|
کاش گلها هیچ وقت از بین نمی رفتن مخصوصاً گلایی که یه دوست عزیز برات خریده. هی!
"برای هر چیزی در زندگی شایستگی هایی لازم است."
ترم پیش توی کتاب ادبیاتمون(البته از بین شعرهایی که استادمون درس نداده بود) قسمتی ازیه شعرای "حسین منزوی" رو پیدا کردم که دوست دارم نظر همه تون رو در موردش بدونم: "زنی چنین که تویی شکوه و روح دگر بخشد به ان تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد" از این شعر چه استنباطی دارین؟
من کلاً آدمی نیستم که خیلی احساساتم رو بروز بدم البته نشون میدم ولی نمیتونم خیلی به زبون بیارم یعنی شاید فقط به خانواده ام یا تعداد کمی از دوستام بروز دادم که خیلی دوستشون دارم و شاید خیلی از دوستام ندونن که من خیلی یا شاید خیلی بیشتر از خیلی!!! دوستشون دارم حتی دوستای دخترم دیگه چه برسه به دوستاییم که پسرن. ومدتی بود این موضوع برام خیلی جدی شده بود که کاش تو خانواده ها، تو جمعهای دوستی،بین زن و شوهرها یا حتی دوست دختر دوست پسرها،کلاً بین مردم انتظارات از هم دیگه بیان میشد و همیشه دلم میخواست هم خودم با دیگران اینطوری باشم هم دیگران با من و حالا یکی از دوستام انتظاراتش رو از من بهم گفته دوستیم که اتفاقاً اون برعکس من خیلی میگه علاقه اش رو به دوستاش و به من هم و به من میگفت کاش توهم علاقه و دوستیت رو با من به زبون میاوردی. حالا به ظر شما من باید چی کار کنم؟؟؟؟؟
یه روز که داشتیم با داداشم از کوه برمی گشتیم حرف شد سر اینکه دوتا دوستام تو دانشگاه دست به یکی کرده بودن که منو بذارن سرکار و اتفاقاًمنم خوب سرکار رفتم !!!!!! در باره این که یکیشون به اون یکی میگفت پس فلانی خوب فکرات رو بکن ها من شنبه ازت جواب میخوام ها و منم بی خبر از همه جا پرسیدم قضیه چیه و گفتن که یکی از اون یکی برا داداش کوچکش خواستگاری کرده (که این دوستم اصلاً یه داداش داره که اونم ازدواج کرده) و با دانشگاه که رفته بودن مشهد(من نرفته بودم) داداشه و دوستم با هم حرف زدن و داداشه هم خواستگاری کرده و دوستم قول داده که فکر کنه روش. بعد با داداشم حرف شد سر اینکه میگفتم با این که بعد فهمیدم همه اینا مسخره بازی بوده و با خنده و شوخی برگزار شد ولی فکر میکنم برای خودشون فقط یه شوخی نبوده و بدشون هم نمیاد که تو این سن ازواج کنم برعکس من که هر چی فکر میکنم رو معیارام و پسرای دور و برم رو نگاه میکنم می بینم نه تنها هیچ کدوم اونا معیارای من رو ندارن خودم هم اصلاً آمادگیش رو ندارم آمادگی هم از لحاظ سنی و درسی هم از لحاظ فکری. همه اش با خودم فکر میکنم آخه من چه طوری میتونم تموم لحظاتم رو، هر روزم رو با یکی بگذرونم و هر روز حرف داشته باشیم برای همدیگر،عشقمون روز به روز باشه یعنی هر روز حس کنم که وای خیلی دوستش دارم و این عشق تا آخر زندگیم بمونه و بتونم وجودش رو(روانی و جسمی)همه اش کنار خودم ببینم یا حتی توی خصوصی ترین لحظات زندگیم. نظر شما چیه؟؟؟
برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم. " مارگوت بیگل"
اینم قولی که داده بودم(از همون کتاب همون نویسنده): اگه پسر باشی مزه بردگی و بعضی تحقیرا رو نمیچشی. مثلاً اگه پسر باشی کسی تو تاریکی بهت تجاوز نمیکنه، کسی به تو نمیگه گناه اون روزی درس شد که حوا سیب ممنوعه رو چید،کمتر عذاب میکشی، لازم نیست بجنگی و ثابت کنی که میشه خدا رو مث یه پیرزن سفید مو نقاشی کرد نه یه پیرمرد ریش سفید، میتونی هر وقت دلت خواست شورش کنی،میتونی از خودت دفاع کنی بدون این که لیچار بشنوی ولی خیال نکن زندگی واسه مردا خیلی آسونه! اگه قوی باشی یه سری مسئولیت سنگین رو سرت آوار میشه، چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بهت می خندن،بهت دستور میدن تو جنگا آدم بکشی یا خودت کشته بشی، چه بخوای و چه نخوای تو رو تو ظلم و ستمای عتیقه شون شریک میکنن.... من این دو قسمتی رو که از این کتاب نوشتم خیلی دوس دارم....خیلی.
در مورد پست قبلیم که درباره یکی از اهنگهای آریان نوشته بودم خیلی ها نظر موافق داده بودن که از همه شون ممنونم در عین حال سه نفری هم نظر مخالف داده بودن که البته باز هم ازهرسه این دوستانم هم ممنونم.فقط خواستم توضیحی بدم برای این سه دوست عزیزکه امیدوارم قانع کننده باشه براشون: 1.منظورم از تموم شدن عشق وقتی یه که آدم میبینه انگار اون علاقه ای که من به این طرفم داشتم علاقه ای بوده صرفاً احساسی یا اگر عقل و منطق هم توش دخیل بوده حالا می بینم نه، اون دلایلی که اون موقع داشتم الان دیگه برام کافی نیستن و الان معیارها ی دیگه ای برام مطرحن 2. من اصلاً نمیگم که باید بدون ذکر دلیل و یه دفعه ای دوستی یا زندگی رو تموم کرد حتماً دلیل نیازه ولی من میگم وقتی می بینی دیگه اون احساس قبلی(البته بیشتر توی دوستی این موضوع مطرحه توی زندگی دیگه قضیه فرق داره چون تو انقدر این فرد رو دوست داشتی، انقد با شناخت انتخابش کردی که شاید حتی تا سالها بعد هم از علاقه و اطمینانت نسبت به انتخابت کم نشه) رو به دوستت نداری میتونی خیلی منطقی براش توضیح بدی،حرفای اونم رو هم بشنوی وبعد اگه میبینی حتی با وجود دلایل اون دوستت بازم نمیتونی دیگه بیش از این کنارش بمونی سر حرفت بمونی. 3. من خیلی با بحث تعهد موافق نیستم.نمیگم تو به اون فرد تعهد نداری ولی این تعهد نباید باعث بشه که تو با اون همینطور ادامه بدی حتی اگه واقعاً دیگه نمیتونی تحملش کنی. البته امیدوارم به بعضی دوستان برنخوره. همه اینا رو کلی گفتم نه این که منظورم به فرد خاصی باشه.
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |