چه بسا رسوماتی مانند این، که باید از فرهنگ ها حذف شوند و فقط چون یکی از رسوم آن کشور یا قبیله است بر جای خود باقی میماند و کسی به خود اجازه نمیدهد حتی در مورد درست و غلطی ان فکر کند و این دختر نه تنها فکر کرده ، از آن حرف زده و از تجربه اش گفته است و حتی با ایجاد مرکزی سعی در مبارزه با این رسم نادرست کشورش دارد.... کتاب دوم "دو دنیا" از گلی ترقی است . در واقع دنباله کتاب" خاطره های پراکنده " اش است و شامل 7 داستان کوتاه است. از نوشته های گلی ترقی خوشم میاید چون راحت مینویسد ، از زندگیش راحت حرف میزند و برایش مهم نیست که مردم درباره او و خانواده اش چه فکری میکنند درعین حال در طول این 7 داستان یک بار هم اسم خودش را نمیاورد ولی تماما در مورد زندگیش و خاطراتش است ، با این که این دو کتابش دنباله یکدیگر هستند ولی در خاطره های پراکنده فقط در بعضی داستان هایش تکه های کوتاهی از زندگی حال نوشته است مثلا داستانش این طور شروع میشود که کسی را میبیند که شبیه فردی در گذشته است و او را به یاد خاطرات قدیمش میاندازد و کل داستان در واقع در گذشته است ولی در دو دنیا در طول داستانی که دارد از اتفاقات حال تعریف میکند خاطرات گذشته را هم میاورد . بیشتر این برایم جالب است که آدمی انقدر راحت از خاطراتش مینویسد و از آنها کتاب – کتاب هایی- چاپ میکند مخصوصا که آدمی است که تعداد زیادی از افراد او را میشناسند و کتاب هایی از او خوانده اند . این دو کتاب را خیلی دوست داشتم. امیدوارم شما هم بپسندید. |
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |