تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

دیشب یک شب خیلی خوب بود و فراموش نشدنی . همه بودند و جای بعضی ها بسیار خالی که اتفاقا دختر عمویم خیلی خوب این را یادآوری کرد؛ با نوشته ای بسیار احساسی که خیلی قشنگ از احساس خودش( و همه ما) نسبت به نزدیکانمان که دیگر در جمعمان نیستند حرف زده بود و اشک همه را در آورد . من هم همین نوشته ای را که در پست قبلی است خواندم و امروز صبح سر صبحانه بابا در موردش حرف زد و نظرش را داد که اتفاقا هم درست بود ولی خوب در واقع من این منظور را از کلمه " عقیده "نداشتم .

بابام میگفت در واقع عقیده معنای اختلافات خیلی زیاد و حتی افراطی دینی و سیاسی را در بر دارد و شاید آن زمان ها ما با هم اختلاف عقیده داشتیم و الان هم هنوز با هم اختلافاتی داریم ولی دیگر این اختلافات بر سر عقیده نیست اختلافات فکری، نظری است که خوب در هر خانواده ای هم دیده میشود و خیلی طبیعی است و بهتر بود در نوشته ات به جای عقیده نوشته بودی روش، فکر، نظر.

فکر میکنم این حرف کاملا درست است اگر به عقیده به معنایی که بابا میگفت نگاه شود ولی من این دید را نداشتم من از عقیده همان معنای نظر را در ذهن داشتم و واقعا هم این احساس بچگی هایم بود که به ما هم با همان دیدی نگاه میشود که از مامان و بابایم دارند انگار نه انگار که ما بچه ها از خانواده مان جدا هستیم ، مستقل فکر میکنیم و نباید با یک دید بهمان نگاه شود ولی الان دیگر این حس را ندارم چون نه دیگر من همان مینای بچگی هایم هستم نه اطرافیانم همان اطرافیان قبلی و نه خانواده من و خانواده های آنها همان ها.

خواهرم هم دیروز صبح سوال جالبی از بابام و در واقع از همه ما پرسید، گفت بابا چقدر از اسطوره ها ، افسانه ها،شعرها ، قصه ها ، ترانه ها و متل ها و ... قدیمی بلدی که بعدها برای نوه هایت بخوانی ؟ واقعا همه مان چقدر بلدیم ؟ چقدر از قصه ننه سرما، قصه های شاهنامه ، حتی تاریخچه های جشنها و آیین های قدیمی مان اطلاع داریم ؟   

+نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت22:47توسط مینا | |

جمعه

جمعه

جمعه شب ، شب یلداست و امسال خانه ما .

خانواده بابام خانواده بزرگی هستند و پر از بچه و نوه و نتیجه و حتی یک نبیره. من هم بیست و چهارمین نوه از 25 نوه خانواده هستم.

کوچک که بودم، مثلا دبستان یا راهنمایی ، فکر میکردم هیچوقت نمیتوانم با دخترها و پسرهای عمه ها و عموها حرفی بزنم و باهاشان بهم خوش نمیگذرد یا خیلی ما را جزء خودشان حساب نمی کنند و با ما خیلی راحت نیستند این ها شاید دلیلش پیش ذهنی های ما و آنها و تعصباتی باشد که ان وقتها هر دو طرف مان در مورد یکدیگر داشته ایم؛ اینکه فکر میکرده ایم فقط نظرات و عقاید خودمان درست است و برای همین نمیتوانسته ایم با هم حرفی بزنیم و از احساسات و عقایدمان برای هم بگوییم ولی حالا چند سالی است که رابطه مان با هم خیلی خوب شده ،راحت تر می توانیم با هم از مسائل مختلف حرف بزنیم ، نظراتمان را در مورد یکدیگر بگوییم و از بودن در کنار هم لذت ببریم . با اینکه هنوز هم عقایدمان مخصوصا از نظر مذهبی با هم فرق دارد ولی فکر میکنم همه مان تعصبات بیجایی را که داشته ایم کنار گذاشته ایم و دیگر به هم به دید کسی که گذشته سیاسی یا عقیده مذهبی متفاوتی دارد نگاه نمی کنیم الان به یکدیگر به چشم انسان هایی نگاه می کنیم که هر کدام شخصیت ، نظرات، ایده ها و فعالیت ها و علایق خاص خودش را دارد که میشود سر تمام این ها با هم حرف بزنیم، از تجربیات هم استفاده کنیم، بخندیم ، شوخی کنیم و شاید مهمتر از همه اینها خودمان باشیم .

جالب تر از همه اینها در این یکی دو ساله اخیر من افراد جدیدی را در همین خانواده کشف کرده ام که همیشه هم حضور داشته اند ولی من هیچوقت نمی دیدمشان ، چیزهایی در موردشان می شنیدم ولی باور نکرده بودم ، نقل قول هایی ازشان شنیده بودم ولی یکبار هم باهاشان حرف نزده بودم و این اینترنت که شاید به نظر خیلی ها بدی های بسیاری دارد برای من از این نظر،حداقل، این خوبی را داشته که باهاشان چت کنم ، وبلاگ ازشان بخوانم و ببینم آن چیزی که من فکر میکردم نیستند ، خیلی راحت تر از اینها میشود باهاشان رابطه گرفت، خیلی علایق و دلمشغولی های مشترک داریم که میتوانیم از طریق انها به هم نزدیکتر شویم . شاید هنوز این نزدیکی آنطور که دلم میخواسته اتفاق نیافتاده ولی رابطه هایم خیلی بهتر شده دیگر مثل قبل با اضطراب و حتی بی میلی باهاشان روبرو نمیشوم حتی دلم میخواهد زودتر اخر ماه شود و دوباره دور هم جمع شویم. الان میدانم که هنوز جا دارم برای شناخت افراد بیشتر و بیشتر و رابطه های بهتر و بهتر و بهتر کردن رابطه های قبلی.   

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/09/26ساعت22:16توسط مینا | |

چند روز پیش مراسم یادبودی برای دایی مامانم که در پست قبلی در موردشان نوشتم برگزار شد. هرکسی که چیزی داشت در موردشان خواند یا نشان داد . بعضی از نوه ها یا حتی نتیجه هایشان مطلبی نوشته بود و من هر لحظه که می گذشت با خودم فکر میکردم اگر من بودم و قرار بود در مورد پدر بزرگم (مخصوصا) بنویسم آیا میتوانستم؟ آیا شناخت یا خاطره خاصی ازشان دارم ؟ یا تا به حال حرف چندانی با هم زده ایم؟ آیا غیر از شعرهایی که برایمان خوانده اند حرف دیگری با هم زده ایم؟ چرا هیچوقت تلاش نکرده ام برای نزدیک شدن بهشان؟ چرا همیشه تحت تاثیر برخوردی که دارند؛ اینکه خودشان را کنار می کشند یا حرفی نمیزنند در جمع یا حتی شاید گاهی خوششان نمیاید ازاینکه کسی بهشان نزدیک شود قرار گرفته ام ؟ چرا .... چرا... چرا؟ 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت22:25توسط مینا | |

دوشنبه دایی مامانم که یکی از پزشکان بزرگ ایران (قلب) بودن فوت کردن ، 10 سالی بود که آلزایمر داشتند و دیگه نمیتونستند کار کنند و حتی عزیزترین اطرافیانشون رو درست نمیشناختند ولی اوایل بیماریشون هر وقت من رو میدیدن انگشت کوچکه دستم رو می گرفتن و به سمت عقب خم میکردن و میگفتن قلبت خوب کار میکنه . نمیدونم این دو تا به هم چه ربطی داره اون موقع هم من کوچیک بودم و برام این سوال پیش نیومده بود و وقتی هم که پیش اومد دیگه ایشون نمیتونستن جوابم رو بدهند.

با اینکه هیچوقت باهاشون نبودم یا هیچ خاطره خاصی ازشون ندارم (غیر از همین یک مورد در ابهام مانده) ولی عجیب ،دوستشون داشتم و دارم. انسان بزرگی بودن که به بچه ها و اطرافیانشون عشق به طبیعت و علم آموزی رو دادن و همیشه حرفشون این بوده که شما باید زکات علم تان رو پرداخت کنین با یاد دادن اون به دیگران و این رو واقعا در وجود حداقل بچه های خودشون درونی کردن.الان هر کدوم فرزندانشون به سمتی رفتند و همه در کارشون هم موفق بودن ادبیات،نقاشی، ترجمه، سینما.   یکی دیگه از چیزهای جالبی که من بین بچه ها و توی خانواده شو ن دیدم این بود که هر کدوم بچه هاشون به سمت عقیده ای رفتن که خودشون می خواستند یا کاملا مذهبی  یا غیر مذهبی ولی با همه شان یک جور برخورد شده و هریک از فرزندانشون از دید پدر و مادر برتری ای نسبت به دیگری نداشته و خود دخترها و پسرهاشون هم بسیار با هم صمیمی و همراه بوده اند و تفاوت عقایدشون اونها رو از هم دور نکرده . روحشان شاد . 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/09/11ساعت22:28توسط مینا | |