تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

چقدر زمان زود میگذره من که خودم باورم نمیشه انقدر زود شدم سال سومی...

+نوشته شده در دوشنبه 1386/06/26ساعت23:13توسط مینا | |

الان داشتم دیوار نوشته های اتاقم رو مرور میکردم به جمله ای برخوردم که چند باری با افراد مختلفی سر معنیش بحث کردیم هر کی یه برداشتی ازش کرده به نظر شما چه معنی ای داره؟:

یک به اضافه یک، یک

دو به اضافه دو، دو

تو به اضافه من، تو

+نوشته شده در شنبه 1386/06/24ساعت9:5توسط مینا | |

امروز یه سال از اون روزی که این وبلاگ ساخته شد میگذره و خیلی چیزها توی این یکسال تغییر کرده . اولین روزی که فکر ساختن این وبلاگ رو یه دوستام تو کله من انداخت نمیدونستم میخوام چی توش بنویسم هنوز هم معلوم نیست چی توش بنویسم بستگی به اتفاقاتی داره که  توی خونه یا دانشگاه برام میافته، چیزهایی که میخونم یا فکرهایی که ذهنم رو مشغول میکنه یا مدتها بهش فکر کردم، اتفاقاتی که توی زندگی دوستان و اطرافیانم شکل میگیره و اتفاقا من از این مسئله راضیم- که تا وقتی شروع به انتخاب و نوشتن نکردم نمیدونم چی رو میخوام بنویسم- . یه چیز دیگه هم که خیلی برام لذت بخش بوده پیدا کردن دوستای جدید بوده یا بهتر شدن روابطم با دوستای دیگم یا بهتر شناختن نزدیکترین فامیل نسبی ام که همیشه دوس داشتم بهتر بشناسمش ولی هیچوقت نشده بود چون فکر نمیکردم شخصی باشه که بشه باهاش رابطه برقرار کرد. ولی یه بدی بزرگ این وبلاگ، دور کردن، جدا کردن من از کاغذ و خودکارم بوده که سالها یکی از دوستای خوبم بودن. حالا دیگه کمتر از احساساتم نسبت به افراد مختلف مینویسم و اگه یه روزی این وبلاگ از بین بره یا پوشه ای که توش مطالب وبلاگم رو ذخیره کردم پاک بشه من خاطرات و احساسات و فکرهای یکسال – و شاید چند سال -  از زندگیم رو از دست دادم .

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/21ساعت23:41توسط مینا | |

 موضوع سوم: یه دوست خیلی عزیزی دارم که برام با همه دوستام فرق میکنه که امسال توی دانشگاه من قبول شده و سر از پا نمیشناسم خیلی خوشحال شدم براش هم چون یکی از صمیمی ترین دوستامه و هم چون مشکل بینایی داره ولی انقدر موفق بوده وهست توی زندگیش که این مشکلش خیلی نمود نمیکنه یعنی نذاشته با وجود این مشکل توی زندگیش عقب بیفته حتی از خیلی های دیگه جلوتر هم بوده و این خیلی برای من و دوستاش و خانواده اش لذت بخش هست. الانم رشته و دانشگاهی قبول شده که خودش میخواسته و براش زحمت کشیده بوده فقط دلم از این لحاظ میسوزه که این مشکلش ممکنه توی زندگی آینده اش مثل ازدواجش تاثیر بذاره چون پسرها خیلی هاشون شاید نتونن با این مسئله کنار بیان که همسرشون نیمه بینا باشه. امیدوام توی این امر هم مثل بقیه امور زندگیش موفق باشه ...

 

موضوع چهارم: دارم به ازدواج هایی فکر میکنم که تازگی برای چند نفری از دوستام  پیش اومده اینکه چطور میشه ادم فردی که میخواد یه عمر باهاش زندگی کنه رو با چند بار جلسه خواستگاری و فقط حرف زدن باهاش وندیدن اون توی زندگیش، توی برخوردش با دوستاش، همکاراش و خانواده اش بشناسه و بخواد باهاش ازدواج کنه؟

 

 

موضوع پنجم: نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه ولی برای من که خیلی لذت بخش بوده ... شنیدن نظرات کسانی در مورد وبلاگم که من فکرنمیکردم حتی بدونن من وبلاگ دارم یکی از این سه نفری که فهمیدم وبلاگ من رو میخونن بهم میگفت وبلاگ ها چیزهای خوبی هستن برای اینکه آدما همدیگه رو بهتر بشناسن مخصوصا با این سرعتی که داریم به پیش میریم و کمتر وقت داریم برای شناخت همدیگه و هم اینکه وبلاگ ما جوان ترها- خود این فرد فکر میکنم 10 سال شاید هم بیشتراز من بزرگتره - میتونه فاصله ای که بین ما وجوان های همسن و سال  خودشون افتاده رو کم کنه و کمک کنه به اینکه بفهمیم افراد به چه چیزهایی فکر میکنن چه مسائلی براشون مهمه و .... خدایی خیلی لذت داره امیدوارم تجربه اش کنین.

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت23:43توسط مینا | |

موضوع دوم:

خواهرم چند سالیه که لیسانسش رو گرفته ولی چون رشته اش جزء علوم پایه است- زیست- نتونسته  توی کار دلخواهش که معلمی دبستان و راهنمایی یه بره چون آموزش و پرورش نیازی به معلم علوم و زیست نداره ولی این دلسردش نکرده و علاقه بسیار و  ایده ها و طرح هایی برای خودش داره که خود من وقتی میبینم انقدر با علاقه میشینه کتابهای مقطع های مختلف رو میخونه یا آزمایش های مختلف رو از کتابهای مختلف در میاره و تایپ میکنه و با برنامه و علاقه با کارش برخورد میکنه لذت میبرم و به یاد زمان تحصیل خودمون میافتم که چه قدر معلمهای (به طور خاص) علوم یا زیست و شیمی ام بد بودن که هیچوقت با اشتیاق و علاقه سر کلاسشون نمیرفتیم و همیشه وسط کلاس جیم میشدیم و توی حیاط دور از چشم مدیر و معاون میایستادیم به حرف زدن و شیطنت. البته یه مدرسه راهنمایی بهش یه قولهایی در مورد معلم فوق برنامه داده که امیدوارم درست بشه. حیف این همه علاقه و شور و ایده است که از بین بره...

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18ساعت11:54توسط مینا | |

چند تا موضوع برام پیش اومده که خیلی دوس دارم در موردشون بنویسم:

- اول همه اینکه داداشم رفته جایی نزدیک های اصفهان به نام جرقویه برای کاری که یه دوستاش براش پیدا کرده ، توی یه شرکت راه سازی برای راه بین اصفهان- یزد که 15 کیلومترش کار این شرکت است و داداشم اونجا نقشه برداری میکنه با حقوق خوب و جای خواب و غذا ولی خوب  هم تو بیابونه هم کارش خیلی سخته و هم با دوربین خیلی خاصی کار نمیکنن و از همه بدتر اینکه موبایل اونجا خط نمیده و داریم میمیریم از دلتنگیش... یکی دو روزی خیلی ذهنش مشغول شده بود که چی کار کنه ولی بالاخره رفت و حرفش هم این بود که هرکاری که تو رشته اش - عمران- بکنه برای بعدش که میخواهد درست حسابی  بره سرکار یه پوئن مثبت حساب میشه . راستش نمیدونم اگه من به جاش بودم چه تصمیمی میگرفتم البته این هم حرفیه که هر کاری که آدم تو رشته خودش بکنه بعدها به دردش میخوره. مثلا خود من میخوام حتما تو دوره دانشجوییم برم سر کار چه به عنوان کاراموز چه حتی منشی البته توی یه مرکز مشاوره و بعد لیسانسم هم تا فوق قبول بشم و تموم بشه و بتونم برای خودم مرکز مشاوره بزنم میرم توی مدرسه کار میکنم همه این ها یه تجربه است و همین حرفه که من رو آروم و دوری از داداشم رو راحت تر میکنه امیدوارم با روحیه خوب برگرده ... طولانی شد بقیه موضوعات رو توی پست های بعدی میذارم.

+نوشته شده در جمعه 1386/06/16ساعت22:37توسط مینا | |

حس هیچ کاری رو ندارم حتی نوشتن دو سه خط برای وبلاگم. کاش زودتر تابستون تموم میشد و زندگی من نظم می گرفت...

+نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05ساعت21:43توسط مینا | |