تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

در، نیمه باز

هوا،

سرشار عطر شکوفه لیمو.

جا مانده روی میز

تازیانه و دستکش.

شب:

حلقه چراغ گردسوز

آمد و رفت

آوای خش و خش.

حال مبخواستی ترکم کنی

چرا؟

نمیدانم.

روز خواهد شد

فردا،

سرخوشانه،

با آسمانی روشن.

اندوه بار نیست

نه،

زیباست زندگی.

فرزانه باش قلب من!

خسته ای تو،

چقدر درمانده،

چه کند میزنی

کند تر از پیش....

من،اما هنوز میگویم،

زندگی بی مرگ و جاودانه از روح ماست.

 

 

این شعر رو هم خیلی دوس داشتم حیفم اومد شما نبینین. بازم از آنا آخماتوا.

+نوشته شده در جمعه 1385/10/29ساعت7:38توسط مینا | |

هیچوقت مث این دو شب پیش نشده بود که انقدر ریاضی رو راحت یاد بگیرم و انقدر حل کردن ریاضی بهم کیف داده باشه و به نظرم ریاضی شیرین اومده باشه که البته این رو تا حد زیادی مدیون داداشم هستم. ولی امروز که رفتم سر امتحان ویکی- دو تایی روکه دیدم نمیتونم حل کنم خیلی حالم گرفته شد و تا یه حدی ازعلاقه ای که به ریاضی و آمار پیدا کردم از بین رفت. خیلی حیف شد. حسابی دلم سوخت ولی کاش نمره ام خیلی هم بد نشه که کل این علاقه تازه بدست اومده از دست بره.

 

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/26ساعت7:10توسط مینا | |

مرسی از بیژن که من رو به یلدا بازی دعوت کرد:

  1. 4 - 5 ساله که بودم بابام برام یه چرخ کوچولوی سبز البته فلزی خریده بود که خیلی دوستش داشتم. سر اون کوچه ای که ما توش زندگی میکردیم یه نانوایی بود که البته پله میخورد از دو طرف و میرفت پایین ، بالای این نانوایی هم یه جوب بزرگ بود که پل روش کج و کوله بود. منم تو همون عالم بچگی فکر میکردم میتونم همون جور که سوار دوچرخه ام هستم از روی این جوب بپرم اون ور.یه بار این کار رو امتحان کردم ولی..... به جا اینکه بپرم اون ور جوب خودم با دوچرخه ام افتادیم تو نانوایی اتفاقا یه آقایی هم دقیقا همون جا ایستاده بود و اگه یه خانمی من رو نمیدید افتاده بودم رو کله اش ولی آقایه من رو دید و چرخهای دوچرخه ام رو گرفت اما این بار خودم از روی زین افتادم و رفتم زیر پای شاطره و این جوری شد که یه ذره از ابروم شکست و بخیه زدیم و منم از این بخیه زدن این یادمه که خانم دکتره تا قیچی رو میاورد طرفم فکر میکردم میخواد بکنه تو چشمم و جیغ میزدم البته الان خیلی جاش معلوم نیست.!
  2. تهران که زندگی میکردیم یه تلویزیون سیاه سفید داشتیم که وقتی من 6 ساله بودم و میخواستیم بیاییم اصفهان برای زندگی فروختیمش و یه رنگی خریدیم ومن که تهران رو خیلی بیشتر دوس داشتم ( و دارم!)حتی بعد دو سه سال از اومدنمون میگفتم همش تقصیر این تلویزیون رنگیه اس که ما اومدیم اصفهان، بفروشیمش بریم تهران....
  3. راهنمایی که بودم با پسرهای محله و داداشم تو کوچه فوتبال میکردیم و من که اکثراً دروازه بان بودم از عشقی که به دروازه بان اون موقع انگلیس داشتم اسمم بود: دیوید سیمن... یه بارم که دروازه بان نبودم و تکل رفتم تو پای پسر همسایه مون انقدر بد جور پام خورد تو ساقش که کل کوچه رو گذاشت دنبالم در حالیکه داد میزد بگیرمت قلم پات رو میشکونم که البته بهم نرسید وبعدشم دیگه یادش رفت.
  4. سوم دبیرستان که بودم با دوستم که داشتیم از خیابون رد میشدیم انقدر گرم حرف زدن بودیم که حواسمون به خیابون نبود و نزدیک بود بین دو تا اتوبوس له بشم...
  5. ترم دوم دانشگاه که بودم یه روز منتظر استادمون تو کلاس بودیم و اونم دیر کرده بود منم همش بین در کلاس و دوستام در حال رفت و اومد بودم . یه لحظه که وایسادم یه بچه ها گفت استاد اومد منم همون لحظه برای اطمینان خواستم برم دم در و برای اینکه زودتر برسم دم در خودم رو روی موزائیک ها لیز دادم و تا اومدم برسم به در استادمون وارد شد منم دقیقاً 1 میلی متری استادمون که مرد هم بود تونستم خودم رو کنترل کنم که خدا رو شکر استادمون خیلی باجنبه بود و خودش هم خندید و هیچی نگفت. یه بار دیگه ام تو همون ترم دو از درخت توت وسط دانشگاه بالا رفتم و عشق کردیم با دوستام انقدر توت خوردیم ولی بعدش یه دوستام کلی باهام دعوا کرد و تازه بعدش هم 2- 3 روز باهام حرف نمیزد!!!!

 

منم از اوهام(یکی بود که یکی نبود)، دختر عمه ام( حرفهای معمولی)، امین(کیمیاگر)، شخص دیگه ای رو یادم نمیاد چون یا وبلاگ نداره یا قبلاً یلدا بازیش رو نوشته، دعوت میکنم به این بازی.

+نوشته شده در شنبه 1385/10/23ساعت21:43توسط مینا | |

اینم یکی دیگه از خوبیهای درس خوندن؛ وقتی دلت میخواد برای وبلاگت یه موضوع جدید و علمی پیدا کنی بد نیست یه سری به درسات بزنی ...

بین حالتهای دلبستگی در کودکی و روابط عاشقانه در بزرگسالی یه رابطه ای وجود داره.

دلبستگی ایمن: بزرگسالایی که دلبستگیشون در کودکی ایمن بوده ( صمیمی، دوست داشتنی و حمایت کننده)الگوی فعال درونی ای دارند که این امنیت رو منعکس میکنه. اونا خودشون رو دوست داشتنی میدونن،راحت روابط صمیمانه برقرار میکنند و به ندرت از ترک شدن یا صمیمی شدن کسی با اونا نگران بودن.اونا در راستای این نگرش، مهمترین رابطه عشقی خودشون رو برحسب اعتماد، خشنودی و دوستی توصیف می کنند.

 

دلبستگی دوری جو: بزرگسالایی که دلبستگیشون در کودکی دوری جو بوده ( والدین پرتوقع، توهین آمیزوعیبجو) الگوی فعال درونی ای رو نشون میدن که بر استقلال، بی اعتمادی به دلباختگان و نگرانی از صمیمی شدن دیگران با اونا تاکید میکنن. اونا متقاعد شدن که دیگران اونا رو دوس ندارن و عشق رمانتیک به سختی پیدا میشهو به ندرت دوام میاره. حسادت، فاصله عاطفی و عدم پذیرش بر روابط عاشقانه اینا حاکم است.

 

دلبستگی مقاوم:   بزرگسالایی که دلبستگیشون در کودکی مقاوم بوده ( والدینی که به طور پیش بینی ناپذیر و غیرمنصفانه پاسخ میدادن) الگوی فعال درونی ای رو نشون میدن که طی آن می خوان به طور کامل در فرد دیگری ادغام بشن و سریعاً عاشق میشن. در عین حال نگران بودن که احساسای شدیدشون دیگران را که واقعاً دوستشون ندارن و نمیخوان باهاشون بمونن خسته کنه و از توان بندازه. مهمترین رابطه عشقی اونا مملو از حسادت، افت و خیزهای هیجانی و ناامیدی در این باره است که ایا همسرشون به محبت اونها پاسخ خواهد داد یا نه؟

+نوشته شده در جمعه 1385/10/22ساعت7:54توسط مینا | |

یه دوستان پرسیده بود آنا اخماتوا کیه؟ اینم جوابش:

 آنا آندریونا گورنکو( 1966-1889) تخلص"آخماتوا" را از نام مادربزرگش گرفته و تمام اشعارش به تمام زبانهای زنده دنیا ترجمه شده. او شاعر دوران سیاه و تاریک روسیه است و در دوران شاعریش از شاعری افسانه ای تا بورژوایی لعنت شده و باز قهرمانی که از او رفع اتهام شد فراز و فرود داشت. سال 1921 گومیلف، شاعر انقلابی و همسرش که 3 سال پیش از او جدا شده بود،به جرم توطئه علیه انقلاب دستگیر و اعدام شد و این آغاز دوران طولانی تاریک ندگی او بود. طی سالهای بسیار از انتشار اشعارش جلوگیری شد و تاثیر این دوران تاریک بر او، فرو رفتن هرچه بیشتر او در خود بود.در این دوران شعرهای او به شدت مذهب ودرونی شد.در1933 تنها پسرش به بهانه های واهی دستگیر و زندانی شد( تا 1949) . در جنگ کبیر میهنی 1934 به سربازان پشت جبهه پیوست و در بیمارستانها  برای مصدومین و مجروحان شعر میخواند اما شعرهایش همچنان اندوهناک بود.در دوره ژدانف( وزیر فرهنگ استالین) او را نیمه راهب- نیمه روسپی خواند و این بزرگترین توهین به او در روزنامه های دولتی بود. در دوران بازنگری خروشچف، از او رفع اتهام شد. 

مرگ او در سال 1966 در بیمارستانی  در حوالی مسکو اتفاق افتاد. 

+نوشته شده در جمعه 1385/10/22ساعت7:53توسط مینا | |

روزهایی طرفه است،

خاصه، چندی

مانده تا بهار.

تاب میخورند، سرخوشانه

سر شاخه های خشک.

خوابیده، آرام

دشتها، زیر لحاف سفید برف.

کمر بسته،  کار را 

باد،

اما، آهسته میوزد.

احساس میکند تنت،

سبکی عجیبی را.

و خانه ات چه تازه و روشن به چشم میاید.

خسته ات کرده بود

ترنم ترانه ها و سرودها،

همچون آوازهای تو.

و در هم می فشرند،

قلب تو را.                          "آنا آخماتوا"

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت6:54توسط مینا | |

ببخشین دیر دارم مینویسم ولی دیر نوشتنش بهتر از ننوشتنشه نه؟

تولد حضرت مسیح و عید نوئل مبارک....

+نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/13ساعت15:19توسط مینا | |

صدام اعدام شد....

من کلاْ با اعدام کردن مخالفم چه برای کسی باشه که ۱ نفر رو کشته چه برای اونی که میلیونها نفر رو کشته اعدام هم مثل سنگساره نه تنها خشونت رو از بین نمیبره بدتر هم باعث خشونت میشه.

+نوشته شده در یکشنبه 1385/10/10ساعت8:16توسط مینا | |

کلی وقته یعنی دقیقاً یه هفته که می خوام در مورد یلدا و شب یلدا بنویسم و همش نمیشه تا امروز که دیدم یکی برام نظر گذاشته که نمیخوای در مورد شب یلدا بنویسی؟ و به رگ غیرتم برخورد و شروع کردم بنویسم با اینکه خیلی خسته ام ولی دیدم این مهمتره.

من خودم شب یلدا رو خیلی دوس دارم و فک میکنم همه با هم باید تلاش کنیم تا این شب و معدود مراسمها و جشنهای ملی که داریم رو حفظ کنیم و نذاریم مثل جشن مهرگان یا تیرگان یا کلی جشنهای دیگه که در دوران باستان داشتیم و الان دیگه نداریم از بین برن و حذف بشن ولی شب یلدا که روز تولد میترا یا مهر است و باید با پایکوبی و شادی و حرف و خنده وتا صبح از خاطرات و زندگیها گفت و وسیله ای باشه برای ایجاد یا استحکام روابط بچه ها و بزرگترها و پدر مادر بزرگها و بزرگای فامیل تبدیل شده  به یه مهمونی معمولی که همه بشینن دور هم و فقط بخورن و دو سه تایی با هم یواش یواش حرف بزنن یا دوباره همون شکل سنتی که مردها با هم می شستن و درباره سیاست حرف میزدن و زنها هم دور هم می شستن و از کارها و خریدها و این و اون حرف میزدن، تکراربشه و دوباره یه کسایی مث من که مخالف این کارن بشینن اون وسط و گاهی با این دسته حرف بزنن و گاهی با اون دسته. یا مثلاً من میگم تو این شب دیگه نباید فکر کنن من با این محرمم یا نیستم و همه با هم باید شادی کنن و بزنن و برقصن . یا کاش مثلاً تو این شب که یه شب باستانی یه از شاعرهای قدیممون می خوندیم مثلاً از فردوسی یا سعدی یا حافظ یا خیلی های دیگه ولی این شعر خوندن فقط به حافظ محدود میشه که اونم فقط مثلاً یکی دو تا جونها بیان فال بگیرن که مثلاً من به فلانی میرسم یا نه؟ اونم تنهایی و تو دلشون یا اگه هم بخوای بلند بخونی صدا بقیه در میاد که چقد سرصدا میکنی این چیزا چیه میخونی بیا اینجا با هم sms بخونیم بخندیم.....

نظر شما چیه؟

+نوشته شده در دوشنبه 1385/10/04ساعت19:53توسط مینا | |