تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

باز ترم شروع شد و من چند تا مطلب پیدا کردم که بنویسم ولی نمیدونم کدوم رو.....

 

توی کلاس اندیشه 2 گفته شد اگر فردی به خدا ایمان پیدا نکرده باشه نفس اش انسانی نیست ، شیطانی و حیوانی است مثل این غربی ها که ایمان ندارن ببین چی شده .... "هرکاری دلت میخواد بکن".

نمیدونم چی جوری بعضی آدمها به خودشون این اجازه رو میدن که به عقاید دیگرون توهین کنند یا مسخره بدونن بدون اینکه حتی درست بدونند اون فرد یا افراد چی میگن، واقعا نظرشون چیه یا چرا این حرف رو میزنن ، این نظر رو دارن ، چه فلسفه ای پشت اینهاست حتی خرافات . البته من نمیگم تمام نظرات تمام آدمها درسته ،نه، ولی میگم ما حق نداریم به نظر کسی بخندیم یا با تحقیر و توهین راجع بهش حرف بزنیم باید سعی کنیم بعضی نظرات رو تغییر بدیم ، بعضی هاش رو تعدیل کنیم و حتی بعضی هاش رو از بین ببریم(چه نظر خودمون باشه چه نظر دیگرون) ولی از راه درستش با حرف زدن سرشون ، شنیدن نظرات بقیه آدمها و فکر کردن در مورد اونها . 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30ساعت22:56توسط مینا | |

چند روز پیش توی همین ماه رمضون صحبتی شده بود بین دو تا از دوستان:

میخواستیم یه برنامه یه روزه برویم کلاه قاضی (20کیلومتری  بعد اصفهان) که یه بچه ها به سرپرست گروه گفته بود" بیا یه جایی بریم که شصت فرسخ دور شویم از شهر که بتونیم روزه نگیریم" ، سر همین با هم حرف زده بودند که اون یه دوست گفته بود" واقعا به نظرت این مسئله الان در این زمان درسته؟ به نظر من این مسئله  برای زمانی درست بوده که مردم به سختی وازصبح تا شب و با اسب و شتر و حتی پیاده مجبور بودن مسافرت کنند و خیلی خسته و تشنه و گرسنه میشدن وروزه گرفتن توی اون شرایط خیلی بهشون ظلم بوده ولی الان که مسافرت ها انقدر راحت شده و مسافت های طولانی رو هم به راحتی و در عرض چند ساعت با هواپیما و اتوبوس و ماشین انجام میدن و خستگی هم براشون نداره چرا باز باید همون قوانین رعایت بشه در حالیکه دیگه زمانش نیست."

من هم با این حرف خیلی موافقم که قوانین شرعی و حتی حقوقی و قانون اساسی باید بر حسب زمان و شرایط تغییر کنه و با پیشرفت علم و دانش و فرهنگ مردم اونها هم پیشرفت کنند یا حتی همین اعتقاداتی که داریم میتونیم برحسب تحقیق یا فکرهایی که میکنیم بعضی عقاید خاص خودمون رو داشته باشیم نه فقط چون توی یه خانواده مثلا مسلمون ،... متولد شدیم همون چیزهایی رو قبول داشته باشم و دقیقا همون دستوراتی که دینمون داده رو اجرا کنیم بدون اینکه فکر کنیم آیا اصلا این کاری که داریم انجام میدیم رو قبول داریم یا نه و چرا قبولش داریم و چرا نداریم ؟ به نظر من آدمهایی که از دید مردم خیلی مسلمون یا مذهبی نیستند ولی با فکر و تحقیق خودشون یه چیز رو قبول میکنن یا کاری رو انجام میدن ارزششون (خودشون و کارشون یا اعتقادشون) از اونایی که همین جوری چون خونواده شون این کار رو میکرده یا دستور دین است و از بچگی با این اعتقاد بزرگ شدن خیلی بیشتره .

+نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت21:37توسط مینا | |

میدونستید اگه بچه ای رو به فرزند خواندگی قبول کنید و وصیت کنید که تمام ارث تون به اون برسه ولی خودتون خواهر برادر داشته باشید اونها میتونند نذارند که وصیت شما اجرا بشه

+نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15ساعت23:25توسط مینا | |

چند شب پیش داشت خوابم میبرد که چشمم افتاد به ماه بالا سرم و یاد اون وقتام افتادم و یهو هوس نوشتن کردم و با اینکه خیلی هم خوابم میامد برش غلبه کردم و شروع کردم به نوشتن توی دفتر یادداشت روزانه ام که دقیقا سه ماهی میشد هیچی توش ننوشته بودم و سه صفحه ای نوشتم و چه لذتی داشت وقتی دستم درد گرفته بود از نوشتن با خودکار ....

 

اینم یه تیکه از اونی که نوشتم : یاد این افتادم که بچه که بودم – البته فکر کنم تا پایان اول دبیرستان – ماه برایم افراد مختلفی بود ، کلا همیشه که سرم به آسمان بود و با ابرها یا کلاغها شکل میساختم ، شبها هم ماه بود و یه مدت دب اکبر یا اصغر، همان که شکل ملاقه است.(می بینی نوشتنم توی دفترم هم مثل نوشتنم توی وبلاگم شده، ادبیاتم فرق کرده ، رسمی می نویسم) .....

 

هرسال بسته به اینکه توی آن سال تحصیلی خاص دوست صمیمی ام چه کسی بود اسم ماه هم عوض میشد ، فلورا (که البته خواهر دوست خواهرم بود و من فقط اسمش را شنیده بودم و خوشم آمده بود)، تینا ، مریم و ... ماه هم همیشه راز دار من بوده و مخصوصا آن سالها مدتی از وقتم را قبل از اینکه بخوابم به حرف زدن با ماه زیبایم اختصاص داده بودم ... چه خیالات قشنگی و چه دوست خوبی....

+نوشته شده در دوشنبه 1386/07/09ساعت9:48توسط مینا | |

چرا ما آدمها روی مسائل مختلف بدون اینکه از اون ها اطلاع کافی داشته باشیم قضاوت میکنیم ؟ چرا ما آدمها بدون اینکه آدمهای مختلف رو درست بشناسیم ازشون یا خوشمون میاد یا بدمون؟ چرا ما آدمها اینقدر سخت با افراد رابطه برقرار میکنیم ؟ چرا ما آدمها نمیتونیم از احساسات و فکرامون با هم حرف بزنیم؟ چرا ما آدمها از همدیگه فرار میکنیم ؟ چرا ما آدمها میذاریم نظرات خوب یا بد فردی نسبت به افراد دیگه روی احساس و نظر ما نسبت به اون فرد تاثیر بذاره؟ چرا ما آدمها یه مدت که بعضی از دوستامون رو نبینیم در دیدار بعدی حرفی نداریم با هم بزنیم ؟ چرا ما آدمها به ظاهر افراد بیشتر از خودشون توجه داریم؟چرا ما آدمها ......

+نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت20:27توسط مینا | |