تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

چند روز پیش تو اتوبوس یه پسربچه حدودا 5 ساله به مامانش میگفت به شایان گفتم اگه من رو هی اذیت کنی به بچه ها میگم مامانت چه جوری لباس می پوشه ، بابات چه جوری لباس میپوشه . آبروت رو میبرم. مامانش هم مگیفت چند بار بهت گفتم با این شایان حرف نزن .

راستش انتظار نداشتم مامانه این حرف رو بزنه بیشتر ترجیح میدادم بگه درست نیست تو هم مامان بابای یکی دیگه رو مسخره کنی میتونی درست با خود شایان یا ...  حرف بزنی و ازش بخوای مسخره ات نکنه یا حتی از مربی مهدت این رو بخوای. نظر شما چیه؟

 

امروز هم تو اتوبوس که خیلی هم شلوغ بود خانمی حدودا 45 ساله پهلوی من پشت صندلی مردها وایساده بود اتوبوس هم خیلی گرم و دم کرده بود و بوی عرق هم پخش شده بود و خانمه پنجره رو باز کرده بود و اوایل راه بود که یه مرده که رو صندلی جلوی ما نشسته بود پنجره رو بست . یه کم که گذشت دوباره خانمه پنجره رو باز کرد و مرده هم دوباره بستش. زنه گفت خوب اتوبوس دم داره و پنجره رو باز کن و مرده هم گفت باز نمیکنم و تو اگه میخوای بهت باد بخوره وانت بخر. زنه هم به زن بغلیش گفت چه دوره ای شده مردها غیرت که ندارن پاشن دو تا زن بشینن این حرفها رو هم که میزنن. تا رسیدیم به مقصد زنه تا میتونست به مرده فحش و بدو بیراه گفت. کسی هم که جرات نمیکرد بهش حرفی بزنه. منم متاسفانه همین طور.... با خودم فکر کردم چه جوری یه که آدما به خودشون اجازه میدن هرچی دلشون میخواد به یکی دیگه بگن، و اینکه اگه قرار به این بود که مردا برای این که نشون بدن که باغیرتن باید پا میشدن تا خانم ها بشینن کل اتوبوس باید خانما مینشستند و کلا اتوبوس ها میشد زنونه. اون وقت مردها باید چی کار میکردن؟   

+نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت0:1توسط مینا | |

امروز کلی از دست یه استادامون که اتفاقا آخوند هم هست و دکترای مشاوره داره و منم خیلی دوستش دارم حرص خوردم و کلی هم باهاش بحث کردم. تو کلاس داشت درس میداد یه قصه ای برامون تعریف کرد: یه دختری بود که شوهرش مرده بوده ظاهرا و قرار میشه با یه پسر دیگه ازدواج کنه همه چیز هم جور میشه ولی این پسر سر سفره عقد حاضر نمیشه و دختر هم کلی اعصابش خورد میشه و میبرنش بیمارستان و بعد چند بار که به  پسر زنگ میزنن وجواب نمیداده بالاخره میگه منصرف شده؛ از قضا استاده ما هم اونجا بوده و به یه دوستای داماد میگه بیا بریم خونه این دوستت و میرن و استاد ما میره از تو آشپزخونه یه چاقو ور میداره و کتری هم رو گاز جوش اومده بوده اونم بر میداره خالی میکنه رو سر پسر و میگه میخوام بکشمت و دوست داماد هم استاد ما رو گرفته بوده که توروخدا کاریش نداشته باش. همین طور که داشت این قصه رو تعریف میکرد من گفتم وای، استاد واقعا به نظرتون کارتون درست بود؟ شما مثلا مشاورین. اونم گفت آره به نظرم خیلی هم کارم درست بوده و یه دفعه تا من این رو گفتم بچه ها برگشتن به من که خوب آره کارشون درست بوده و این شوک به شوک قبلی (از کار استاده) اضافه شد و دوباره گفتم استاد یه سوال داشتم ، دختر با این کار شما موافق بود؟ میدونست شما میخوایین این کار رو بکنین؟ گفت نه نباید هم میدونست اون خودش بیمارستان بود. گفتم من اصلا با کار شما موافق نیستم این پسر هر آدمی هم که بوده و هر چقدرم بیشعور و آشغال بوده ولی شما نباید باهاش این برخورد رو میکردن باید ازش دلیل کارش رو میپرسیدین شاید اونم یه دلیل درستی داشته، مثلا شما مشاورین. آخرم گفت نه و کارم درست بوده.... و  اب این حرفها من رو مجبور به کاری کرد که نمیخواستم؛ جلسه پیش ما باید 5 تا سوالی که داده بود به عنوان امتحان میان ترم جواباشو بدیم، ببریم و منم برده بودم ولی خیلی بچه ها نیاورده بودن و ما ازش یه هفته مهلت گرفتیم و امروز من تو اتوبوس یادم افتاد که تو خونه جا گذاشتم و بعد این بحث ها رفتم گفتم میشه فردا بیارم؟ گفت نه دیگه امروز روز آخر بود و دیگه فردا نمیگیرم منم گفتم استاد تو رو خدا من هفته پیش آورده بودم و امروز جا گذاشتم و بچه ها هم شهادت دادن و اونم گفت اگه جلو بچه ها بگی کار من با این پسر درست بوده میذارم فردا بیاری. منم گفت باشه کار شما درست ... گفت باشه فردا بیار تا این رو گفت گفتم ولی استاد من با کار شما هنوزم موافق نیستم گفت نه دیگه باید بگی درست بوده تا بذارم بیاری آخرگفتم باشه کار شما درست . ولی خداییش اگه زورم نمیومد که 4 صفحه جواب سوالاش رو داده بودم و آنروز هم برده بودم و امروز جا گذاشتم محال بود بگم کارش درست بوده البته خودش فهمید که من قلباً قبول ندارم کارش رو ولی به هرحال....

+نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت20:11توسط مینا | |

دو روزی با دوستان گروه کوهمان (9 تا رفتیم،13 تا شدیم،8 تا برگشتیم!!) رفته بودیم تهران برای نمایشگاه کتاب . سفر فوق العاده خوبی بود ولی نمایشگاه بیخودی بود. با اینکه آن ناشرای خوبی که تحریم کرده بودند، تحریمشان را لغو کرده و در نمایشگاه حاضر شده بودند، ولی نمایشگاه خوبی نبود. مصلی خیلی بزرگ بود ولی نامرتب و بدون برنامه؛ نمایشگاه باید ساعت8 صبح شروع میشد ولی چون هنوز یه سری از غرفه داران کتاب هایشان را نچیده بودند!!! نمایشگاه ساعت 10 شروع به کار کرد، نصف کتابها و ناشرها مذهبی و دینی بودند، با اینکه مثلا ناشرها براساس حروف الفبا مرتب شده بودند ولی پیدا کردن ناشرهای مدنظر خیلی سخت بود چون هرجایی وسط مثلا حرف "ن" حروف دیگری هم پیدا میکردی. و همین چیزها باعث شد که خود من چندتا از کتابهای اصلی ای که میخواستم را نتونم پیدا کنم که حسابی هم دلم سوخت.

+نوشته شده در جمعه 1386/02/21ساعت14:4توسط مینا | |

شمارش تموم شد..... من ۲۰ ساله شدم. الان ۸ ساعته هستم. فکرش رو بکن من از اونایی بودم که خطر خشک شدن از بیخ گوششون گذشته. متوجه منظورم میشین؟

+نوشته شده در دوشنبه 1386/02/17ساعت0:39توسط مینا | |

یه بار تو کلاس "خانواده"مون بحث سر این بود که بعضی خانواده ها هستن که مادر و پدر از لحاظ اعتقادی با هم متفاوتن و این برای بچه خیلی سخته و نمیدونه باید چی کار کنه که یه دخترا برگشت گفت یه دوستامه که شیعه است و میخواد با یه پسر سنی ازدواج کنه. پسره هم خیلی معتقده و گفته یه وقت فکر نکنی من تحت تاثیر و روی علاقه ام به تو ممکنه از اعتقاداتم دست بردارم و این دوست من با خود پسر مشکلی نداره فقط برای بچه اش نگرانه که یه وقت مشکلی پیدا نکنه. استاده هم گفت شاید مشکلی پیدا نکنه ولی ما از نظر فقهی این ازدواج رو  توصیه نمیکنیم. حالا از تو این کلاس کدومتون اگه یه دختر یا پسر سنی براتون پیش بیاد حاضرین باهاش ازدواج کنین؟ و از بین کلاس 60 نفره ما فقط 2  نفر دست گرفتیم!!!! که یکی شون هم ازدواج کرده است ولی گفت من در مورد بچه ام میگم که اگه خواست با یه فرد سنی ازدواج کنه من مخالفتی ندارم .

 

+نوشته شده در شنبه 1386/02/15ساعت0:7توسط مینا | |

سه شنبه هفته پیش ، ده نمکی اومده بود دانشگاه ما؛ از طرف بسیج و دو ساعت و نیمی این جلسه پرسش و پاسخ و نقد فیلم" اخراجی ها" طول کشید که البته ما دیر رسیدیم و فقط 45 دقیقه اش رو بودیم ولی همچین شلوغ بود که اصلا نمیشد وارد سالن شد اونم تالاری که دو طبقه بود . تازه بیرون سالن هم کلی ادم وایساده بود و از طریق تلویزیون داشتن جلسه رو نگاه میکردن .

یه پسری رفت بالای سن و گفت شما گفتین این صحنه ای که مجید(شخصیت اصلی فیلم که یه لات بوده و به خاطر دختر موردعلاقه اش میره جبهه) میخواد بره روی مین ها برای پاکسازی، نشون دهنده تکامل تحول پیدا کردنشه ولی این ، خیلی باور پذیر نیست و خیلی هم ناگهانی یه یعنی در طول فیلم اصلا این نشون داده نشده و بعد این صحنه هم دیگه نشون داده نمیشه مثلا (توجه کنید، فقط یه مثاله) فیلم های کمال تبریزی مثل "مارمولک " و "لیلی با من است" از این نظر و نشان دادن تحول پیدا کردن این آدم خیلی باور پذیرتر و به تدریج اتفاق میافته ولی این آقای ده نمکی این مثال رو گرفت و کلی گفت آره شما همش من رو با تبریزی و ملاقلی پور مقایسه میکنین و همش من رو میکوبین. اون وقتا هم که من نشریه چاپ میکردم نشریه من رو بستن گفتن تند و تیز مینویسی. فیلم میسازم میگم تند و تیز میسازی. چون منم این رو میگن ها، هر کی دیگه این فیلم رو ساخته بود میگفتن آفرین بارک اله.... اخرای حرفاش بود گفت آره من خودم نشزیه ام رو بستم دیدم خیلی جنجال به پا میکنه گفتم ببندم بهتره.

جالبیش اینجا بود که بچه ها برای هر کسی که حرف میزد دست میزدن و برای هر حرفی. حالا چه موافق بود چه مخالف چه ده نمکی بود چه از بین بچه ها، چه دختر موافق ده نمکی بود چه پسر و دختر مخالف ده نمکی. یه دخترا هم از بین جمعیت بلند شد و گفت آقای ده نمکی یه وقت فکر نکنین اینایی که براتون دست میزنن موافقای شمان ها ، اینا همونایی هستن که به خاتمی رای دادن و برای خاتمی دست زدن، اینا برای همه دست میزنن. ده نمکی هم چن بار وسط حرفای دختره پرید و دختر هم نمیذاشت اون حرف بزنه و میگفت بذارین حرفم تموم بشه (که ما چون بالا بودیم و اون، پائین و  از بین جمعیت ،خیلی صداش رو درست نمیشنیدیم و کامل نفهمیدیم چی ها میگه) اونم با یه حالت عصبی و خیلی تهاجمی گفت آره شماها که میگین ما طرفدارای خاتمی هستیم ، مگه شعار خاتمی "زنده باد مخالف من" نبود؟ پس چرا بهش عمل نمیکنین ؟ شما اصلا نمیذارین من حرفم رو بزنم. میخواستم برگردم بگم شما که این حرف رو میزنین و گله دارین که چرا نمیذارین من حرفم رو بزنم ، خودتون این حق رو به دیگری میدین؟ گذاشتین اون پسر یا این دختر که مخالف شما بودن حرفشون رو تموم و کامل بزنن؟

به هرحال من که از این فیلم خوشم نمیاد با اینکه شاید خنده دار بود ولی فکر کردم آخه این چه کاریه که آدم چون وقت نداره مین ها رو خنثی کنه خودش بپره رو مین ها؟ یا آخه این چه جنگی یه که توش این همه آدم مخصوصا این همه بچه باید توش کشته بشن؟  

- راستی شمارش معکوس داره شروع میشه. 5.....

+نوشته شده در دوشنبه 1386/02/10ساعت22:51توسط مینا | |

یه جمله ای از "شاملو" تو یه کتاب خوندم که خیلی دوستش دارم:عشق هم آمدنی است هم آموختنی.

همیشه فقط میگفتن و میشنیدیم که "عشق آمدنی است"،  هیچوقت فکر نشده بود که خوب حالا که این عشقه اومد چه جوری باید نگهش داشت، چه جوری باید ازش محافظت کرد که از بین نره، سالها این عشق بمونه و هر روز پر بار تر و زیباتر از روز قبل. این به نظر من که خیلی مهمه. نظر شما چیه؟

+نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت23:8توسط مینا | |

چی بنویسم؟

 

آها، یادم اومد یه کتابی خوندم به نام "تسلی بخشی های فلسفه" از " آلن دوباتن" و ترجمه "عرفان ثابتی".

سر قسمت "تسلی بخشی های قلب شکسته " اش کلی خندیدم. خیلی جالب بود. تو این قسمت در مورد عقیده شوپنهاور صحبت کرده بود.

شوپنهاور میگه که ما آزاد نیستیم عاشق همه باشیم چون نمیتونیم از همه بچه های تندرستی داشته باشیم . اراده معطوف به حیات ما رو به سمت اونایی جلب میکنه که شانس ما رو واسه داشتن بچه های زیبا و باهوش زیاد میکنن و ما رو از اونایی دور میکنه که این شانس رو کاهش میدن. و میگه عشق یعنی جلوه آگاهانه کشف والدی آرمانی از جانب اراده معطوف به حیات. و اینکه ما تو ملاقات های اولیه، همراه با لفاظی های معمولی، ناخودآگاه هر دو طرف این رو ارزیابی میکنه که از این رابطه یه روزی بچه تندرستی به وجود میاد یا نه!!

نظر شما چیه؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه 1386/02/02ساعت23:28توسط مینا | |