تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

کاش گلها هیچ وقت از بین نمی رفتن مخصوصاً گلایی که یه دوست عزیز برات خریده. هی!

+نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت21:0توسط مینا | |

این عکس رو توی یه روز برفی تو دانشگاهمون گرفتم....

+نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت7:12توسط مینا | |

 

"برای هر چیزی در زندگی شایستگی هایی لازم است."

+نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت6:59توسط مینا | |

ترم پیش توی کتاب ادبیاتمون(البته از بین شعرهایی که استادمون درس نداده بود) قسمتی ازیه شعرای "حسین منزوی" رو پیدا کردم که دوست دارم نظر همه تون رو در موردش بدونم:

 

"زنی چنین که تویی

شکوه و روح دگر بخشد به ان تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد"

 

از این شعر چه استنباطی دارین؟

 

+نوشته شده در شنبه 1385/09/18ساعت18:58توسط مینا | |

من کلاً آدمی نیستم که  خیلی احساساتم رو بروز بدم البته نشون میدم ولی نمیتونم خیلی به زبون بیارم یعنی شاید فقط به خانواده ام یا تعداد کمی از دوستام بروز دادم که خیلی دوستشون دارم و شاید خیلی از دوستام ندونن که من خیلی یا شاید خیلی بیشتر از خیلی!!! دوستشون دارم حتی دوستای دخترم دیگه چه برسه به دوستاییم که پسرن.  ومدتی بود این موضوع برام خیلی جدی شده بود که کاش تو خانواده ها، تو جمعهای دوستی،بین زن و شوهرها یا حتی دوست دختر دوست پسرها،کلاً بین مردم انتظارات از هم دیگه بیان میشد و همیشه دلم میخواست هم خودم با دیگران اینطوری باشم هم دیگران با من و حالا یکی از دوستام انتظاراتش رو از من بهم گفته دوستیم که اتفاقاً اون برعکس من خیلی میگه علاقه اش رو به دوستاش و به من هم و به من میگفت کاش توهم علاقه و دوستیت رو با من به زبون میاوردی. حالا به ظر شما من باید چی کار کنم؟؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 1385/09/14ساعت12:54توسط مینا | |

یه روز که داشتیم با داداشم از کوه برمی گشتیم حرف شد سر اینکه دوتا دوستام تو دانشگاه دست به یکی کرده بودن که منو بذارن سرکار و اتفاقاًمنم خوب سرکار رفتم !!!!!! در باره این که یکیشون به اون یکی میگفت پس فلانی خوب فکرات رو بکن ها من شنبه ازت جواب میخوام ها و منم بی خبر از همه جا پرسیدم قضیه چیه و گفتن که یکی از اون یکی برا داداش کوچکش خواستگاری کرده (که این دوستم اصلاً یه داداش داره که اونم ازدواج کرده)  و با دانشگاه که رفته بودن مشهد(من نرفته بودم) داداشه و دوستم با هم حرف زدن و داداشه هم خواستگاری کرده و دوستم قول داده که فکر کنه روش. بعد با داداشم حرف شد سر اینکه میگفتم با این که بعد فهمیدم همه اینا مسخره بازی بوده و با خنده و شوخی برگزار شد ولی فکر میکنم برای خودشون فقط یه شوخی نبوده و بدشون هم نمیاد که تو این سن ازواج کنم برعکس من که هر چی فکر میکنم رو معیارام و پسرای دور و برم رو نگاه میکنم می بینم نه تنها هیچ کدوم اونا معیارای من رو ندارن خودم هم اصلاً آمادگیش رو ندارم آمادگی هم از لحاظ سنی و درسی هم از لحاظ فکری. همه اش با خودم فکر میکنم آخه من چه طوری میتونم تموم لحظاتم رو، هر روزم رو با یکی بگذرونم و هر روز حرف داشته باشیم برای همدیگر،عشقمون روز به روز باشه یعنی هر روز حس کنم که وای خیلی دوستش دارم و این عشق تا آخر زندگیم بمونه و بتونم وجودش رو(روانی و جسمی)همه اش کنار خودم ببینم یا حتی توی خصوصی ترین لحظات زندگیم. نظر شما چیه؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 1385/09/14ساعت12:54توسط مینا | |

برای تو و خویش

چشمانی آرزو میکنم

که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

 

 

گوشی

که صداها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

 

 

برای تو و خویش  روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

 

 

 

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوئیم.

                                                                   " مارگوت بیگل"

 

 

 دیشب کلی فکر کردم چی بنویسم تو وبلاگم به نتیجه نرسیدم البته یه چیزی نوشتم ولی ناتموم موند . وقتی داشت خوابم میبرد یه موضوع خوب به ذهنم اومد ولی اصلاْ جونش رو نداشتم پاشم بنویسمش. هر چی به ذهنم سپردم .......یادم رفته بود صبح. مجبور شدم دوباره شعر بنویسم از یکی از شاعرای مورد علاقه ام.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1385/09/11ساعت6:50توسط مینا | |

 اینم قولی که داده بودم(از همون کتاب همون نویسنده):

اگه پسر باشی مزه بردگی و بعضی تحقیرا رو نمیچشی. مثلاً اگه پسر باشی کسی تو تاریکی بهت تجاوز نمیکنه، کسی به تو نمیگه گناه اون روزی درس شد که حوا سیب ممنوعه رو چید،کمتر عذاب میکشی، لازم نیست بجنگی و ثابت کنی که میشه خدا رو مث یه پیرزن سفید مو نقاشی کرد نه یه پیرمرد ریش سفید، میتونی هر وقت دلت خواست شورش کنی،میتونی از خودت دفاع کنی بدون این که لیچار بشنوی ولی خیال نکن زندگی واسه مردا خیلی آسونه! اگه قوی باشی یه سری مسئولیت سنگین رو سرت آوار میشه، چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بهت می خندن،بهت دستور میدن تو جنگا آدم بکشی یا خودت کشته بشی، چه بخوای و چه نخوای تو رو تو ظلم و ستمای عتیقه شون شریک میکنن....

من این دو قسمتی رو که از این کتاب نوشتم خیلی دوس دارم....خیلی.

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/02ساعت11:54توسط مینا | |

در مورد پست قبلیم که درباره یکی از اهنگهای آریان نوشته بودم خیلی ها نظر موافق داده بودن که از همه شون ممنونم در عین حال سه نفری هم نظر مخالف داده بودن که البته باز هم ازهرسه این دوستانم هم ممنونم.فقط خواستم توضیحی بدم برای این سه دوست عزیزکه امیدوارم قانع کننده باشه براشون:

1.منظورم از تموم شدن عشق وقتی یه که آدم میبینه انگار اون علاقه ای که من به این طرفم داشتم علاقه ای بوده صرفاً احساسی یا اگر عقل و منطق هم توش دخیل بوده حالا می بینم نه، اون دلایلی که اون موقع داشتم الان دیگه برام کافی نیستن و الان معیارها ی دیگه ای برام مطرحن

2. من اصلاً نمیگم که باید بدون ذکر دلیل و یه دفعه ای دوستی یا زندگی رو تموم کرد حتماً دلیل نیازه ولی من میگم وقتی می بینی دیگه اون احساس قبلی(البته بیشتر توی دوستی این موضوع مطرحه توی زندگی دیگه قضیه فرق داره چون تو انقدر این فرد رو دوست داشتی، انقد با شناخت انتخابش کردی که شاید حتی تا سالها بعد هم از علاقه و اطمینانت نسبت به انتخابت  کم نشه) رو به دوستت نداری میتونی خیلی منطقی براش توضیح بدی،حرفای اونم رو هم بشنوی وبعد اگه میبینی حتی با وجود دلایل اون دوستت بازم نمیتونی دیگه بیش از این کنارش بمونی سر حرفت بمونی.

3. من خیلی با بحث تعهد موافق نیستم.نمیگم تو به اون فرد تعهد نداری ولی این تعهد نباید باعث بشه که تو با اون همینطور ادامه بدی حتی اگه واقعاً دیگه نمیتونی تحملش کنی.

البته امیدوارم به بعضی دوستان برنخوره. همه اینا رو کلی گفتم نه این که منظورم به فرد خاصی باشه. 

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/02ساعت11:52توسط مینا | |