|
این مطلب رو از کتابی و از نویسنده ای مینویسم که مطمئنم اگه نخونده باشین نمیتونین حدس بزنین از کیه..... ...آدمها مثل چاهند، بعضی هاشان خشک شده اند، بعضی هاشان از بس استخراج نشده اند بوی گند گرفته اند، از بعضی ها از بس آب برنداشته اند سفره شان خالی شده است، از بعضی هاشان از بس معمولی و روزمره و سطل سطل استخراج کرده اند هیچوقت زلال نمیشوند، بعضی هاشان قدر خودشان را دانسته اند، آب را به اندازه بیرون ریخته اند و هر روز که میگذرد زلال تر و شفاف تر میشوند، بعضی هاشان اینقدر سفره زیرزمینی دلشان بزرگ است که فقط یک ضربه کوچک که به آنها بزنی، با یک حفره منفجر میشوند و فوران میکنند و میبارند و تمام کویر را پر میکنند از آب. از کتاب بوی تمشک وحشی (عاشقانه ها) از ابراهیم نبوی .....
اول این هفته که رفتیم دانشگاه دم در دانشکده مون یه پیام تسلیت بود از طرف دانشجوهای علوم تربیتی برای یکی از دخترای گروهشون که ترم 6 هم بوده و در راه برگشت از شمال تصادف کرده بودن و هم خودش هم مامان باباش کشته شده بودن. خیلی ناراحت تر شدم وقتی فهمیدم اتفاقا یکی از دوستای صمیمی دوستم تو دبیرستان بوده. وسه شنبه براش یه مراسم ختم تو تالار دانشکده مون گرفته بودن. واقعا پر سوز بود همه گریه میکردن براش چه دخترا چه پسرا . دوست صمیمیش که اخرای مراسمش دیگه طاقت نیاورد و با فریاد صداش میزد و دوستاش به زور گرفته بودنش بین پسرا هم که سه تا رو من به چشم خودم دیدم که دو تاشون خیلی براش گریه میکردن و اون یکی هم از پسرای گروه ما بود که گریه نمیکرد ولی گردنش میزد؛ بدجور وخیلی محسوس. فکر کردم اگه من بودم هم همین قدر ناراحت میشدن دوستام از نبودنم؟ فکر کن ماها هم که نمیشناختیمش اینقدر ناراحت شده بودیم که حتی الانم قیافش و مراسمش از تو ذهنم بیرون نمیره و همین طور داره چرخ میزنه. روحش شاد...
پریروز "روز وحدت " بود ، احمدی نژاد برای انرژی هسته ای اومده بود نطنز و برای همین هم دم مصلی یه دانشگاهمون خیلی شلوغ پلوغ بود هم به خاطر نماز وحدتی که قرار بوده امروز خونده بشه هم چون قرار بوده افرادی رو که میخواستن رو ببرن نطنز برای دادن"دست وحدت" به همدیگه و همون زنجیر انسانی به دور سازمان انرژی هسته ای نظنز. مسخره تر از همه اینا اتوبوس ها بود که پریروز رایگان شده بودن و بلیط نمیگرفتن
من هیچوقت به "روز بدشانسی" و " رو شانس نبودن" عقیده نداشتم و همیشه فکر میکردم ادمان که شانس رو ساختن و همه چیز به آدما بستگی داره. البته نمیخوام بگم این عقیده ام رو از دست دادم هنوزم قبولش دارم ولی امروز واقعا "روز بدشانسی" من بود؛ واقعا. از همون اول صبح که رفتم دانشگاه شروع شد تا الان که برگشتم خونه. اول که فقط یه معرفی میخواستم برای آموزش و پرورش که استادمون نبوده و بعد مدیر گروهمون نبوده بعد کارشناس گروه بعد هم که معرفی رو گرفتم و امضا هم شده کارشناس گروهمون حاضر نشده مهر بزنه پاش حرف هم تو گوشش نمیره و هرچی میخواستم باهاش منطقی حرف بزنم، نمیذاشته. بعد کارت دانشجویی داداشم که گم شده بود رفتم دنبالش پیدا نشده، بعد کتابی که خواهرم میخواسته بخرم چاپش تموم شده بوده وبعد هم که از کتابخونه براش گرفتم پاکتی که با کلی آینده نگری با خودم برده بودم پاره شد وکتاب افتاد وسط دانشگاه. بعد یادم رفته بود یه کتاب برای یه دوستام ببرم....... خلاصه کلی قاط زده بودم. البته الان خوبم
"دو دوست-دو دختر بیست و چند ساله- در همزمانی عجیبی، اشک ریزان و دلگیر خبر دادند که مردهای زندگیشان- مردهای مهم زندگیشان- ترکشان کرده اند و رفته اند، کجا؟ با زنانی بهتر، و این زنان بهتر، چنانکه از رقبای شکست خورده شنیدیم، زنانی بودند زیباتر و مقبول تر و دلرباتر.... در آن لحظه هاکاری نمیشد کرد جز اینکه بگذاریم این دختران به خود وانهاده در بغضی بزرگ بترکند و عقده گشایی کنند." !!!!!!
چند تا چیز باعث شد که من این مطلب رو بنویسم اول از همه ذهنم مدتها بود مشغول این موضوع شده بود دومیش استادمون بود که این بحث رو تو کلاس راه انداخت و کلی همه رو به فکر انداخت آخریش هم مجله زنان بود که مطلبی داشت با این عنوان "آقا ببخشید، زن ایده ال شما....؟" البته من میخوام اسمش رو عوض کنم و بذارم "آقا،خانم ببخشین، همسر ایده ال شما....؟. دوست دارم همه دوستان حتی اونایی که ازدواج کردن هم به این سوال جواب بدن. |
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |