تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

دلم تنگ شده برای همه دوستام ولی خیلی وقته ندیدمشون و با اینکه فقط دو روز میرم دانشگاه ولی نمیدونم چرا اینقدر وقتم گرفته است شاید هم مشکل از وقت نیست ، از خودمه. من خیلی وقت نمیذارم ، بی وفا شدم ، شاید هم همه مشکل از من نباشه چرا من باید همیشه برای دوستیهام وقت بذارم و وفا داشته باشم چرا دوستام ، دوستایی که انقدر ادعامون میشه که با هم صمیمی هستیم و همش آرزو میکنیم و به زبون میاریم که ایکاش بعد ازدواج هامون دوستیهامون بمونه، به من زنگ نمیزنن، سر نمیزنن، تا بیژن اصفهان نباشه خونه ما کم زنگ میخوره برای من؟ شاید اونها هم با خودشون همین رو میگن......

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت22:58توسط مینا | |

امروز با استاد اندیشه بحث شد سر اینکه چرا دیه زن نصف مرد است؟ میگفت چون مرد نان آور خانواده است و وقتی مرد میمیرد و دیه اش 40 میلیون باشد به نفع زن و بچه اش است اما اگر زن بمیرد و دیه اش مثل مرد باشد مرده میره زن میگیره و بعد هم اینکه زن که میمیرد پولش که به خودش نمیرسد چه خوبی ای دارد؟ حرف من و دو سه تای دیگه ای که حرف میزدیم این بود که اصلا بحث سر پولش نیست که به زن چقدر میرسد و چقدر نمیرسد بحث سر این است که این حق زن است و قوانین اسلام و خدا میتواند تغییر کند چون در آن دوره که این قانون وضع شده بوده زنها هیچ حقی نداشتند، هیچ اگاهی ای از حقوقشون نداشتند و هیچ مشارکتی در خرج خانه نداشتند به عبارتی فقط مرد بوده که نان اور و خرجی بده خانه بوده ولی الان زن هم پابه پای مرد درس میخواند و کار میکند و خرجی خانه را میدهد و از حق و حقوق خودش هم آگاه است و باید مثل همسرش دیه و ارث برابری داشته باشد . استادمون قبل از شروع این بحث گفته بود یه سری قوانین اسلام ثابت است و یه سری متغیر و میتواند تغییر کند ولی قبول نداشت  که این مسئله هم جزیی از قوانین متغیر است و میتواند تغییر کند . آخر هم بحثمان به هیچ جا نرسید....

+نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت23:2توسط مینا | |

این رو من همون روزی که اتفاق افتاد نوشتم ولی کامپیوترم مشکل داشت کیس اش رفته بود اتاق عمل! برای همین نتونستم آپ کنم به موقع .

امروز(دوشنبه)در دانشگاه ما هم یه جنبش دانشجویی خودجوش در حمایت از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر شکل گرفت. من و یه دوستام ساعت 1 داشتیم با اتوبوس میرفتیم به سمت کتابخونه که از دور دیدیم که سمت دانشکده زبان شلوغ است و وقتی رسیدیم دیدیم یه سری بچه ها شعارهایی که روی مقوا نشسته بودن رو دست گرفتن و دارن سرود "یار دبستانی من" رو میخونن، من هم رفتم ؛ اول همین طور یه چند دقیقه وایسادم نگاهشون کردم و بعد آروم آروم رفتم قاطیشون و ... خیلی جالب بود و خیلی ذوق کردم، اولین بار بود توی دانشگاه ما داشت از این اتفاق ها میافتاد اونم بسیار مسالمت آمیز ، نه شیشه ای شکسته شد نه خرابی ای به بار اومد نه حتی جلوی اتوبوس ها و ماشین های توی دانشگاه گرفته شد نه دانشجویی گرفته شد نه متفرق مون کردن حتی خود نگهبان ها و حراستی های دم در، اومده بودن و ماشین ها رو هدایت میکردن و نمیذاشتن مشکلی پیش بیاد یه بار هم اومدن از طرف حراست، گفتن که مشکلی نیست این راه پیمایی تون و شعار ها و سرودهاتون ولی خیلی طولانی نشه ما هم قبول کردیم و یک ساعته تموم شد. دختر و پسر با همه تیپ و قیافه ای در کنار هم داشتیم سرود میخوندیم و شعار میدادیم و حتی صدای چادری ها و ریشی ها از همه بلندتر بود . بعضی از شعارهامون : دانشجو میمیرد، ذلت نمی پذیرد ؛ آزادی سیاسی حق مسلم ماست؛ آزادی اندیشه حق مسلم ماست؛ آزادی ،برابری، شرافت انسانی؛ تشکل مستقل حق مسلم ماست؛ دانشجوی آزاده حمایت حمایت؛ رئیس انتصابی استعفا استعفا که من خودم با این شعارشون موافق نبودم به نظرم نباید بکشونن به دانشگاه خودمون چون این یه مسئله همگانی است و نباید شخصی اش کرد و همه حرفهایی که توی دلمون مونده و با رئیس دانشگاه داریم رو نباید با چیزهای دیگه قاطی کنیم برای همین این شعارها رو نمیدادم. یه شعار دیگه هم وقتی بود که رسیدیم جایی که یه چندتا از پسرهای ریشی و بسیجی ایستاده بودن و شعار دادن که برادر بسیجی حمایت حمایت.(سرود ای ایران هم یکی دیگه از سرودهامون بود.) توی پیاده روها و دورتادور مون پر شده بود از افرادی که معلوم بود براشون جالبه یا دوست دارن باهامون همراه بشوند ولی میترسن از اینکه یه وقت براشون مشکلی پیش بیاد . مامانم میگه: شعارهاتون خیلی مثل شعارهای اون وقتاست فقط کلماتش عوض شده مثلا همین برادر بسیجی... قبلا میگفتن برادر سرباز حمایت حمایت (یه چیزی مثل این) یا آزادی برابری حکومت کارگری. یه چیز جالب دیگه هم برخورد دانشجوهای توی اتوبوس و راننده ها بود وقتی رد میشدن و ما سرود میخوندیم اکثرا نگاه میکردن و حتی دست تکون میدادن ،بعضی ها هم پرده رو میکشیدن ، بعضی راننده ها با لج بوق میزدن و همش میگفتن برین اونور، بعضی هاشون هم با لبخند وای می ایستادن و صبر میکردن جمعیت کنار بره.   

 

+نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت23:33توسط مینا | |

نمیدونم تازگی چرا

نمیدونم تازگی چرا اینقدر بداخلاق شدم بیشتر هم توی خونه توی دانشگاه خیلی کم پیش میاد اگه هم پیش بیاد توی کلاس است و با استاد ها در حین بحث های کلاسی البته وقتی که خیلی حرصم رو در میارن که این هم خودش یه مسئله بزرگه که زود حرصم درمیاد و لجم میگیره مثلا یه روز توی کلاس اندیشه بحث شده بود سر بچه های عقب مانده و نگهداشتن یا نداشتنشون و من با استاد حرفم شده بود و یخ کرده بودم و با صدای بلند ( یه کم بلندتر از بلند) !! باهاش بحث میکردم طوریکه بعد کلاس یه دوستام با قیافه متعجب اومد و گفت وای مینا تا حالا ندیده بودم انقدر عصبانی بشی .

میدونی خودم هم خیلی ناراحت میشم وقتی این جوری حرف میزنم مثلا بعضی سوال ها که یکی بپرسه من با بداخلاقی جواب میدم بعدش که فکر میکنم چرا این جور شد می بینم دلیلش این بوده که به نظرم جوابش خیلی بدیهی بوده ، البته از نظرمن. میدونین من به نظر خودم یه خصوصیت خیلی خوب و خیلی بد دارم . اینکه نمیتونم حرف زور رو قبول کنم و جلوش هم وای میایستم توی خونه که خیلی پیش میاد ، توی دانشگاه وقتی یه مسئله ای پیش میاد یا یه اعتراضی داریم من و یه دوستام همیشه نفر اولیم که میریم جلو و معمولا هم مسئله رو حل میکنیم ولی این خصوصیتم توی خونه خیلی بده و به ضررم تموم میشه چون دعوا میکنم و با عصبانیت حرف میزنم و طرف مقابلم رو (که همه اعضای خونواده رو شامل میشه) از خودم ناراحت میکنم و بعد هم خودم ناراحت میشم و کلی به خودم چیز میگم . شاید یه دلیل برخوردهای اخیرم این باشه که یه عذاب وجدان گنده یقه ام رو گرفته و ولم هم نمیکنه و من هم نمیتونم خودم رو از شرش خلاص کنم چون نمیتونم برم و با خود اون فرد حرف بزنم ، یا اینکه به یه دوست جدید که ایده آل باشه نیاز دارم یا به یه تغییر اساسی یا یه هیجان جدید توی زندگیم نیاز دارم مثلا برم سرکار یا تنبلیم رو کنار بذارم و دوچرخه رو راه بندازم شاید هوای تازه که به سرم بخوره . نمیدونم تو رو خدا کمکم کنین .....  

+نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت23:26توسط مینا | |

پریشب خواب خیلی

پریشب خواب خیلی بدی دیدم خیلی بد . خواب دیدم با مامانم و یکی دیگه که یادم نیست کی بود رفته بودم تهران دانشگاه علامه رفتیم خوابگاه دو تا از بچه های گروه کوهمون هم اونجا بودن یه دخترها و یه پسرها . فردا صبحش با داداشم و اون دو تا دوستمون و دو سه تا دیگه و یه استاداشون رفتیم جایی اطراف تهران ، جایی که اصلا انگار نه انگار که تهران است خیلی خوشگل بود کوه های خیلی زیبا و خیلی سرسبز و من هم همش داشتم عکس میگرفتم و ذوق بکر بودن اونجا رو میکردم تا رسیدیم به یه جایی که سرازیری بود و همین طور که پایین تر میرفت دور میزد و دایره هاش همین طور کوچک تر میشد تا اخرین دایره که دیگه سنگ نبود یه سوراخ کوچک بود داداشم از ماشین پیاده شد و اول یه سنگ انداخت طرف سوراخ بعد هم گفت خوب من برم اینجا رو یه نگاه بنداز و بیام و دوید و رفت پایین همین جور که به سمت پایین میدوید از اطراف سنگ ها همراهش میرفتن اخر راه لیز خورد و افتاد روی سوراخ که نمیدونم چرا بزرگ تر شد و داداشم هم افتاد توش و دستاش رو گرفته بود لبه اش . من هم توی ماشین پهلوی علی نشسته بودم و دستاش رو گرفته بودم و با گریه و التماس میگفتم علی تو رو خدا برو کمکش تو رو خدا تا علی رفت پایین ولی اون هم همین اتفاق براش افتاد و با داداشم با هم افتادن توی سوراخ و ...... مردن، هر دوتاشون . من اومده بودم پایین و تو بغل اون دوستمون گریه میکردم و نمیتونستم حرف بزنم

صبح صدای گریه خودم و صدای داداشم و اینکه دستاش رو گرفته بودم و بهش میگفتم "تو سالمی؟، مطمئنی؟" رو میشنیدم ولی نمیتونستم چشمام رو باز کنم . هنوزم هروقت به این خواب فکر میکنم گریه ام میگیره ،نمیتونم فراموشش کنم. ولی خدا رو شکر هر دوشون حالشون خوبه...

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت21:41توسط مینا | |

دور و برم رو

دور و برم رو که نگاه میکنم به دوستام، همکلاسیهام و چیزهایی که میشنوم از افراد مختلف، فکر میکنم چه طور میتوانند انقدر راحت انتخاب کنند ،انقدر راحت مهمترین انتخاب زندگیشون (البته از نظر من ) رو بکنن یا انقدر راحت کسی که دوستش داشته را بدون هیچ توضیحی و صحبتی رها کند و در عرض مدت کوتاهی بدون شناخت کافی با فرد دیگری قرار ازدواج بگذارد و در عرض مدت کوتاهتری عقد کند با وجودیکه قبل از این فرد با فرد دیگری آشنا شده بوده و مدت زیادی در حد دو سال با او بوده و در چند ماه آخر دوستی با او تازه او را شناخته و فهمیده که به درد هم نمیخورند یا این افرادی که با معرفی یکی از آشناها یا حتی همکاران مامان باباشون بدون اینکه حتی آن همکار یا اون دوست و آشناشون رو خوب بشناسن با فرد معرفی شده توسط او بدون اینکه باهاش مدتی باشن ، نظرش رو در موردهای مختلف بدونن، علایقش رو، دوستاش رو بشناسن، نحوه برخوردش رو با خانواده اش ، همکاراش و دوستاش رو ببینن، ازدواج میکنن  و تازه بعد اینکه ازشون میپرسی رابطه تون با هم چه طوره ، دوستش داری یا نه ؟ میگه والا نمیدونم رابطه مون با هم بد نیست ولی بعضی اخلاقاش رو نمی پسندم

+نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت22:49توسط مینا | |