|
این روزها ایران روزهای غریبی را میگذراند، خیابانها پر است از دختران و پسران معترض ، افرادی که به شعورشان و به رأی و نظرشان توهین شده ، خیابانها پر است از صدای جوانانی خشمگین که دیگر نه به طرفداری از کاندید موردنظرشان بلکه برای دفاع از نظرشان به خیابان آمده اند، جا به جای شهر من صدای "الله اکبر" به گوش میرسد ، خیابان ها بیشتر از قبل مردم را سیاهپوش می بیند، من و دوستانم و مردم شهر و کشورم دیگر دل و دماغ کار کردن نداریم،توی چشمها و روی لبهای مردم خنده را دیگر نمی بینی، امتحانها گند زده میشود و ما روزها و شبها یا پای تلفن خانه یا تلویزیون ها نشسته ایم به امید یک خبر شادی بخش، به امید یک خبر از شورای نگهبان که سرحالمان بیاورد، به زور سعی میکنیم وارد سایتها بشویم و بفهمیم دنیا و ایران چه واکنش هایی دارند، این روزها هرجا میروم از کنار هرکسی که رد میشوم کنار هرکس که می نشینم صحبت از تجمعات این روزهاست از انتخابات ،و من از رفتن به داخل این تجمعات میترسم، از کتک خوردن وگاز اشک آور زدن و تیر خوردن میترسم،از کبودی و نقص عضو و مرگ میترسم، از گرفتار شدن میترسم، از حرفهای راجع به این روزها به صورت مستقیم پشت تلفن میترسم، از روزهای آینده ایران با این رییس جمهور میترسم، از ترک کشورم میترسم، ولی رودررو با دوستانم سر اتفاقات حرف میزنم چه دوستان اصلاح طلبم چه دوستان اصولگرایم که کم هم نیستند ،سعی میکنم واقعیت این روزها را برایشان مشخص کنم ، سعی میکنم واقعیت را بگویم، سعی میکنم موضع بگیرم راجع به اتفاقات، سیاه میپوشم برخلاف همیشه ام و سعی میکنم اگر به سایتی راه پیدا کردم! اگر عکسی دیدم نگهش دارم و سعی میکنم تمام اتفاقات این روزها را حداقل برای خودم بنویسم و تا الان 21 صفحه نوشته ام و "مطمئنا هنوز ادامه دارد" . همه این کارها انجام میشود، مردمی از جنس خود ما هر روز در سراسر ایران آسیب میبینند و حتی میمیرند ولی آرزویی ذهن مرا پر کرده و رها نمیکند که امیدوارم اگر تغییری ایجاد شد مردم نگویند این بود که برایش بدنم را دادم، جانم را دادم،روحم را دادم؟ امیدوارم آینده این تجمعات و اعتراضات بیارزد، امیدوارم مردم و من افسرده تر از الان نشویم. امیدوارم....
"شاهین تنها یکبار رها میکند آوای وحشی اش را در آن اوج آبی گنجشک ها اما یکسره می خوانند." شاعر ژاپنی بیایید گنجشک باشیم.
کار اشتباه یا مضر یا حتی از نظر ما نابخشودنی که یک فرد یا جمعی از افراد انجام میدهند فقط به خاطر آن فرد یا گروه نیست بلکه فرد یا افرادی که مقابل او قرار گرفته اند هم تاحدودی مقصرند و باعث آن برخورد شده اند یعنی هردو طرف قضیه در ایجاد آن برخورد نقش داشته اند. گاهی باید در برخوردهای خودمان هم در کنار برخورد ان فرد یا گروه توجه کنیم و تجدیدنظر حتی.
- احساس میکنم و می بینم سالی که گذشته(از تولد پارسال تا امسالم) برایم از خیلی جهات سال خیلی خوبی بوده بخصوص از نظر تحصیلی و شغلی. اولین کارهایم را شروع کرده ام که با پیگیری ها و دنبال کردن های خودم برایم پیش آمده،پیگیری هایی که در سالهای گذشته نمیکردم.سعی کرده ام رشته مورد علاقه ام را پیدا کنم و در همان راستا کار کنم.سعی کرده ام از استادان خوبی که دارم استفاده کنم و یاد بگیرم ازشان. به تبع همین پیگیری ها، یافتن رشته موردعلاقه و استفاده از استادان است که الان سرکار میروم و کار یاد میگیرم. موضوعات زیادی را در کنار دوستانم پرداخته ام و رویشان فکر کرده ام. مسائلی برایم روشنتر شده و جسارت های مثبتی مرتکب شده ام که هیچوقت شاید تصورشان را نمیکردم. بالاخره بعد از مدتها دنبال ساز مورد علاقه ام رفته ام و خوب هم دارم پیش میروم. - رشته ام را بیشتر از قبل دوست دارم چون همان چیزی را که همیشه از بچگی در پی اش بودم را برایم به دنبال داشته ؛تنوع و هیجان. هر موردی را که شروع بکنم یا هر روزی که به مرکز مشاوره میروم انگار روز اول کاریم است چون هیچ موردی با مورد دیگر و هیچ روزی با روز دیگر شبیه هم نیست و همین متنوعش میکند و با وجود سختی و خستگی که کار ما دارد ولی همین سختی هیجانی به آن میبخشد که لذتبخش است. تنوع و هیجان را میشود در کارهایی که از بچگی برای خودم تصور میکردم و میخواستم ، هم دید. زمانی میخواستم نویسنده شوم،زمانی خلبان، زمانی جراح قلب، زمانی فضانورد، زمانی جراح نویسنده (نویسنده جراح) ،زمانی جغرافیدان، و حالا مشاور شده ام .
از دیروز صبح صدایم گرفته بود و از امروز صبح دیگر صدایم درنمیاید؛ لارنژیت گرفته ام و تا 4 روز گرفتگی صدا بصورت حاد دارم و بتدریج خوب میشود و این یعنی تا 4 روز نباید حرف بزنم و این برای من سخت ترین کار دنیاست!
از چهارشنبه سوری که برگشتیم دلم نمی خواست موهایم را بشویم. دلم نمیخواست لباسهایم را روی بند پهن کنم ، دلم میخواست بوی آتش در موهایم بماند، روی تار و پود لباسم رخنه کند و با هوای اتاقم یکی شود. دلم میخواست با بوی آتش یاد شب خوشی که گذراندم بیفتم، از یادم نرود که چقدر دوستانم را دوست دارم، چقدر خانواده ام را هم ... که چه اتفاق خوشایندی همراه با چهارشنبه سوری افتاد،بیژن از سربازی برگشت و تا آخر عید با ماست. 3فروردین88 تودشک- نایین.
امین مخالف بچه دار شدن و ورود بچه ای به این جامعه که هیچ چیز سر جایش نیست و به حقوق فردی ادمها اهمیتی داه نمیشود ، بود و علیرضا در انتهای دلایلی که هر دومان در تائید بچه دار شدن میاوردیم حرف خیلی خوبی زد که فکر میکنم امین را هم تا حدی قانع کرد. میگفت: ما، یعنی افرادی که فکر میکنند و مسائلی برایمان مهم است و بخصوص دلمان میخواهد و تلاش میکنیم که ایرانمان را بسازیم و در حل مسائلش نقشی داشته باشیم باید بچه هایی داشته باشیم تا انها هم همین راه را ادامه دهند وگرنه دیگرانی بچه دار میشوند که نه خودشان ایران برایشان مهم است و نه بچه هایشان تلاش میکنند که ایران بهتری داشته باشیم و حتی شاید باعث شوند که ایران بدتر از پیش هم شود. و با بچه دار نشدن ما نسل ما منقرض میشود ، نسل یک دیدگاه منقرض میشود. من خیلی این حرف را قبول دارم و بنظرم اگر کسی ایران را دوست داشته باشد و برایش مهم باشد ولی نخواهد بچه داشته باشد با این حرف به احتمال زیاد قانع خواهد شد. نظر شما چیه؟
میدونم خیلی وقته وبلاگم رو آپ نکردم و از همه بابتش معذرت میخوام ولی یه مدت دیگه شور و شوقش نبود و از عید به این ور هم اینترنتم مشکل پیدا کرده بود و بلاگفا بالا نمیومد. - نوروز مبارک . هرچند با تاخیر دارم تبریک میگم ولی انقدر نوروز برام بزرگ و ارزشمنده که نمیتونم تبریک نگم رسیدنش رو. خوشحالم که با همه تلاشی که برای برانداختن این رسم دیرینه میشه ولی مردم اینطور به استقبالش میرن، طبیعت اینطور با زیبایی اش بهش خوشامد میگه و سعی میکنیم ما هم مثل طبیعت زنده بشیم. خوشحالم که سال نوی ما مثل سال نوی اروپایی ها توی برف و سرما اغاز نمیشه و با تغییر فصل مقارن است . - چهارشنبه سوری امسال با اتفاق خوشایندی همراه بود . بیژن اومد مرخصی و تا اخر عید با ما بود. خیلی لذت بخش بود. - عید امسال بعد از سالها رفتیم مسافرت . یه مسافرت درست و حسابی همراه با کلی تجربه و بنای تاریخی و کویر و طبیعت. رفتیم مشهد . از راه طبس رفتیم و از راه جندق برگشتیم. اکثر شهرهایی که توی راهمون بود رو دیدیم و بیشتر بناهای تاریخیشون رو. هرچند بیشتر این بناهای تاریخی آرامگاه شاعران بود و شعرهاشون با مردم همراه بوده ولی به مرحله ای رسیده بودند که انگار به عمد ازشون حفاظت و حمایت نمیشه تا خودشون ویران بشن. انقدر از شهر دور افتاده بودند که اگر برامون مهم نبود ببینیمیشون از خیرش میگذشتیم. چیزی که من رو بیش از همه آزار میداد این بود که توی شعرهای بزرگانی مثل فردوسی، خیام، همایی و... جاهایی که کلمه "شاه" بود رویش رو به صورت "علی" لاک گرفته بودند یا حتی اسامی اولین وزرای فرهنگ ایران رو شکسته بودند. - حرم امام رضا هم رفتیم. دیدن اون همه آدم که واقعا عاشق امام رضا بودند، برایش دعا میخوندند، گریه میکردند و به هر زحمت و فشاری بود میخواستند خودشون رو به ضریح برسونند برام خیلی جالب بود. دلم میخواد بدونم واقعا چی میشه که اینهمه مردم اینقدر عاشق آدمی مثل امام رضا میشن( فراتر از نیروی ماورائی اش)؟ و چی باعث این باورهاست؟ دوست دارم شما هم بخصوص در این مورد نظرتون رو بنویسید. - مورد جالبی که بخصوص در انارک (ده کوچکی نزدیک نایین در استان اصفهان) دیدیم این بود که با اینکه اثار تاریخی خاصی نداشتند ولی از همون آثار کم هم محافظت کرده بودند حتی هر وسیله قدیمی که توی خونه مردم روستاشون پیدا کرده بودند رو جمع کرده بودند و یه موزه کوچولو برای خودشون راه انداخته بودند یا خونه هاشون رو کاهگل نو کرده بودند و همه اینها در جذب مردم به انارک موثر بود .
همانقدر که کلی حرف زدن از عشق یا نوشتن در مورد عشق های زمینی راحت است وقتی به خودت میرسد و قرار میشود از عشق خودت، تجربه ات و احساساتت حرف بزنی کار سخت میشود و کلمات انگار یاری ات نمیکنند ولی وقتی در تنهاییت روی عشق و بخصوص احساسات و تجربیات خودت فکر کنی راحت میتوانی در موردش حرف بزنی و وقتی قبل از اینکه در جمعی بزرگ حتی جمعی دو سه نفره بخواهی مطرحش کنی ، با فردی در موردش حرف زده باشی ، احساست را گفته باشی کار راحت تر میشود و حتی به اینجا میرسی که میگویی اره این من بودم، این عشق من بود و برخورد من در عشق این خوبی ها و بخصوص این اشکالات را داشت .
2 تا کتاب خوانده ام : - کتاب " پدر ̗ آن دیگری " نوشته پری نوش صنیعی . راوی این رمان ، پسرکی 5- 6 ساله به اسم شهاب است که هنوز حرف نمیزند و در ادامه میفهمی که خودش نمیخواهد حرف بزند چون احساس میکند حرف نزدنش انقدر برای پدر بی اهمیت است که او را و مشکلش را نمی بیند و انگار تنها یک پسر دارد ، آرش. و این حرف نزدن یک واکنش به برخورد پدر و اطرافیان است که او را کودکی عقب مانده یا خنگ میدانند و تنها زمانی شروع به حرف زدن میکند که ...... - کتاب " بامداد خمار" .به این کتاب میتوان از دو دید نگاه کرد : موضوع ان از یکسو کلیشه ای است ، دختری ثروتمند با پسری فقیر ازدواج میکند و سرش به سنگ میخورد . از سوی دیگر به نظرم موضوع تاحدی مهم است چون به اهمیتی که شناخت درست پیش از ازدواج و البته تفاوتهای اقتصادی و فرهنگی در شکست یا موفقیت ازدواج دارند میپردازد. که اگر شناخت کامل و درستی از طرف مقابلمان نداشته باشیم و همچنین اگر به تفاوتهایی که از نظر فرهنگی و اقتصادی با او داریم توجه نکنیم ممکن است بعدا، بعد از اینکه ازدواج کردیم و به نوعی کار از کار گذشت ، پشیمان شویم و افسوس بخوریم که چرا بیشتر دقت نکردیم ، در واقع همان جمله زیبای"عشق هرگز کافی نیست" . البته این را هم بگویم که همیشه این تفاوتها بد نیستند فقط باید با دقت و تاکید بررسی شوند و براحتی از کنارشان نگذریم.
|
About![]()
مینا هستم 22ساله رشته مشاوره Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
گفتگو |