تبليغاتX
شکوه آزادی

شکوه آزادی

دیروز روز اول کارم بود.

این ترم درسی داشتیم در مورد کودکانی که اختلال در یادگیری دارند توی املا، انشا، ریاضی، نوشتن و خواندن . درس فوق العاده جالبی بود و خیلی خوشم اومد . یکبار هم توی همین وبلاگم در مورد روزی که رفتم مرکز مشاوره استادمون و پسری که اختلال ریاضی داشت را دیدم و با کار استادم اشنا شدم و خیلی هم لذت بردم ، نوشتم . از اون روز چند بار دیگه هم به استادم گفتم که اگر کیسی پیش اومد که میشد من باهاش کار کنم بگه و خیلی علاقه دارم و حتی به عنوان کاراموز و خلاصه میشه گفت پیله اش شدم و الان از این که بهش سپردم و نشون دادم که از کارش و درسش خوشم اومده خیلی راضی بودم . ترم های پیش هم اتفاق افتاده بود که از درسی خوشم بیاد و دوست داشته باشم توش کار کنم و حتی به استادم هم گفته باشم ولی همش فکر کرده بودم اگه برم ده بار و هزار بار بهش بگم با خودش میگه این چقدر پیله است و تازه بدتر میشه ولی این ترم به این ندای قلبی ام گوش ندادم و رفتم و الان هم کار دارم. کیس من پسری چهارم دبستانی است که اختلال خواندن دارد . دیروز رفتم مرکز مشاوره استادمون و دیدمش و با هم اشنا شدیم پسرکی تپلی و بامزه و خیلی دوست داشتنی به اسم ارسلان و اون هم ظاهرا من رو پسندید. یکمی از روی کتاب فارسی سومش برامون خوند و خوب فهمیدم در کجاها اشکالاتی هست و خطاهای خواندنش رو متوجه شدم . قرار شد از هفته دیگه هفته ای دو روز و روزی یکساعت برم خونه شون و باهاش کار کنم.

 دیروز وقتی میرفتم هیچ اضطرابی نداشتم مطمئن بودم موفق هستم و کارم رو خوب انجام میدم الان هم  هنوز این حس رو دارم و به خودم مطمئنم ولی دیروز که ارسلان رو دیدم و فهمیدم که دیگه کار قطعی است و روش مشخصی رو باید کار کنم (البته از خلاقیت خودم هم میتونم استفاده کنم) ترس برم داشت که اخه من این روش رو فقط توی کلاس شنیدم و استادمون برامون گفته ، کار عملی که باهاش نکردم چی کار باید کنم ولی بعدش فکر کردم که پس کتاب ها و اینترنت چیه؟ به چه درد میخوره؟ برای همین روزاست دیگه و استادم هم اطمینان بهم داد که هم خودش هوایم رو داره هم اروم اروم راه میافتم .

خیلی خوشحالم خیلییییییییییییییییییییییی.

نکته: شوهر خاله ام که این مطلبم را خوانده بودند فکر کرده بودند که این کودکان، کودکان عقب مانده هستند و این نکته برای رفع این اشتباه است این کودکان اتفاقا کودکانی هستند با هوش متوسط یا بالاتر از متوسط و به هیچ عنوان مشکلات هوشی ندارند و از نظر جسمی هم سالم هستند و مشکلات در شنوایی و بینایی شان ندارند ولی در تشخیص بینایی(شنوایی)، ادراک بینایی(شنوایی) ،حافظه بینایی(شنوایی) یا توالی حافظه بینایی(شنوایی) مشکل دارند نه از لحاظ جسمی و هوشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 21:7  توسط مینا  | 

مشتی غذای محبوب من :

مواد لازم:

گوشت چرخ کرده نیم کیلو

هویج رنده شده دو تا (کوچک نباشد)

آرد نخودچی دو پیمانه

رب انار یک و نیم پیمانه

شیره یک پیمانه

آب یک پیمانه

 

گوشت ، هویج،آرد نخودچی را با هم مخلوط میکنیم و کمی آّب میزنیم تا کمی از سفتی دربیاید. تکه هایی از مواد را توی دستمان به حالت لوله ای درمیاوریم و سپس سرخ میکنیم در اخر هم مشتی های سرخ شده را در اب انار و شیره می اندازیم و میگذاریم حدود نیم ساعتی بجوشد.

اگر دوست دارید بیشتر، ترش باشد آب انار بیشتر بریزید و اگر میخواهید شیرین تر باشد شیره را بیشتر کنید.

من که عاشقشم امیدوارم شما هم دوست داشته باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 20:42  توسط مینا  | 

بوی عطرش

سرمستم میکند

تمام وجودم را در میگیرد

از روحم بالا میرود

میرسد به دماغم و چشمانم و

تماماً در برم میگیرد.

مشتی محبوب من.                             "م .الف 3/4/87"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 20:41  توسط مینا  | 

بالاخره امتحاناتم تمام شد هرچند ان چیزی که میخواستم نشد ولی خیالم راحت شد . این ترم را در طول این 6 ترم بیشتر از همه دوست داشتم و به نظرم بیشتر از همه در این ترم چیزهایی یاد گرفتم انقدر که کارهای عملی داشتیم. 8 تا درس داشتم و برای 7 تایش کار عملی انجام دادم تازه یکیش کلاً عملی بود و سر کلاس رفتن نداشت و کاراموزی در مدرسه بود برای دوتایش هم چندتا کار انجام دادیم و یکی هم که ازمون های شخصیت بود و باید تست های شخصیت اجرا میکردیم و یکی از لذت بخش ترین کارهایمان بود. در انجام کار عملی گروهی، فهمیدم اگر میخواهی کارت مطابق میلت پیش برود چند تا نکته هست یکی اینکه یا باید همه اعضای گروه سلیقه و اهمیتی که به کار میدهید مثل هم باشد یا اگر مثل هم نبود با فرد متفاوتی که در گروه هست همه اش باید چک کنی و ازش کار را بخواهی تا کار، مرتب و خوب و دقیق از اب دربیاید . دیگر اینکه افرادی که ازشان تست گرفتم از بین 6-7 نفر فقط یکی شان بود که به جانم غر نزد و حتی از تست تعریف هم کرد و خیلی لذت برده بود. و مهمتر اینکه اگر خواستید برای من یا فرد دیگری تست روان شناسی بزنید حواستان باشد که دقیق و درست و صادقانه جواب بدهید و خواب الوده هم نباشید چون جواب تستتان چیز عجیب و غریب و خنده داری درمیاید که البته خالی از لطف نیست و کلی سرش میخندیم!!! ولی اگر میخواهید تفسیر درست حسابی و دقیقی دربیاید به توصیه من عمل کنید. و اخر اینکه از انهایی که حتی فکرش را هم نمیکنید قبول کنند بپرسید ایا حاضرند تستتان را جواب بدهند ، شگفت زده میشوید..

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 22:29  توسط مینا  | 

باد میاید

کف پایم را قلقلک میدهد

بدنم را

روحم را.

کاش دلم را هم

تکانی میداد.          "م .الف 15.3.87"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 0:5  توسط مینا  | 

تمام شدن کارهای عملی و شروع شدن امتحانات ......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 22:6  توسط مینا  | 

بعضی وقتها خیلی از دست خودم عصبانی میشوم که چرا اینقدر زود عصبانی میشوم و داد میکشم سر یکی یا سریع حالش را میگیرم و کل آن روز خوب را به دهن مان زهر میکنم. حتی یکی از تحقیق هایم برای درس مشاوره گروهی مان را روی کنترل خشم انجام دادم ولی نمیتوانم اجرایش کنم یعنی بعد که عصبانی شدم و چند نفری را ناراجت کردم و خودم هم اعصابم به هم ریخت و احساس کردم الان پس میافتم تازه یادم میاید که ایوای من باید فلان کار را میکردم. خیلی حس بدی است که بدانی چه کار باید بکنی و نتوانی به موقع انجامش دهی. ولی وقتی با یکی بحثمان میشود و به عصبانیت و حتی داد میکشد ، از اینکه یکی دیگر یکهو همان وسط برگردد بهم چیزی بگوید خوشم نمیاید و حتی در آن لحظه مضر میدانم چون خودم میدانم کارم درست نیست و ناراحتم ولی وقتی یکی دیگر همان موقع دخالت میکند فکر میکنم من باید ثابت کنم که حرف من درست است و هم اینکه  این باعث میشود آن فرد دیگر هم فکر کند خوب کار من درست بوده که فلانی این حرف میزند و از من دفاع میکند و جلوی مینا درمیاید و تازه بدتر میشود؛ ترجیح میدهم بعدا بیاید بهم بگوید. یک چیز دیگر هم اینکه معمولا از کسانی حرفشان را قبول میکنم ( در مورد اینکه برخورد من درست نبوده و زود عصبانی میشوم) که خودشان زود عصبانی نشوند و وقتی هم از یکی عصبانی میشوند به حرفهایشان عمل کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 22:53  توسط مینا  | 

مرموز بودنت را عاشقم و

 چشمان مهربانت را که همیشه میخندد.

کاش همیشگی باشد

دوستیمان.                           "م.الف.5/3/87"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 22:56  توسط مینا  | 

سالها پیش زمانی که دختر کوچکی بودم در همسایگی مان دوست پسری داشتم سالها از خودم بزرگتر، او احتمالا 18-20 ساله و من 5-6 ساله. او یکی از بهترین دوستان من در کودکی بود و خیلی دوستش داشتم تا روزی که آمد و همقد من نشست روی دو پا و دستم را گرفت و گفت من دارم میرم سربازی اومدم ازت خداحافظی کنم من هم همان طور ایستادم و رفتنش را نگاه کردم رفتنی که دیگر بازگشتی نداشت و من دیگر ندیدمش هم ما امدیم اصفهان و هم او رفته بود کشور دیگری . هنوز هم گاهی این خاطره توی کله ام چرخ میخورد و دلم برایش تنگ میشود.  دوست دارم یکبار دیگر ببینمش یا ازش خبری به دست بیاورم ولی هیچ کس را ندارم که خبرش را داشته باشد. امیدوارم همیشه هرجا هست شاد باشد و شاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت 0:4  توسط مینا  | 

- کارورزی ام تمام شد و خیالم از بابت 60 ساعتم راحت شد ولی حیف... دلم برای مدرسه و مشاورانمان و دانش آموزان مدرسه بخصوص چندتایی که بیشتر با هم رفیق شدیم تنگ میشود. این مدت خیلی خوب بود و خیلی چیزها یاد گرفتم و فکر میکنم آماده ام برای مشاور مدرسه بودن . قبل از این حتی نمیخواستم فکر کار در مدرسه را بکنم و میخواستم حتما فوق بگیرم و برای خودم یک مرکز مشاوره بزنم و کار بکنم ولی الان هنوز هم میخواهم فوق بگیرم ولی شک کرده ام که فوقم را در زمینه مشاوره تحصیلی بگیرم یا نه؟ و دلم میخواهد تا زمانیکه فوق قبول میشوم و فوقم تمام میشود توی مدرسه کار کنم یا حداقل یکی از ارجحیت های شغلی ام کار در مدرسه بخصوص دبیرستان است و حتی در روستا هم. یکی دیگر هم کار با کودکان دارای اختلال یادگیری است و یکی هم بازی درمانی. فرصتهای شغلی اش هم دم دستم است و میتوانم شروع کنم. امیدوارم که بشود.

- یکی از چیزهایی که تازگی زیاد میبینم دختر و پسرهایی است که با هم دوست میشوند . دخترها یا پسرهایی خیلی خوش تیپ و خیلی روی مد و خیلی به ظاهر خودشان میرسند دوست دختر یا دوست پسری دارند که زمین تا اسمان با خودشان متفاوت است . خیلی زشت خیلی بدتیپ و خیلی بدظاهر و گاهاً معتاد و بعضی وقتها هم میبینی فلان فرد به سلیقه حداقل ظاهری فرد مقابلش نمیخورد. این خیلی برایم عجیب است و به این رسیده ام که خیلی ها چون دوستی دیگری برایشان پیش نیامده یا فکر میکنند پیش نمیاید با اولین پسر یا دختری که بهشان نگاه میکند و پیشنهاد دوستی میدهد دوست میشود . یک نمونه اش را امروز دیدم در مورد دوست دبیرستانم ، دوستی که خیلی به ظاهر خودش میرسید ،ظاهر طرف مقابلش برایش خیلی مهم بود واز پسرهایی خوشش میامد که خیلی خوش تیپ و زیبا بودند و دوست پسری که امروز با هم دیدمشان خیلی بدتیپ،زشت و قیافه اش به معتادها میخورد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 20:29  توسط مینا  |