تبليغاتX
گوشه تنهایی من

گوشه تنهایی من

(شکوه آزادی سابق)

 یک سی دی جدید خریده ام ، بداهه نوازی استاد حسین علیزده با سه تار به نام "ترکمن". آهنگهای خیلی خاص و زیبایی دارد طوریکه عاشق سه تار میشوی یا اگر عاشق سه تارت باشی عاشق تر میشوی. پیشنهاد میکنم گوش کنید ، پشیمان نمیشوید.

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت23:24توسط مینا | |

 - مدتهای طولانی است ننوشته ام و دست و دلم به نوشتن نرفته است هرچند سرم هم خیلی خلوت نبوده ولی حالا دوباره میخواهم شروع کنم که این "گوشه تنهایی" ام را از دست ندهم.

- باز خیابان ها شلوغ شده ،باز اتوبوس های بهارستان دارد میترکد ، باز میشود از رنگ مانتوها و شکل و اسم کتابها فهمید هر پسر و دختری که از کنارت رد میشود در چه کلاسی تحصیل میکند، باز با دیدن دخترها و پسرهای کوچولو یاد روزهای اول مدرسه ات بیافتی و حتی آه بکشی که چه زود گذشت. و امسال اولین اول مهری بود که من نه مدرسه رفتم نه دانشگاه .... چقدر زود تمام شد ... کاش اول مهر بعدی من هم به جمع سال اولی ها اضافه بشوم البته در مقطع بالاتر... به امید ان روز دارم تمام تلاشم را میکنم.

- جمله جالبی از "ماکیاوللی" روی دیوار اتاقم نوشته ام که حالا میخواهم بهش عمل کنم : وقتی کسی از شادی بزرگش حرفی نمیزند بدانید که شادی او کامل نیست" در این مدت با وجود همه اتفاقات بدی که در کشورم افتاده و حسابی غمگینم کرده و از بروز این اتفاقات در کشوری که دوستش دارم متاسفم ولی شادی های بزرگی هم برای من اتفاق افتاده مثل گرفتن لیسانسم، خاله شدنم (هرچند هنوز بدنیا نیامده و چهارماه است به جمع خانواده ما اضافه شده ولی دلم برایش ضعف میرود و مدام قربون صدقه اش میرم) و یکی که شاید از بقیه برایم مهمتر است این است که اسم من هم به جمع مشاوران مرکز مشاوره یکی از استادان دانشگاهم اضافه شده برای "درمان اختلالات یادگیری" یعنی همان کاری که الان دوسال است دارم انجام میدهم و تجربیات عالی ای بوده است برایم و بخصوص از این خوشحالم که زحمات و پیگیری های خودم نتیجه داده بدون اینکه منتظر بشینم که خود کار بسراغم بیاید مخصوصا که آنها که در کلاسمان دانشجوی برتر بوده اند و درسشان از همه بهتر بوده الان هیچ کاری نمیکنند و فقط از نظر تئوریک موفق بوده اند و من که از نظر درسی دانشجوی متوسطی بوده ام الان کار میکنم و تجربه های زیادی پیدا کرده ام ، درواقع من خودم را از همکلاسم که حتی بدون کنکور میتواند فوق لیسانس بخواند موفق تر میدانم. 

 

+نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت21:2توسط مینا | |

سه تار زدن کاملا مرا سرحال میاورد هر وقت از روز باشد حوصله سه تار زدن دارم چه آخر شب باشد، چه نصفه شب هایی که خوابم نمیبرد (که البته تاحالا این موقع نشده بزنم چون همه خوابند)، چه اول صبح که تازه بیدار شده ام ، چه پیش از ظهر، چه ظهر موقع ناهار، چه عصر ، چه شب. تا قبل از اینکه کلاس بروم فکر میکردم یاد گرفتن موسیقی کار  خیلی سختی است و من استعدادش را ندارم و نمیتوانم ولی بعد از دو سال که مصمم شده بودم ،خودم را وادار کردم بروم کلاس سه تار و الان فوق العاده راضیم و اتفاقا میبینم استعدادش را دارم و میتوانم هرچند اوایل ، راه افتادن مضرابم کمی سخت بود و باید زیاد تمرین میکردم تا راه بیافتد و الان خودم اشکال بعضی همکلاس هایم را در اینمورد رفع میکنم . درواقع برای یادگیری موسیقی فقط باید تمرین کرد و تمرین کرد و تمرین کرد و البته چه بهتر که سازی را انتخاب کنیم که دوست داریم و از زدن اش لذت میبریم،مثل من.  

+نوشته شده در سه شنبه 1388/05/13ساعت22:49توسط مینا | |

- جای بیژن این روزها که هم من رسماً  فارغ التحصیل شده ام و هم بهترین و شادی بخش ترین خبری  که سالهاست هردومان منتظرش بوده ایم بالاخره بهمان رسیده است خیلی خیلی خالیست. کاش در خانه و پیش ما بود تا باهم شادی کنیم و شادی ما هم تکمیل شود.

- چند روز پیش در تلویزیون برنامه ای نشان میداد در مورد رسیدن افراد به پوچی و اینکه چه کار میشود کرد برای رفع مشکل. در گزارشی که گرفته بودند خیلی از جوان ها "توکل به خدا" را مطرح میکردند و صاحب نظران برنامه حتی روان شناسان و مشاورانش هم راه حلشان همین بود . من میگویم توکل به خدا لازم است ولی کافی نیست. مگر میشود بنشینی و دست روی دست بگذاری و فقط به خدا توکل کنی و مشکلاتت حل بشود؟ باید راه های برخورد با مشکل و حل مسائل زندگیمان را یاد بگیریم تا بتوانیم از پس آنها بربیاییم و تلویزیون و برنامه های پربیننده یکی از راه های خوب برای آموزش این مسئله به مردم است که متاسفانه کم ازش استفاده میشود.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت22:14توسط مینا | |

کنارت می نشینم ، دستم را روی زانویت تکیه میدهم و به روی خودم نمیاورم که چه احساس خوبی از اینکار بهم دست داده، دلم میخواهد موهایت را به هم بریزم ، صورتت را توی دستم بگیرم و فقط به آن چشمهای سیاه مرموزت که گاه پر از خنده است و گاه از غم سرشار میشود و گاه بی هیچ احساسی بسته میشود و خیره میشود به دورها، به اعماق ذهنت ، نگاه کنم. دلم میخواهد سر توی بازوانت بگذارم و موهایم را نوازش کنی ، دلم میخواهد هرلحظه آن بازوان نرم و آن دستان گرم را توی دستم بگیرم، دلم میخواهد با من حرف بزنی حتی با چشمهایت فقط.دلم میخواهد از بودنم در کنارت و از بودنت در کنارم شاد باشی ، راضی باشی من که بعضی وقتها نه شادم نه راضی.دلم میخواهد برایت سه تار بزنم و شادی و غرور را در صورتت و روی زبانت ببینم .دلم میخواهد روبرویت برقصم و بچرخم و قهقه خنده ام را دوستانمان در کنارمان بشنوند .دلم میخواهد دیوار اتاقم باز پذیرای دستخطت باشد، پذیرای شعرهایت و شعرهای دیگران.دلم میخواهد خنده را برایت بلوتوث کنم ، دلم میخواهد گاهی خودت بیایی کنارم بنشینی و سرحرف را باز کنی، دلم میخواهد بعضی وقتها غافلگیرانه برایم مسیج بفرستی وفقط بپرسی چطورم ، دلم میخواهد ....

 

شروع شدن این نوشته خودم را هم متعجب کرد ولی بعضی وقتها لازم است که من هم احساساتم را بیرون بریزم. خوب شد نوشتم.

+نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت22:39توسط مینا | |

این روزها ایران روزهای غریبی را میگذراند، خیابانها پر است از دختران و پسران معترض ، افرادی که به شعورشان و به رأی و نظرشان توهین شده ، خیابانها پر است از صدای جوانانی خشمگین که دیگر نه به طرفداری از کاندید موردنظرشان بلکه برای دفاع از نظرشان به خیابان آمده اند، جا به جای شهر من صدای "الله اکبر" به گوش میرسد ، خیابان ها بیشتر از قبل مردم را سیاهپوش می بیند، من و دوستانم و مردم شهر و کشورم دیگر دل و دماغ کار کردن نداریم،توی چشمها و روی لبهای مردم خنده را دیگر نمی بینی،   امتحانها گند زده میشود و ما روزها و شبها یا پای تلفن خانه یا تلویزیون ها نشسته ایم به امید یک خبر شادی بخش، به امید یک خبر از شورای نگهبان که سرحالمان بیاورد، به زور سعی میکنیم وارد سایتها بشویم و بفهمیم دنیا و ایران چه واکنش هایی دارند، این روزها هرجا میروم از کنار هرکسی که رد میشوم کنار هرکس که می نشینم صحبت از تجمعات این روزهاست از انتخابات ،و من از رفتن به داخل این تجمعات میترسم، از کتک خوردن وگاز اشک آور زدن و  تیر خوردن میترسم،از کبودی و نقص عضو و مرگ میترسم، از گرفتار شدن میترسم، از حرفهای راجع به این روزها به صورت مستقیم پشت تلفن میترسم، از روزهای آینده ایران با این رییس جمهور میترسم، از ترک کشورم میترسم، ولی رودررو با دوستانم سر اتفاقات حرف میزنم چه دوستان اصلاح طلبم چه دوستان اصولگرایم که کم هم نیستند ،سعی میکنم واقعیت این روزها را برایشان مشخص کنم ، سعی میکنم واقعیت را بگویم، سعی میکنم موضع بگیرم راجع به اتفاقات، سیاه میپوشم برخلاف همیشه ام و سعی میکنم اگر به سایتی راه پیدا کردم! اگر عکسی دیدم نگهش دارم و سعی میکنم تمام اتفاقات این روزها را حداقل برای خودم بنویسم و تا الان 21 صفحه نوشته ام و "مطمئنا هنوز ادامه دارد" . همه این کارها انجام میشود، مردمی از جنس خود ما هر روز در سراسر ایران آسیب میبینند و حتی میمیرند ولی آرزویی ذهن مرا پر کرده و رها نمیکند که امیدوارم اگر تغییری ایجاد شد مردم نگویند این بود که برایش بدنم را دادم، جانم را دادم،روحم را دادم؟ امیدوارم آینده  این تجمعات و اعتراضات بیارزد، امیدوارم مردم و من افسرده تر از الان نشویم. امیدوارم.... 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت23:46توسط مینا | |

"شاهین

تنها یکبار رها میکند آوای وحشی اش را

در آن اوج آبی

گنجشک ها اما

یکسره می خوانند."

                                        شاعر ژاپنی

 

بیایید گنجشک باشیم.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت23:53توسط مینا | |

کار اشتباه یا مضر یا حتی از نظر ما نابخشودنی که یک فرد یا جمعی از افراد انجام میدهند فقط به خاطر آن فرد یا گروه نیست بلکه فرد یا افرادی که مقابل او قرار گرفته اند هم تاحدودی مقصرند و باعث آن برخورد شده اند یعنی هردو طرف قضیه در ایجاد آن برخورد نقش داشته اند. گاهی باید در برخوردهای خودمان هم در کنار برخورد ان فرد یا گروه توجه کنیم و تجدیدنظر حتی.

+نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت22:24توسط مینا | |

- احساس میکنم و می بینم سالی که گذشته(از تولد پارسال تا امسالم) برایم از خیلی جهات سال خیلی خوبی بوده بخصوص از نظر تحصیلی و شغلی. اولین کارهایم را شروع کرده ام که با پیگیری ها و دنبال کردن های خودم برایم پیش آمده،پیگیری هایی که در سالهای گذشته نمیکردم.سعی کرده ام رشته مورد علاقه ام را پیدا کنم و در همان راستا کار کنم.سعی کرده ام از استادان خوبی که دارم استفاده کنم و یاد بگیرم ازشان. به تبع همین پیگیری ها، یافتن رشته موردعلاقه و استفاده از استادان است که الان سرکار میروم و کار یاد میگیرم. موضوعات زیادی را در کنار دوستانم پرداخته ام و رویشان فکر کرده ام. مسائلی برایم روشنتر شده و جسارت های مثبتی مرتکب شده ام که هیچوقت شاید تصورشان را نمیکردم. بالاخره بعد از مدتها دنبال ساز مورد علاقه ام رفته ام و خوب هم دارم پیش میروم.

- رشته ام را بیشتر از قبل دوست دارم چون همان چیزی را که همیشه از بچگی در پی اش بودم را برایم به دنبال داشته ؛تنوع و هیجان. هر موردی را که شروع بکنم یا هر روزی که به مرکز مشاوره میروم انگار روز اول کاریم است چون هیچ موردی با مورد دیگر و هیچ روزی با روز دیگر شبیه هم نیست و همین متنوعش میکند و با وجود سختی و خستگی که کار ما دارد ولی همین سختی هیجانی به آن میبخشد که لذتبخش است. تنوع و هیجان را میشود در کارهایی که از بچگی برای خودم تصور میکردم و میخواستم ، هم دید. زمانی میخواستم نویسنده شوم،زمانی خلبان، زمانی جراح قلب، زمانی فضانورد، زمانی جراح نویسنده (نویسنده جراح) ،زمانی جغرافیدان، و حالا مشاور شده ام .   

+نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت23:2توسط مینا | |

از دیروز صبح صدایم گرفته بود و از امروز صبح دیگر صدایم درنمیاید؛ لارنژیت گرفته ام و تا 4 روز گرفتگی صدا بصورت حاد دارم و بتدریج خوب میشود و این یعنی تا 4 روز نباید حرف بزنم و این برای من سخت ترین کار دنیاست!

+نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت23:16توسط مینا | |