|
آخرین روزهای ماه دیگر امتحان فوق است و من تقریبا هر روز دارم به تصمیمم راجع به رشته تحصیلی ام فکر میکنم . به علاقه ام ،به کار فعلی ام ، به کار اینده ام، به بچه هایی که تصمیم دارم باهاشون کارکنم ،به اختلالاتشان و به اینکه کارکردن با خانواده ها بهتر از بچه هایی نیست که به اموزش ها و کمکهای خاص نیاز دارند، به اینکه در اینده به خیل مشاوران خانواده و استادان متخصص خانواده بپیوندم بهتر است یا به معدود مشاوران و استادان متخصص مشاوره توانبخشی ؟ از نظرکاری کدامیک برایم ارزش بیشتری دارد؟ درعلاقه مند شدن من به کودکان با نیازهای خاص یکی از استادام که الان هم توی مرکز مشاوره اش کارمیکنم خیلی تاثیر داشته،علاقه مندی وافرش به کار و رشته اش و نحوه درس دادنش و اینکه زمانیکه من دانشجویش بودم هنوز، به من اعتماد کرد و کیسی بهم داد و دربه ثمر رسیدن تلاشم کمکم کرد و اجازه داد ازعلم و هنرش من هم بهره ای ببرم. آقای دکتر، متشکرم.
تنها آهنگی که میتوان زد که خیلی به حال و روز ایران و من میخورد مرغ سحر است.....خدایا.....
نمیدانم ازچه بنویسم....از دختری که در فوت پدرش آرزوی آغوشی را دارد و هیچکس ندارد. از تعطیلی بیمزه چهارروزه که هیچ برنامه ای درتلویزیون ندارد، از دختری که درپرتاب از روی صخره کوه زانویش آسیب دیده و درحالیکه از سرما و درد زانویش میلرزد دلش دستی مهربان و تنی گرم میخواهد ولی هیچکس نمیفهمد،از مهربانی آدمها به هم دیگر ،از کریسمس وسال جدید که دارد از راه میرسد و زنی که برای شادی های مسیحی ها دلش میخواست مسیحی میبود، از دوستانی که به فکر رفتن و تحصیل درکشورهای دیگر هستند، از کاپشن قرمز و سفید پرخاطره که به چوب لباس در اتاقم آویزان است،از دلتنگی برای برادر، از شیطنت خواهرزاده به دنیا نیامده، از زانوی دردناک، از تو خماری ماندن برای جنسیت فسقلی مان، از سه تار و فلوت خانه مان، ازخانه غرق شده در روزنامه های روز،از منابع امتحان فوق، ..... نمیدانم ازچه بنویسم.....
آخرین بازمانده از خانواده بزرگ پدربزرگم_ آقاجونی که هیچوقت ندیدمش مگر در عکسها و نشناختمش مگر در لابلای حرفهای بابا و گاه مامانم _، هم از جمع ما رفت. من از این خانواده بزرگ فقط 2 تا ازعموها و یکی از عمه های بابام را دیده ام و عموها بخصوص ،خیلی دردلم جا باز کرده و در ذهنم ماندگار شده اند.عمو حسن با آن علاقه شان به مسائل اجتماعی و عمو هاشم با شادی و مهربانی همیشگی شان. و من چه کم هردو را میدیدم. تا پریروز ،همان لحظه ای که فهمیدیم عموهاشم فوت شده اند هر روز باخودم میگفتم جور میکنیم میرویم دیدنشان و هرچه خاطره و تصویر ازشان داشتم در این روزها یادم آمد و حیف که باز هم چه زود دیر میشود. بعد ازفوت خانم جونم هم _دوروزی بعد از انروز که از مدرسه رفتم بیمارستان عیادتشان _ همین احساس سراغم امد که چرا ازفرصت استفاده نکردم و دستان لرزان و گرمشان را توی دست نگرفتم؟ چرا برای اخرین بار توی ان چشمهای بینهایت ابی و مهربان نگاه نکردم و نبوسیدمشان؟ چرا از عمه ها که دور اتاق ایستاده بودند خجالت کشیدم؟ چرا هربار دیر میفهمیم که اطرافیانمان را چقدر دوست داریم؟سعی میکنم هرروز یذره بیشتر از روز قبل حواسم به اطرافیانم باشد بیشتر از الان.
-با پسری که کلاس چهارم دبستان است و اختلال یادگیری دارد کار میکنم که کلی ایده های عجیب دارد که حداقل برای من خیلی تازگی داشته بخصوص از طرف یک بچه دبستانی. ایده هایی مثل زنده کردن دایناسورها و درخت کاشتن توی کره ماه و برای این ایده هایش برنامه ریزی هم کرده که از چه روشهایی استفاده کند تا آنها را محقق کند و ناراحت است از اینکه کسی حرفهایش را جدی نمیگیرد و بهش میخندند و برایش جالب بود که من به حرفهایش گوش میدهم و پرس و جو میکنم راجع بهشان. از همین الان هم به فکر درس خواندن در خارج ازکشور است و اینطور که تعریف میکند بچه های زیادی در مدرسه شان این قصد را دارند و میگفت خوب ما که میخواهیم خارج درس بخوانیم چرا باید درس هایی بخوانیم که انجا اصلا بدردمان نمیخورد؟ درسهایی مثل "هدیه ها"(همان دینی قدیم خودمان). و از جلسه 2 ساعته 45 دقیقه اش را داشتیم سر این بحث میکردیم که چرا باید درس بخواند؟که باید نمره های قابل قبول بیاورد حداقل تا دیپلم تا بتواند از انجا پذیرش بگیرد و انجا درس بخواند واینکه تا در رشته هوافضا که رشته موردعلاقه اش است درس نخواند و علم کافی دانشگاهی و آزمایشات گسترده راجع بهش نداشته باشد کسی حرفهایش را چندان جدی نخواهد گرفت و نمیتواند ایده هایش را عملی کند و .... من فقط 12 سال از آریا بزرگترم و ما هیچوقت توی سن دبستان نمیدانستیم میخواهیم چکاره شویم و من خودم هر روز تصمیمم عوض میشد واگر از دوستان همسن و سال من هم بفکر خارج تحصیل کردن افتاده اند 2-3 سال است این فکر ایجاد شده . بچه های چند سال کوچکتر از آریا مثل بچه های 3-4 ساله الان لابد قبل از وارد شدن به دبستان به فکر خارج رفتن میافتند یا کسی چه میداند یکوقت انها کاملا برعکس شدند و طرفدار ایران و تحصیل در ایران افتادند و شدیدا میهن پرست شدند........
- زاینده رود زیبای شهر من دوباره زنده شده ، چندماه گذشته کنار رودخانه خلوت شده بود و مردم دل گرفته. گهگاه کسانی را میدیدی که از وسط رودخانه بدون آب ، میگذشتند،کسانی وسط رودخانه زیرانداز پهن میکردند و صبحانه میخوردند! حالا دوباره پارکها شلوغ شده ، از روی پل که رد میشوی نگاه هم که نکنی صدای آب را میشنوی که با اندک نسیمی مواج میشود و از روی سنگها که پایین میریزد صدای دلنواز و روح نوازی می پراکند. دوشنبه که داشتم میرفتم کلاس سه تار آنقدر از زیبایی آب به وجد آمده بودم که دلم میخواست فریاد بزنم خدایا شکرت به خاطر زنده شدن زاینده رود و اگر پسرهای علاف متلک گو نبودند دلم میخواست توی یکی از دهانه های سی و سه پل بنشینم و برای دل خودم و زاینده رود آهنگ بزنم . حیف که نشد. - من خودم از بین خواننده های آهنگهای سنتی "شهرام ناظری" را بیشتر از همه دوست دارم چون خیلی از ته دل و بااحساس و حرکت آواز میخواند هم شعرهایی که انتخاب میکند را بیشتر از بقیه دوست دارم. هرچند از خواننده های دیگر هم بعضی آهنگهایشان را دوست دارم ولی هیچکدام برایم مثل شهرام ناظری نمیشود. بیژن چند روز پیش حرف جالبی زد: شهرام ناظری با صدایش هم آهنگ میزند. مثلا وقتی میخواند "شیدا شدم شیدا شدم..." صدای دف را میتوانی توی صدایش بشنوی. و این هنری است که هرکسی ندارد.
یک سی دی جدید خریده ام ، بداهه نوازی استاد حسین علیزده با سه تار به نام "ترکمن". آهنگهای خیلی خاص و زیبایی دارد طوریکه عاشق سه تار میشوی یا اگر عاشق سه تارت باشی عاشق تر میشوی. پیشنهاد میکنم گوش کنید ، پشیمان نمیشوید.
- مدتهای طولانی است ننوشته ام و دست و دلم به نوشتن نرفته است هرچند سرم هم خیلی خلوت نبوده ولی حالا دوباره میخواهم شروع کنم که این "گوشه تنهایی" ام را از دست ندهم. - باز خیابان ها شلوغ شده ،باز اتوبوس های بهارستان دارد میترکد ، باز میشود از رنگ مانتوها و شکل و اسم کتابها فهمید هر پسر و دختری که از کنارت رد میشود در چه کلاسی تحصیل میکند، باز با دیدن دخترها و پسرهای کوچولو یاد روزهای اول مدرسه ات بیافتی و حتی آه بکشی که چه زود گذشت. و امسال اولین اول مهری بود که من نه مدرسه رفتم نه دانشگاه .... چقدر زود تمام شد ... کاش اول مهر بعدی من هم به جمع سال اولی ها اضافه بشوم البته در مقطع بالاتر... به امید ان روز دارم تمام تلاشم را میکنم. - جمله جالبی از "ماکیاوللی" روی دیوار اتاقم نوشته ام که حالا میخواهم بهش عمل کنم : وقتی کسی از شادی بزرگش حرفی نمیزند بدانید که شادی او کامل نیست" در این مدت با وجود همه اتفاقات بدی که در کشورم افتاده و حسابی غمگینم کرده و از بروز این اتفاقات در کشوری که دوستش دارم متاسفم ولی شادی های بزرگی هم برای من اتفاق افتاده مثل گرفتن لیسانسم، خاله شدنم (هرچند هنوز بدنیا نیامده و چهارماه است به جمع خانواده ما اضافه شده ولی دلم برایش ضعف میرود و مدام قربون صدقه اش میرم) و یکی که شاید از بقیه برایم مهمتر است این است که اسم من هم به جمع مشاوران مرکز مشاوره یکی از استادان دانشگاهم اضافه شده برای "درمان اختلالات یادگیری" یعنی همان کاری که الان دوسال است دارم انجام میدهم و تجربیات عالی ای بوده است برایم و بخصوص از این خوشحالم که زحمات و پیگیری های خودم نتیجه داده بدون اینکه منتظر بشینم که خود کار بسراغم بیاید مخصوصا که آنها که در کلاسمان دانشجوی برتر بوده اند و درسشان از همه بهتر بوده الان هیچ کاری نمیکنند و فقط از نظر تئوریک موفق بوده اند و من که از نظر درسی دانشجوی متوسطی بوده ام الان کار میکنم و تجربه های زیادی پیدا کرده ام ، درواقع من خودم را از همکلاسم که حتی بدون کنکور میتواند فوق لیسانس بخواند موفق تر میدانم.
سه تار زدن کاملا مرا سرحال میاورد هر وقت از روز باشد حوصله سه تار زدن دارم چه آخر شب باشد، چه نصفه شب هایی که خوابم نمیبرد (که البته تاحالا این موقع نشده بزنم چون همه خوابند)، چه اول صبح که تازه بیدار شده ام ، چه پیش از ظهر، چه ظهر موقع ناهار، چه عصر ، چه شب. تا قبل از اینکه کلاس بروم فکر میکردم یاد گرفتن موسیقی کار خیلی سختی است و من استعدادش را ندارم و نمیتوانم ولی بعد از دو سال که مصمم شده بودم ،خودم را وادار کردم بروم کلاس سه تار و الان فوق العاده راضیم و اتفاقا میبینم استعدادش را دارم و میتوانم هرچند اوایل ، راه افتادن مضرابم کمی سخت بود و باید زیاد تمرین میکردم تا راه بیافتد و الان خودم اشکال بعضی همکلاس هایم را در اینمورد رفع میکنم . درواقع برای یادگیری موسیقی فقط باید تمرین کرد و تمرین کرد و تمرین کرد و البته چه بهتر که سازی را انتخاب کنیم که دوست داریم و از زدن اش لذت میبریم،مثل من.
- جای بیژن این روزها که هم من رسماً فارغ التحصیل شده ام و هم بهترین و شادی بخش ترین خبری که سالهاست هردومان منتظرش بوده ایم بالاخره بهمان رسیده است خیلی خیلی خالیست. کاش در خانه و پیش ما بود تا باهم شادی کنیم و شادی ما هم تکمیل شود. - چند روز پیش در تلویزیون برنامه ای نشان میداد در مورد رسیدن افراد به پوچی و اینکه چه کار میشود کرد برای رفع مشکل. در گزارشی که گرفته بودند خیلی از جوان ها "توکل به خدا" را مطرح میکردند و صاحب نظران برنامه حتی روان شناسان و مشاورانش هم راه حلشان همین بود . من میگویم توکل به خدا لازم است ولی کافی نیست. مگر میشود بنشینی و دست روی دست بگذاری و فقط به خدا توکل کنی و مشکلاتت حل بشود؟ باید راه های برخورد با مشکل و حل مسائل زندگیمان را یاد بگیریم تا بتوانیم از پس آنها بربیاییم و تلویزیون و برنامه های پربیننده یکی از راه های خوب برای آموزش این مسئله به مردم است که متاسفانه کم ازش استفاده میشود.
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |